نگاشته شده توسط: golmaryam | مِی 10, 2020

روز ششم. خستگی

ساعتهای زیادی را روی تخت میگذرانم. این تخت بزرگ سایز کینگ که ناگهان به ما رسید، مایه‌ی خوشبختی است. سریال میبینم، کتاب میخوانم، کندی کراش بازی میکنم. جدول حل میکنم. با دوستانم چت میکنم. چیپس و پفک میخورم و زندگی را به کندی سپری میکنم. ولی الان که دراز کشیده‌ام روی تخت، احساسی شبیه به دلشوره دارم. چند داستان ویرایش نشده دادم چند نفر بخوانند و نظر بدهند. چرا این کار را کردم؟ چرا ویرایششان نکردم؟ حسم شبیه به اولین باری است که مربی شنا بی‌هوا هل‌م داد توی آب عمیق. آیا شنا یاد گرفتم؟ خیر. یک لحظه‌ی کوتاه رسیدم ته استخر و لحظه‌ی بعد روی آب بودم. ولی آن لحظه‌ی خالی شدن‌م از هرحسی را فراموش نکردم. آیا هر نوشته‌ای باید آغاز و انجام داشته باشد؟ نمیدانم. ایا خواستم دوباره خودم را به آن حس هیجان همراه با ترس بسپرم؟ شاید.

نگاشته شده توسط: golmaryam | آوریل 23, 2020

روز پنجم- نوستالژی

چقدر زود هرچیزی تبدیل به خاطره میشه. مثلا همین یکی دوماه پیش بود. هنوز نمیدونستیم که قراره مدرسه ها بعد از تعطیلات بهاره ی بچه ها تعطیل باشه. دم عید. داشتم اشپزخونه رو تمیز میکردم. محلول رقیق شده ی وایتکس رو پیس پیس میزدم روی کابینتهای
سفید و دستمال میکشیدم و «در جستجوی زمان از دست رفته» گوش میدادم.
حالا هربار که دارم بقیه شو از یه کانالی تو تلگرام گوش میدم، هوا بهاری میشه. پر از بیم و امید، و بوی خفیف
وایتکس میپیچه تو هوا.

نگاشته شده توسط: golmaryam | آوریل 14, 2020

روز چهارم

تقریبا هر روز میریم دوچرخه سواری. کاش میتونستم بگم که تقریبا هر روز می نویسم. باری هر روز دوچرخه سواری میکنیم. با هم یا تک تک. یک مسیر جدید پیدا کردیم. از محله میریم بیرون. خیابان وستایمر رو رد میکنیم. میریم اون سمت خیابون. خیابونی که قبلا خیلی شلوغ بود الان هر از گاهی ماشینی ازش رد میشه. اون دست خیابون یک راه باریک هست که ما رو میرسونه به جنگل. جنگل کنار جاده است. اونجایی که از جاده پیدا است چند تا تور فوتبال گذاشتن و همیشه یه عده دارن بازی میکنن. به جز تعطیلات اخر هفته ی قبل که به خاطر ایستر پارکهارو تعطیل کرده بودن که مردم نرن پارک. راه پیاده روی/دوچرخه سواری از پشت محل بازی میگذره. یک مسیر باریک که اولش آسفالته، بعد خاکی میشه. یه خورده جلوتر میرسه به یک دوراهی و دوباره اسفالت. دوچرخه سوارای حرفه ای که بهت نزدیک میشن با گفتن این که سمت چپت دارن میرونن خبر میدن که حواست باشه و بهشون نخوری. خودتم باید حواست به پیاده ها و باقی دوچرخه سوارا باشه. به دوراهی که میرسی سمت چپ یه راهیه که تهش میرسه به خیابون فرای رود جنوبی. ما ولی همیشه راه سمت راست رو انتخاب میکنیم که طولانی تره. یک جاهایی بی دلیل( البته که دلیل داره ولی دلیلش برما پوشیده است) باد خنکی میاد. یک جاهایی خنک تره، یک جاهایی گرمتر. بعضی جاها بوی یاس میاد. یاد خونه ای میفتم که وقتی بچه بودم توش زندگی میکردیم. یک درخت شاهتوت، یک کاج و یک بوته ی یاس داشت. ساعتهای طولانی تو اون حیاط بازی کردم. از کلاس سوم دبستان تا دوم راهنمایی اونجا بودیم. یادمه که زیر خاک باغچه ی مربع شکلش، زندگی جریان داشت. یک زندگی زیرزمینی. کسانی اونجا زندگی می کردند که غذاشون تفاله ی چایی بود که من هر روز میریختم روی خاک. چند تا گربه هم بود. با برادرام توی حیاط گل کوچیک بازی می کردیم. توی حیاط رب می پختیم. احتمالا اخر تابستون. تابستونها باید هر روز ایوان حیاط رو جارو میکردم و میشستم. کاری که دوست نداشتم. شبها همونجا شام میخوردیم و کمی دیرتر می خوابیدیم. بعدها گوشه ی حیاط اشپزخانه درست کردیم. آشپزخانه ی جلوی خانه هم شد بقالی. پدرم چیزهایی توش میفروخت. بی حاصل.
یک ربع دوچرخه سواری میکنیم. میرسیم به پارکینگی که ماشینها توش پارک کردند. اینها کسانی اند که برخلاف ما و از مسیر دیگری با ماشین اومدن اینجا. ماشینهارو پارک میکنن و بعد میرن پیاده روی. ما جلوتر نرفتیم. انگار تهش میخوره به اتوبان. شاید یک بار بریم تا ته ببینیم چه خبره. ولی من همین مسیر رو دوست دارم. یک پل چوبی طولانی اون وسط هست که از روی رودخونه میگذره. توی رودخونه تمساح هست. گاهی میشه دیدشون نه همیشه. بعضی ها اون وسط می ایستند و عکس میندازن یا فقط خیره میشن به اب. ما هیچوقت نایستادیم. ما فقط با فاصله دوچرخه هامونو میرونیم و غرق میشیم تو رویاها و خیالات خودمون.

