نگاشته شده توسط: golmaryam | نوامبر 29, 2016

تو میتونی گ.م

فکر کنم یک ساعت دیگه افتاب طلوع کنه. خوابم نبرد. اومدم نشستم سر درسم. یک مرتبه به ذهنم رسید که: شاید اون هم درد میکشه؟ اشک اومد پشت پلکهام. فکر کردم به خودم بعد از تمام شدن این ماجراها و داستانها. نگاهش کردم، گ.م رو نگاه کردم. زنی که قراره باشم. زنی که از تمام اینها جون سالم به در میبره و استوار سر جاش می ایسته،  یا شاید هم به رفتن ادامه میده. بیتا گفت دوست داره با من بعدی دوست بشه. با زنی که تونسته تاب بیاره. ولی من با اون زن غریبه ام. با اون زن جان سخت غریبه ام. ایا تحسینش میکنم؟ زنی رو که تاب میاره و میگذره؟ نمیشناسمش. ازش میترسم. به نظرم سرد و بی احساس میاد. همین زن دلبسته و وابسته و غمگین برام اشناتره. مدلش رو میشناسم. اون ادمی که قراره باشم منو میترسونه. فکر میکنم چیزی شبیه به مردها است. سخت و بی احساس. دلم نمیخواد شبیه مردها باشم.

نگاشته شده توسط: golmaryam | نوامبر 8, 2016

چگونه سرگرم شویم؟

دارم یک متن میخونم. اسم کتابمون «نورتون ریدر»ه. نخریدمش. اجاره کردم از امازون. بعد فهمیدم کتابه نصفه نیمه اس. یعنی یک نسخه ی خلاصه شده بود. فکر نمیکردم اجاره رو هم پس بگیره امازون. ولی گرفت. خدا خیرش بده. همکلاسی ایرانیم نسخه ی پی دی افشو خریده. گفت اغلب نوشته هایی که باید بخونیم پیدا میشه با گوگل کردن. این شد که دیگه نخریدمش و 70 دلار موند تو جیبم. خلاصه متنی که امروز باید بخونم از یک خانومی به نام «ادورا ولتی» اه. گویا نویسنده ی معروفیه و جایزه ی پولیتزر هم برده ولی من تا حالا چیزی ازش نخوندم. تو این نوشته داره در مورد کتابخونه ی خونه ی پدر و مادرش حرف میزنه و کتابهایی که میخوندن و کتابهایی که مادرش براش میخونده. یه جور خوبی از خاطرات کودکی اش حرف میزنه. از کتابهایی که با دقت و وسواس به کتابخونه شون اضافه کردند، از نویسنده های مورد علاقه اش، داستانهای کودکانه ای که براش میخوندن. حتی یک خاطره از  پیش دبستانی اش. بعد این خانوم متولد 1909 میلادیه. یعنی سال 1915 رفته مدرسه؟ بعد اون موقع کیندرگاردن و مدرسه و فلان داشتن؟ اوه خدای من!

راستش این قصه ها، قصه های من نیست ولی انگار دارم از یک پنجره ی کوچیک به زندگی هاشون نگاه میکنم. قبلا با دیدن سریالها و قبل تر با خوندن داستانهای امریکایی این فضاهارو مجسم می کردم. خیلی قبل تر، اون موقع که فیلم و سریال به این راحتی گیر نمیومد با مریم میرفتیم میدون انقلاب و فیلم نامه میخریدیم. حتی خوندن فیلمنامه های بیلی وایلدر هم همین هیجان و سرخوشی رو در من ایجاد میکرد. چند شب پیش یادش افتاده بودم. علی ازم پرسید از مریم خبر داری؟ با هم در ارتباطید؟ گفتم ازش خبر ندارم ولی با هم در ارتباطیم. اون لحظه ای که ازسینما سپیده اومدیم بیرون-بیست سال پیش- نور بعد از ظهر یه روز گرم پاییزی تابید توی چشمامون، فیلم «گیم» دیوید فینچر  رو دیده بودیم با هم. اون لحظه ای که از سینما اومدیم بیرون و دنیا حالت جادویی خودش رو از دست داد. من و مریم این لحظه هارو با هم تجربه کردیم و دو نفری که با هم این لحظه هارو گذروندن، لازم نیست که از هم خبر داشته باشند. اونها با هم در اربتاطند. همین احساس، ناگهان قلبم رو فشرد. سعی می کنم افکار ناخوشایند رو از خودم دور کنم. برگردم به زندگی. برگردم به تراسی که نشستیم و داریم با هم سیگار می کشیم. من روی مبل یک نفره ی قهوه ای و اون روی صندلی مشکی راحتی. تقریبا هیچ ربطی به هم ندارند جز این که دو نفر روشون میشینند و با خیال راحت چایی اخر شبشون رو میخورن و سیگار می کشن و توی افکار دور و درازشون از هم دور میشن یا به هم نزدیک.