نگاشته شده توسط: golmaryam | مارس 30, 2020

روز سه

ساعت یازده بیدار شدم. چایی دم کردم. ظرفهای شب قبل رو چیدم توی ظرفشویی. شب جمعه شروع خوبی داشت. رفته بودیم خرید مواد غذایی و شراب. از بچه ها پرسیدم شام چی بخوریم؟ سوسیس. سوسیسهارو توی اب ریختم و جوشاندم. سیب زمینی و قارچ سرخ کردم. ماندانا گواکومولی درست کرد. سام ظرفهارو چید. علی با تلفن حرف میزد. – یه فیلم خنده دار ببینیم؟ ببینیم.مطرب رو دیدیم. دلم برای استانبول تنگ شد. بعد بچه ها رفتند و ما نشستیم به نوشیدن و سریال Patrick Melrose رو دیدیم.
سریال تلخ و گیرا است. دیشب تمومش کردیم. سرم درد میکرد. ادویل خوردم و سعی کردم بخوابم. باری صبح که بیدار شدم ادوات نوشخواری مون رو از گوشه و کنار خانه جمع کردم. از علی پرسیدم چایی دم کردی؟ گفت نه. ماندانا بیسکوییت و شیر خورد. سام هنوز خواب بود. شیر گرم و نسکافه خوردم. به دلایل نامعلومی کمی گریستم. فکر میکنم تاثیر
فلوکستین است. دلیل را گم میکنی، اندوه را هم حس نمیکنی. فقط حفره ی نامعلومی ته ذهنت هست که هیچ جور پر نمی شود.

نگاشته شده توسط: golmaryam | مارس 25, 2020

روز دو

نصف شب با صدای سرفه ی خودم از خواب پریدم. نمیدونم آلرژی فصلیه یا آنفولانزا. دوباره میخوابم. خسته ام. صبح حدود ساعت ده بیدار شدم. اولین خبری که خوندم سکته ی مغزی مادر ب بود. خشکم زد. تو این شرایط؟ با این وضعیت؟ پاشدم لباس عوض کردم. ساعت 11 تو زوم جلسه بود. مداد چشم هم کشیدم. بلوزی که الف بهم داده پوشیدم. ماندانا مشغول کلاس بود با دوستهاش. سام هنوز خواب. شیر کاکائویی که دیروز از مدرسه گرفتم رو ریختم تو لیوان و با کیک خوردم. جلسه برای من نبود. قطع شدم. نمیخواستم امروز غذا بگیرم. دیشب قیمه پختم و یخچال از غذاهای نصفه نیمه پره. ولی حوصله نداشتم. ماشین رو روشن کردم و رفتم سراغ پادکست گازت، «چشم زخمی به ایران». صدای الهه میپیچه تو ماشین. جلوی مدرسه که میرسم، سرود ای ایران پخش میشه. چشمام تیر میکشه. زن مسئول غذا از پشت ماسک اشاره میکنه چند تا؟ با دست عدد سه رو نشون میدم. یک غذا هم برای پسر کوچک دوستم که همسایه ایم. غذارو میبرم دم درشون. میگه من با دوتا کرونا درگیرم. داخلی و بیرونی. میگم همه همینیم. میگه کرونای تو چیه؟ میخندم.

نگاشته شده توسط: golmaryam | مارس 24, 2020

روز یک

کارهای خیلی معمولی میکنم. در اصل میتونم بگم که کاری نمی کنم. صبح از خواب پاشدم قبل از این که ساعت زنگ بزنه. ساعت رو گذاشته بودم روی ده و پانزده دقیقه ی صبح. چون دیگه لزومی نداره که خیلی زود بیدار شم. روزم رو با یه نسکافه ی گرم و یک لیوان چای شروع کردم. ماندانا با بچه های دیگه ویدیو کال میکرد و مشقهاشو انجام میداد. گفتم من میرم مدرسه غذای مجانی بگیرم. از هفته ی قبل تو مدرسه ها به بچه های صفر تا 18 سال صبحانه و ناهار مجانی میدن. گرب اند گو. هرچند حال ندارم که از خونه دربیام ولی بهونه ایه برای بیرون رفتن. 4 دقیقه به یازده و نیم که ساعت اتمام غذا است میرسم دم در مدرسه. شیشه ی سمت راننده رو میدم پایین. علیبی داره لاست کانکشن رو تعریف میکنه. زن ازم میپرسه چند تا بچه؟ میگم دو تا. چهار تا پلاستیک رو میذاره کنارم. تشکر میکنم و دور میزنم سمت خونه. قبلتر زنگ زدم به بنفشه که تولدشو تبریک
بگم. مثل همه ی چندین سال گذشته. جواب نداده بود. تو راه بودم که زنگ زدبهم. دلم تنگ شد.

نگاشته شده توسط: golmaryam | مارس 23, 2020

تست

یک دو سه صدا میاد؟

نگاشته شده توسط: golmaryam | نوامبر 29, 2016

تو میتونی گ.م

فکر کنم یک ساعت دیگه افتاب طلوع کنه. خوابم نبرد. اومدم نشستم سر درسم. یک مرتبه به ذهنم رسید که: شاید اون هم درد میکشه؟ اشک اومد پشت پلکهام. فکر کردم به خودم بعد از تمام شدن این ماجراها و داستانها. نگاهش کردم، گ.م رو نگاه کردم. زنی که قراره باشم. زنی که از تمام اینها جون سالم به در میبره و استوار سر جاش می ایسته،  یا شاید هم به رفتن ادامه میده. بیتا گفت دوست داره با من بعدی دوست بشه. با زنی که تونسته تاب بیاره. ولی من با اون زن غریبه ام. با اون زن جان سخت غریبه ام. ایا تحسینش میکنم؟ زنی رو که تاب میاره و میگذره؟ نمیشناسمش. ازش میترسم. به نظرم سرد و بی احساس میاد. همین زن دلبسته و وابسته و غمگین برام اشناتره. مدلش رو میشناسم. اون ادمی که قراره باشم منو میترسونه. فکر میکنم چیزی شبیه به مردها است. سخت و بی احساس. دلم نمیخواد شبیه مردها باشم.

نگاشته شده توسط: golmaryam | نوامبر 8, 2016

چگونه سرگرم شویم؟

دارم یک متن میخونم. اسم کتابمون «نورتون ریدر»ه. نخریدمش. اجاره کردم از امازون. بعد فهمیدم کتابه نصفه نیمه اس. یعنی یک نسخه ی خلاصه شده بود. فکر نمیکردم اجاره رو هم پس بگیره امازون. ولی گرفت. خدا خیرش بده. همکلاسی ایرانیم نسخه ی پی دی افشو خریده. گفت اغلب نوشته هایی که باید بخونیم پیدا میشه با گوگل کردن. این شد که دیگه نخریدمش و 70 دلار موند تو جیبم. خلاصه متنی که امروز باید بخونم از یک خانومی به نام «ادورا ولتی» اه. گویا نویسنده ی معروفیه و جایزه ی پولیتزر هم برده ولی من تا حالا چیزی ازش نخوندم. تو این نوشته داره در مورد کتابخونه ی خونه ی پدر و مادرش حرف میزنه و کتابهایی که میخوندن و کتابهایی که مادرش براش میخونده. یه جور خوبی از خاطرات کودکی اش حرف میزنه. از کتابهایی که با دقت و وسواس به کتابخونه شون اضافه کردند، از نویسنده های مورد علاقه اش، داستانهای کودکانه ای که براش میخوندن. حتی یک خاطره از  پیش دبستانی اش. بعد این خانوم متولد 1909 میلادیه. یعنی سال 1915 رفته مدرسه؟ بعد اون موقع کیندرگاردن و مدرسه و فلان داشتن؟ اوه خدای من!