من از این پنجره ی کوچیک نگاه میکنم به دنیاشون. عین خیالم نیست که داره چهل و یک ساله ام میشه و شاید وقت زیادی واسه اینهمه یللی تللی نداشته باشم و بالاخره باید پا بذارم تو دنیای بزرگسالی. هنوز دارم سرک میکشم و تجربه میکنم.  قسمتی از من، از وارد شدن به این دنیای بی رحم میترسه. با این که وسط همین دنیا و همین تجربه های عجیب و غریبم. الکی لبخند میزنم و خودمو میزنم به اون راه و هی سعی می کنم تصمیم های بزرگ رو به تعویق بندازم. خودم رو با خوندن متون انگلیسی سرگرم می کنم.شلوار جین تنگ میپوشم و جوراب پام میکنم که خیلی راحت نباشم. میشینم پشت میز و تایپ میکنم. یعنی مثلا دارم یک کارخیلی خاص انجام میدم.

نگاشته شده توسط: golmaryam | اکتبر 28, 2016

ریاضی یا رایتینگ؟ مسئله این است.

دیروز عصر تو مدرسه ی بچه ها شب ریاضی بود(math night). ا هم شال و کلاه کردیم و رفتیم. گوش تا گوش سالن اجتماعات، صندلی گذاشته بودند و  پدر مادرها نشسته بودند و به حرفهای یک اقای ریزنقش از قضا معروف، گوش میدادند. من و مونیکا -مامان سنوی، دوست ماندانا- هم گشتیم و دو تا صندلی کنار هم پیدا کردیم و نشستیم. قبلش همدیگه رو تو «هالوین پارتی» دفتر مجتمع مسکونی ای که زندگی میکنیم دیده بودیم. من ازش پرسیدم که میای مدرسه؟ اونم گفت بله. قرار شد که با هم بریم. تو هالوین پارتی هم شیرینی های خوش قیافه ی بدمزه میدادن و پیتزا و نوشابه. با شکلات و گودی بگ برای بچه ها. من و سام هر کدوم یه دی وی دی برنده شدیم.  بعد از جشن رفتیم مدرسه. بقیه زودتر اومده بودن. بچه هارو میبردن سر کلاسهای خودشون. ما هم چند تا برگه و یک مداد گرفتیم و نشستیم. اقای ریاضیدان معروف داشت مدلهای مختلفی برای حل مسایل ساده ی ریاضی یاد میداد. توی برگه ها هم یه سری سوال ریاضی بود. به مونیکا گفتم که من عاشق ریاضی ام. یه زمانی ریاضی ام خوب بود. بعد دیدم چقدر برام راحت تره که بدون گوش دادن به حرفای اقاهه فقط تمرینارو حل کنم. اگه یک استعداد برای ریاضی و یک استعداد برای یادگیری زبان وجود داشته باشه، من قطعا استعداد ریاضیم از زبانم بیشتره. ارزو می کردم که تو زبان بهتر بودم و برای گفتن هر یک جمله انقدر به خودم نمی پیچیدم. کلمات انگار از دست و دهنم فرار میکنن. مدام جمله هامو اصلاح می کنم. اصلا انگلیسی حرف زدن خودم رو دوست ندارم. منی که انقدر این زبان رو دوست دارم و از 12 سالگی هی کلاس زبان رفتم و مدام داشتم سریال میدیم تو زندگیم، دلم میخواست که بهتر بودم.  انتظار بیهوده ایه. شاید به همین خاطره که مهاجرا ازشون بهتر برمیاد که بشینن یه گوشه مسئله حل کنن و دودوتا چهار تا کنن، تا این که برن تو دل اجتماع و حرف بزنن و نظر بدن. دلم میخواد بزرگ که شدم زبانم بهتر بشه و کتاب بنویسم. ارزوی بزرگیه؟

نگاشته شده توسط: golmaryam | اکتبر 20, 2016

کره خر بنفشم

اومدم توی وبلاگم، یعنی جایی که میتونم بنویسم و دیدم که یک پیش نویس به نام «کره خر بنفشم» اینجا از شش سال پیش مونده و داره خاک میخوره. برداشتم فوتش کردم و گذاشتم لب طاقچه. گفتم حیفه. شیش سال به پای من نشسته که یه روز برگردم و بفرستمش هوا. جهانی اش کنم. چرا که نه؟ بیا سعی مون رو بکنیم. شاید شد. شاید بازم ازکره خر بنفش و یابوی سبز و قورباغه ی قرمز نوشتم براتون. شاید باز هم قصه های عجیب و کمی باورکردنی و قسمتی غیر قابل باور داشتم.