راستش این قصه ها، قصه های من نیست ولی انگار دارم از یک پنجره ی کوچیک به زندگی هاشون نگاه میکنم. قبلا با دیدن سریالها و قبل تر با خوندن داستانهای امریکایی این فضاهارو مجسم می کردم. خیلی قبل تر، اون موقع که فیلم و سریال به این راحتی گیر نمیومد با مریم میرفتیم میدون انقلاب و فیلم نامه میخریدیم. حتی خوندن فیلمنامه های بیلی وایلدر هم همین هیجان و سرخوشی رو در من ایجاد میکرد. چند شب پیش یادش افتاده بودم. علی ازم پرسید از مریم خبر داری؟ با هم در ارتباطید؟ گفتم ازش خبر ندارم ولی با هم در ارتباطیم. اون لحظه ای که ازسینما سپیده اومدیم بیرون-بیست سال پیش- نور بعد از ظهر یه روز گرم پاییزی تابید توی چشمامون، فیلم «گیم» دیوید فینچر  رو دیده بودیم با هم. اون لحظه ای که از سینما اومدیم بیرون و دنیا حالت جادویی خودش رو از دست داد. من و مریم این لحظه هارو با هم تجربه کردیم و دو نفری که با هم این لحظه هارو گذروندن، لازم نیست که از هم خبر داشته باشند. اونها با هم در اربتاطند. همین احساس، ناگهان قلبم رو فشرد. سعی می کنم افکار ناخوشایند رو از خودم دور کنم. برگردم به زندگی. برگردم به تراسی که نشستیم و داریم با هم سیگار می کشیم. من روی مبل یک نفره ی قهوه ای و اون روی صندلی مشکی راحتی. تقریبا هیچ ربطی به هم ندارند جز این که دو نفر روشون میشینند و با خیال راحت چایی اخر شبشون رو میخورن و سیگار می کشن و توی افکار دور و درازشون از هم دور میشن یا به هم نزدیک.

من از این پنجره ی کوچیک نگاه میکنم به دنیاشون. عین خیالم نیست که داره چهل و یک ساله ام میشه و شاید وقت زیادی واسه اینهمه یللی تللی نداشته باشم و بالاخره باید پا بذارم تو دنیای بزرگسالی. هنوز دارم سرک میکشم و تجربه میکنم.  قسمتی از من، از وارد شدن به این دنیای بی رحم میترسه. با این که وسط همین دنیا و همین تجربه های عجیب و غریبم. الکی لبخند میزنم و خودمو میزنم به اون راه و هی سعی می کنم تصمیم های بزرگ رو به تعویق بندازم. خودم رو با خوندن متون انگلیسی سرگرم می کنم.شلوار جین تنگ میپوشم و جوراب پام میکنم که خیلی راحت نباشم. میشینم پشت میز و تایپ میکنم. یعنی مثلا دارم یک کارخیلی خاص انجام میدم.

نگاشته شده توسط: golmaryam | اکتبر 28, 2016

ریاضی یا رایتینگ؟ مسئله این است.

دیروز عصر تو مدرسه ی بچه ها شب ریاضی بود(math night). ا هم شال و کلاه کردیم و رفتیم. گوش تا گوش سالن اجتماعات، صندلی گذاشته بودند و  پدر مادرها نشسته بودند و به حرفهای یک اقای ریزنقش از قضا معروف، گوش میدادند. من و مونیکا -مامان سنوی، دوست ماندانا- هم گشتیم و دو تا صندلی کنار هم پیدا کردیم و نشستیم. قبلش همدیگه رو تو «هالوین پارتی» دفتر مجتمع مسکونی ای که زندگی میکنیم دیده بودیم. من ازش پرسیدم که میای مدرسه؟ اونم گفت بله. قرار شد که با هم بریم. تو هالوین پارتی هم شیرینی های خوش قیافه ی بدمزه میدادن و پیتزا و نوشابه. با شکلات و گودی بگ برای بچه ها. من و سام هر کدوم یه دی وی دی برنده شدیم.  بعد از جشن رفتیم مدرسه. بقیه زودتر اومده بودن. بچه هارو میبردن سر کلاسهای خودشون. ما هم چند تا برگه و یک مداد گرفتیم و نشستیم. اقای ریاضیدان معروف داشت مدلهای مختلفی برای حل مسایل ساده ی ریاضی یاد میداد. توی برگه ها هم یه سری سوال ریاضی بود. به مونیکا گفتم که من عاشق ریاضی ام. یه زمانی ریاضی ام خوب بود. بعد دیدم چقدر برام راحت تره که بدون گوش دادن به حرفای اقاهه فقط تمرینارو حل کنم. اگه یک استعداد برای ریاضی و یک استعداد برای یادگیری زبان وجود داشته باشه، من قطعا استعداد ریاضیم از زبانم بیشتره. ارزو می کردم که تو زبان بهتر بودم و برای گفتن هر یک جمله انقدر به خودم نمی پیچیدم. کلمات انگار از دست و دهنم فرار میکنن. مدام جمله هامو اصلاح می کنم. اصلا انگلیسی حرف زدن خودم رو دوست ندارم. منی که انقدر این زبان رو دوست دارم و از 12 سالگی هی کلاس زبان رفتم و مدام داشتم سریال میدیم تو زندگیم، دلم میخواست که بهتر بودم.  انتظار بیهوده ایه. شاید به همین خاطره که مهاجرا ازشون بهتر برمیاد که بشینن یه گوشه مسئله حل کنن و دودوتا چهار تا کنن، تا این که برن تو دل اجتماع و حرف بزنن و نظر بدن. دلم میخواد بزرگ که شدم زبانم بهتر بشه و کتاب بنویسم. ارزوی بزرگیه؟

نگاشته شده توسط: golmaryam | اکتبر 20, 2016

کره خر بنفشم

اومدم توی وبلاگم، یعنی جایی که میتونم بنویسم و دیدم که یک پیش نویس به نام «کره خر بنفشم» اینجا از شش سال پیش مونده و داره خاک میخوره. برداشتم فوتش کردم و گذاشتم لب طاقچه. گفتم حیفه. شیش سال به پای من نشسته که یه روز برگردم و بفرستمش هوا. جهانی اش کنم. چرا که نه؟ بیا سعی مون رو بکنیم. شاید شد. شاید بازم ازکره خر بنفش و یابوی سبز و قورباغه ی قرمز نوشتم براتون. شاید باز هم قصه های عجیب و کمی باورکردنی و قسمتی غیر قابل باور داشتم.

بیتا بهم گفت که برم پرشین بلاگ که فیلتر نیست. ولی خوب اگه میرفتم پرشین بلاگ کی کره خر بنفشم رو از رو زمین برمیداشت و مینوشت؟ این شد که دوباره همین جا مینویسم.
فعلا همین قدری بدونید که اومدم ماکارونی گرم کنم بخورم، یادم افتاد که بیمزه اس. یه قاشق ابغوره بهش اضافه کردم و سس تند خانگی. معده ام مچاله شد با خوردنش. یک کلاس رایتینگ دارم. برام جالبه که اولین کلاسی که در بلاد کفر برداشتم رایتینگه. ایا در این نشانه ای نیست برای بی ایمانان؟ مدام یاد کلاسهای سپینود می افتم. دوباره به هیجان میام. نفس نوشتن ادم رو به هیجان میاره. معلممون تپل، سیاه، خوش لباس و بسیار بانمکه. لباسهاشو خیلی قشنگ با هم ست میکنه. عاشق رنگ بنفشه(میدونستید بلوز بنفش با شلوار مشکی که خط طلایی داره و صندل طلایی خیلی شیک میشه؟) عاشق ادا اصولا و مدل تعریف کردنهاش هستم. یک جورهایی خیلی با سپینود فرق میکنه و یک جورهایی منو همه اش یاد سپینود میندازه. اولین انشامو هم در مورد سپینود و کلاسهایی که داشتیم نوشتم. وقتی نوشتمشون دلم تنگ شد. دیدم که اوه عجب پیشینه ای داشتیم ما با هم. چه قصه هایی رو پشت سر گذاشتیم و حالا هر کدوممون یه گوشه ی دنیا داریم نون و ماستمون رو میخوریم. بله ماست هم خودمون میزنیم. خیلی تعریفی نیست ولی خوب بهتر از ماست های شیرین اینجا است. بقیه شو بعدا تعریف کنم. خوب؟