بیتا بهم گفت که برم پرشین بلاگ که فیلتر نیست. ولی خوب اگه میرفتم پرشین بلاگ کی کره خر بنفشم رو از رو زمین برمیداشت و مینوشت؟ این شد که دوباره همین جا مینویسم.
فعلا همین قدری بدونید که اومدم ماکارونی گرم کنم بخورم، یادم افتاد که بیمزه اس. یه قاشق ابغوره بهش اضافه کردم و سس تند خانگی. معده ام مچاله شد با خوردنش. یک کلاس رایتینگ دارم. برام جالبه که اولین کلاسی که در بلاد کفر برداشتم رایتینگه. ایا در این نشانه ای نیست برای بی ایمانان؟ مدام یاد کلاسهای سپینود می افتم. دوباره به هیجان میام. نفس نوشتن ادم رو به هیجان میاره. معلممون تپل، سیاه، خوش لباس و بسیار بانمکه. لباسهاشو خیلی قشنگ با هم ست میکنه. عاشق رنگ بنفشه(میدونستید بلوز بنفش با شلوار مشکی که خط طلایی داره و صندل طلایی خیلی شیک میشه؟) عاشق ادا اصولا و مدل تعریف کردنهاش هستم. یک جورهایی خیلی با سپینود فرق میکنه و یک جورهایی منو همه اش یاد سپینود میندازه. اولین انشامو هم در مورد سپینود و کلاسهایی که داشتیم نوشتم. وقتی نوشتمشون دلم تنگ شد. دیدم که اوه عجب پیشینه ای داشتیم ما با هم. چه قصه هایی رو پشت سر گذاشتیم و حالا هر کدوممون یه گوشه ی دنیا داریم نون و ماستمون رو میخوریم. بله ماست هم خودمون میزنیم. خیلی تعریفی نیست ولی خوب بهتر از ماست های شیرین اینجا است. بقیه شو بعدا تعریف کنم. خوب؟

نگاشته شده توسط: golmaryam | ژانویه 25, 2015

ای لحظه ی شگفت عظیمت

صبح روز تولدم رو با چت و صحبت با دوستام شروع کردم. دخترا داشتن میرفتن سر کار. من داشتم با ماندانا باب اسفنجی نگاه می کردم و پیش خودم فکر می کردم روز تولدم رو چه جوری بگذرونم. برم سینما؟ خرید؟ کافه؟ البته باید تا ساعت دوازده و نیم برگردم که برم ماندانارو از کلاس زبان بردارم و سام پشت در نمونه و ناهار هم درست کنم براشون. شب هم تا ساعت هشت کلاس زبان دارم. علی رفته انزلی و احتمالا نصف شب برمی گرده. خیلی وسط هفته است. حتی یه جورایی سر هفته .
دیشب که علی اومد خونه برام گل نرگس گرفته بود. همین که گفت تولدت مبارک، ماندانا شروع کرد به گریه و زاری که چرا همه اش تولد توئه؟ تو چند تا تولد داری؟ های وای من چرا تولد ندارم و از این حرفا. تا اون لحظه حالم خوب بود. ولی بچه تونست در طرفه العینی حالمو بد کنه. تازه همون روز یه کفش تق تقی نقره ای خیلی خوشگل براش گرفته بودیم. نمی دونم چرا انقدر حرفش روم تاثیر گذاشت. شاید چون کله ام گرم بود. شاید واقعا حالم خوب نبود و تظاهر می کردم که حالم خوبه. شاید. شاید. شاید. به هرحال رفتم تو دسشویی و یه دل سیر گریه کردم. جو خونه یه جور بدی شد. نمی خواستم انقدر ضعیف و طفلکی به نظر برسم. دلمم به حال خودم نسوخته بود. بیشتر فکر می کردم کجای کارم اشتباه بوده که بچه ام حتی چند شاخه گل خشک و خالی رو برای مامانش نمی تونه تحمل کنه؟ القصه بعدش دیگه حالم بهتر شد و علی برای بچه ها قصه خوند و خوابوندشون و نشستیم با هم حرف زدیم . شدم یه زن سی و نه ساله که خیلی هم از خودش خوشحاله و یک سال عجیب پر فراز و فرود پیش روش داره. میریم که یک شروع عجیب و غریب رو با هم جشن بگیریم. با ما همراه باشید.