نگاشته شده توسط: golmaryam | ژانویه 25, 2015

ای لحظه ی شگفت عظیمت

صبح روز تولدم رو با چت و صحبت با دوستام شروع کردم. دخترا داشتن میرفتن سر کار. من داشتم با ماندانا باب اسفنجی نگاه می کردم و پیش خودم فکر می کردم روز تولدم رو چه جوری بگذرونم. برم سینما؟ خرید؟ کافه؟ البته باید تا ساعت دوازده و نیم برگردم که برم ماندانارو از کلاس زبان بردارم و سام پشت در نمونه و ناهار هم درست کنم براشون. شب هم تا ساعت هشت کلاس زبان دارم. علی رفته انزلی و احتمالا نصف شب برمی گرده. خیلی وسط هفته است. حتی یه جورایی سر هفته .
دیشب که علی اومد خونه برام گل نرگس گرفته بود. همین که گفت تولدت مبارک، ماندانا شروع کرد به گریه و زاری که چرا همه اش تولد توئه؟ تو چند تا تولد داری؟ های وای من چرا تولد ندارم و از این حرفا. تا اون لحظه حالم خوب بود. ولی بچه تونست در طرفه العینی حالمو بد کنه. تازه همون روز یه کفش تق تقی نقره ای خیلی خوشگل براش گرفته بودیم. نمی دونم چرا انقدر حرفش روم تاثیر گذاشت. شاید چون کله ام گرم بود. شاید واقعا حالم خوب نبود و تظاهر می کردم که حالم خوبه. شاید. شاید. شاید. به هرحال رفتم تو دسشویی و یه دل سیر گریه کردم. جو خونه یه جور بدی شد. نمی خواستم انقدر ضعیف و طفلکی به نظر برسم. دلمم به حال خودم نسوخته بود. بیشتر فکر می کردم کجای کارم اشتباه بوده که بچه ام حتی چند شاخه گل خشک و خالی رو برای مامانش نمی تونه تحمل کنه؟ القصه بعدش دیگه حالم بهتر شد و علی برای بچه ها قصه خوند و خوابوندشون و نشستیم با هم حرف زدیم . شدم یه زن سی و نه ساله که خیلی هم از خودش خوشحاله و یک سال عجیب پر فراز و فرود پیش روش داره. میریم که یک شروع عجیب و غریب رو با هم جشن بگیریم. با ما همراه باشید.

نگاشته شده توسط: golmaryam | نوامبر 17, 2014

ما خز و خیلا

من مرتضی پاشایی رو می شناختم. همین تابستون باهاش آشنا شدم.با آلبوم "یکی هست" .تازه فهمیدم اسم این پسر خوش صدایی که آهنگاش دلمو می لرزونه و اشک تو چشمام میاره مرتضی پاشائیه. حتی خیلی پیش تر می خواستم بیام بنویسم اینو از بقیه خواننده های پاپ معاصر بیشتر دوست دارم چون اصلا تو شعراش کینه نداره. میگه: برو, بخشیدمت. تو اینهمه فحش و فضیحت و نفرت که داره از در و دیوار می باره, یه جور خوبی نرم و نولوک بود شعراش. صداش یه سوزی داشت که منو می برد به عوالم شونزده سالگی ام. پشت رل که نشسته بودم تو ترافیک کردستان, تو سربالایی و سرپایینی یادگار امام. توی همت وقتی که برج میلاد پشت دوداش گم شده بود, اغلب داشتم به اینو گوش میدادم. حسرت بزرگم اینه که هیچ وقت قسمت نشد برم کنسرتش. خیلی به دلم موند.
آها راستی, من نجف دریابندری رو هم می شناسم. یه سری از کاراشو خوندم. مترجم خوبیه. کتاب مستطابشو عاشقم. ترجمه بازمانده روزشو بی نهایت دوست دارم. تعجب. منی که مرتضی پاشایی رو می شناسم, چطور ممکنه اسم نجف به گوشم خورده باشه؟ راستشو بخواین "فهیمه" شون که مرد, خیلی حالم گرفته شد. حتی بیشتر از این که خودش به رحمت خدا بره دور از جون. یه جور خوبی بود. حیف بود اصلا. قبول ندارین؟
یه سلکشن دارم که یه دختر باحالی (سلام نوین) برام ریخته رو هاردم. از همین آهنگ خارجی باکلاسا که همه اونایی که رو کله شون یه چراغ روشنه گوش میدن. خیلی دوسش دارم. حتی با خیلی از اون آهنگام گریه ام می گیره. اسم بیشتر خواننده هاشو بلد نیستم. یه سلکشن هم دارم اسمش هست شاد. واسه وقتای خوشحالیه لابد. واسه وقتایی که میخوام با بچه هام برقصم. "پنجره دن داش گلیر" منصور بهترین اهنگشه. یه سلکشن هم دارم سوزنااااک. علی میگه این چس ناله ها چیه گوش میدی؟ من با چس ناله خیلی حال می کنم. اصلا یه جور عجیبی.
دیگه جونم براتون بگه نویسنده ی محبوبم ناتالیا کینزبورگه. یه زن ایتالیایی عاشقه . از جوونیام می خوندمش. فقط "الفبای خانوادگی" شو نخوندم. نگارینم گفت خوبه بخون. حالا تا بگیرم و بخونمش. برعکس این "مرشد و مارگاریتا" هست؟ همون. اصلا نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم. سخته . کشش نداره به گمونم. فکر نکنم بتونم به انتها برسونمش. تو نویسنده های روس چخوف رو خیلی دوست دارم. همه ی نمایشنامه هاش و اغلب داستان های کوتاهش.
از اونور یه اقایی هست؟ شجریان؟ پدر و پسر؟ خوب؟ همونا. من اغلب اهنگاشونو دوست ندارم. ولی با "شب سکوت کویر" پدر, عاشقی کردم. محاله هیچ وقت یادم بره. هر وقت هم اون آلبوم رو گوش بدم تارهای قلبم دلنگ دلنگ به صدا درمیاد. یا حتی اون آقا سیبیلوئه, شهرام ناظری ؟ خوب ما جوون بودیم دیگه همینا بودن. "ز خاک من اگر گندم برآید.." میذاشتم تو اون واکمن سونی قشنگم و باهاش دم می گرفتم. یا همون ابی, یا همون گوگوش, یا همون داریوش که غم عالم تو ترانه هاشه. هر کدومشون مال یه برهه از زندگیمون بودن. گذشتن. رفتن. خاطره شدن.
همین دیگه, گفتم حالا که دور همیم و خط کش برداشتیم داریم روشنفکرا و تاریک فکرا و عوام و خواص رو از هم جدا می کنیم, از منویات قلبی من هم مطلع باشین. نه که عن خاصی هستم, از اون لحاظ.

نگاشته شده توسط: golmaryam | اکتبر 25, 2014

غذا ساز

وقتی به عملکرد هفت هشت سال اخیرم نگاه می کنم و می خوام یک جمع بندی از آنچه گذشت داشته باشم، می بینم تنها کاری که با ممارست و پیوسته و بی وقفه انجام دادم، همانا پختن غذا بوده. چند وقت پیش یکی از رفقا وسط دعوا داشت بهم می گفت: پس تو بالاخره از چه کاری خوشت میاد؟ مدام داری اعلام موضع می کنی که از چی خوشت نمیاد. از غذا پختن خوشت نمیاد. از تلفنی حرف زدن خوشت نمیاد. میشه بگی از چی خوشت میاد؟ فکر کردم کی گفتم از غذا پختن خوشم نمیاد؟ البته واقعا به عنوان یک وظیفه ی هر روزه دوستش ندارم. خصوصا وقتی اسم غذا رو هم خودم بخوام انتخاب کنم. شاید این ناشی از شلختگی روحی و ذهنی منه. هیچ وقت نمی دونم وعده ی غذایی بعدیم چیه؟اولین بار شیدا بهم گفت: تو بچه هاتو واقعا لوس کردی. یعنی چی اینو می خورم اونو نمی خورم؟ تو مدام داری غذا می پزی. اولین بار بود که کسی به من می گفت بچه هام رو لوس کردم. اذعان می کنم که حال خوشی بهم دست داد. یک تایید عجیبی توی این جمله بود. من یک هو از مادر بی مسئولیت سربه هوا، تبدیل شدم به مادری که خیلی متوجه بچه هاش است تا جایی که اونهارو لوس می کنه و مدام داره به دلشون غذا می پزه. هاهاها مادری که منم :دی
در هر وعده ی غذایی اغلب دو جورغذا دارم. مثلا آش برای خودم و اسنک یا کتلت یا کوکو برای بچه ها. معمولا برنج درست نمی کنم. یک جور وسواس مسخره که شبها برنج نخوریم. پس چی بخوریم؟ مریم گفت: چرا از همون شامی که می پزی برای ناهار روز بعد بچه ها نمیذاری؟
فکر می کنم از کی غذا انقدر موضوع مهمی شد؟ یاد بچگی خودم افتادم. در خانه ی ما هیچ وقت درمورد غذا صحبت نمی شد. اغلب وعده های غذایی رو دوست نداشتم ولی با زور می خوردم. خانواده ی پرجمعیتی بودیم و دست مادرم برای به دلخواه ما غذا پختن خیلی باز نبود. مامان هم بیشتر وقتها غذای نونی می پخت. کدوی سرخ شده با سیر، دلمه بادمجان، دلمه کلم، کتلت، کوکو، کشک بادمجان، ماکارونی، آش، شوربا، کوفته، استامبولی. آخر هفته ها هم قورمه سبزی و قیمه و مرغ. سالی چند بار هم ماهی. معمولا از ما نمی پرسید که چی بپزد.
بعدها کیفیت همه چیز تغییر کرد. من هم رفته رفته یاد گرفتم که بچه ها بعضی چیزها را بیشتر دوست دارند. خوب یکه بدو برای چی؟ چی میشه کلا غذاها به دلشون باشه؟ من هم بچه که بودم آبگوشت و کدو و دلمه دوست نداشتم. ولی الان جزو غذاهای محبوبم هستند. گاهی هم یک غذای مشخص رو یکی شون با پلو می خوره و اون یکی با نون ساندویچی. اینطوری صلح هم برقراره. تازه منم میشم مامان خوبه که بچه هاشو لوس می کنه. والا

نگاشته شده توسط: golmaryam | اکتبر 21, 2014

وقتشه، وقتشه رفتن؟

به علی گفتم میام می رسونمت که تو راه با هم حرف بزنیم. آدمهایی که دو تا بچه یا بیشتر دارند لابد می فهمند که من چه می گویم. ما در فرصت کوتاهی که با هم در خانه ایم، فرصت حرف زدن نداریم. شبها من خسته ام و دلم می خواهد کنار پنجره بنشینیم توی سکوت چای بخوریم و یک نخ سیگار بکشیم که من حتی تا تهش هم نمی توانم بروم. بس که به نظرم غلیظ است، ولی حسش را خصوصا توی هوای مرطوب و خنک شب دوست دارم. بوی دود مثل قبل آزارم نمی دهد. می لرزم و سیگار می کشم و می گویم: بخوابیم؟ صبح ها ماندانا توی هر بحثی حضور فعال دارد. اظهار نظر می کند و معنی کلماتی را که نمی فهمد، می پرسد. دلش می خواهد با پدرش برود دفتر. برود جلسه و نمیداند چرا نمی شود؟ واقعا چرا؟
از پارکینگ که زدیم بیرون، باران کج و ناهمگون می بارید. برف پاک کن ماشین را گذاشتم روی دور تند و گفتم : می رسونمت که توی راه حرف بزنیم. چند بار تلفنش زنگ خورد. حواسم آنقدر پرت بود که داشتم خروجی کردستان را رد می کردم. ترافیک روان بود و تک و توک ماشینهای که از کنارمان رد می شدند، چراغ خطرشان روشن بود. هرچه از خانه دورتر شدیم، از شدت باران کم شد. حرف هایش را شنیدم. توی دلم به او حق میدهم. سعی می کنم منصف باشم. دلم می خواهد برویم ولی می ترسم. مدام به خودم یاداوری می کنم که صبور باش و درست تصمیم بگیر. درست یعنی چی؟ هر راهی که برویم تنها یک راه را رفته ایم و امکان زندگی کردن به شکلهای دیگر برای همیشه از دست رفته است. یاد حرف مادام افتادم که ته استکان قهوه ام را نگاه کرد و گفت:" برج هشت یک تصمیم مهم برای زندگی ات می گیری." قبلش گفته بودم که من اعتقادی به اینجور چیزها ندارم. ولی قهوه گیرا بود و به باقی روزم جان داد. دو روز مانده به برج هشت. هوا بارانی است. دلم روشن است. درخت های اتوبان همت، بلند و سبزند و توی خیسی باران یک جور دلفریبی تازه ترند انگار.

Older Posts »

دسته‌ها