نگاشته شده توسط: golmaryam | نوامبر 17, 2014

ما خز و خیلا

من مرتضی پاشایی رو می شناختم. همین تابستون باهاش آشنا شدم.با آلبوم "یکی هست" .تازه فهمیدم اسم این پسر خوش صدایی که آهنگاش دلمو می لرزونه و اشک تو چشمام میاره مرتضی پاشائیه. حتی خیلی پیش تر می خواستم بیام بنویسم اینو از بقیه خواننده های پاپ معاصر بیشتر دوست دارم چون اصلا تو شعراش کینه نداره. میگه: برو, بخشیدمت. تو اینهمه فحش و فضیحت و نفرت که داره از در و دیوار می باره, یه جور خوبی نرم و نولوک بود شعراش. صداش یه سوزی داشت که منو می برد به عوالم شونزده سالگی ام. پشت رل که نشسته بودم تو ترافیک کردستان, تو سربالایی و سرپایینی یادگار امام. توی همت وقتی که برج میلاد پشت دوداش گم شده بود, اغلب داشتم به اینو گوش میدادم. حسرت بزرگم اینه که هیچ وقت قسمت نشد برم کنسرتش. خیلی به دلم موند.
آها راستی, من نجف دریابندری رو هم می شناسم. یه سری از کاراشو خوندم. مترجم خوبیه. کتاب مستطابشو عاشقم. ترجمه بازمانده روزشو بی نهایت دوست دارم. تعجب. منی که مرتضی پاشایی رو می شناسم, چطور ممکنه اسم نجف به گوشم خورده باشه؟ راستشو بخواین "فهیمه" شون که مرد, خیلی حالم گرفته شد. حتی بیشتر از این که خودش به رحمت خدا بره دور از جون. یه جور خوبی بود. حیف بود اصلا. قبول ندارین؟
یه سلکشن دارم که یه دختر باحالی (سلام نوین) برام ریخته رو هاردم. از همین آهنگ خارجی باکلاسا که همه اونایی که رو کله شون یه چراغ روشنه گوش میدن. خیلی دوسش دارم. حتی با خیلی از اون آهنگام گریه ام می گیره. اسم بیشتر خواننده هاشو بلد نیستم. یه سلکشن هم دارم اسمش هست شاد. واسه وقتای خوشحالیه لابد. واسه وقتایی که میخوام با بچه هام برقصم. "پنجره دن داش گلیر" منصور بهترین اهنگشه. یه سلکشن هم دارم سوزنااااک. علی میگه این چس ناله ها چیه گوش میدی؟ من با چس ناله خیلی حال می کنم. اصلا یه جور عجیبی.
دیگه جونم براتون بگه نویسنده ی محبوبم ناتالیا کینزبورگه. یه زن ایتالیایی عاشقه . از جوونیام می خوندمش. فقط "الفبای خانوادگی" شو نخوندم. نگارینم گفت خوبه بخون. حالا تا بگیرم و بخونمش. برعکس این "مرشد و مارگاریتا" هست؟ همون. اصلا نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم. سخته . کشش نداره به گمونم. فکر نکنم بتونم به انتها برسونمش. تو نویسنده های روس چخوف رو خیلی دوست دارم. همه ی نمایشنامه هاش و اغلب داستان های کوتاهش.
از اونور یه اقایی هست؟ شجریان؟ پدر و پسر؟ خوب؟ همونا. من اغلب اهنگاشونو دوست ندارم. ولی با "شب سکوت کویر" پدر, عاشقی کردم. محاله هیچ وقت یادم بره. هر وقت هم اون آلبوم رو گوش بدم تارهای قلبم دلنگ دلنگ به صدا درمیاد. یا حتی اون آقا سیبیلوئه, شهرام ناظری ؟ خوب ما جوون بودیم دیگه همینا بودن. "ز خاک من اگر گندم برآید.." میذاشتم تو اون واکمن سونی قشنگم و باهاش دم می گرفتم. یا همون ابی, یا همون گوگوش, یا همون داریوش که غم عالم تو ترانه هاشه. هر کدومشون مال یه برهه از زندگیمون بودن. گذشتن. رفتن. خاطره شدن.
همین دیگه, گفتم حالا که دور همیم و خط کش برداشتیم داریم روشنفکرا و تاریک فکرا و عوام و خواص رو از هم جدا می کنیم, از منویات قلبی من هم مطلع باشین. نه که عن خاصی هستم, از اون لحاظ.

نگاشته شده توسط: golmaryam | اکتبر 25, 2014

غذا ساز

وقتی به عملکرد هفت هشت سال اخیرم نگاه می کنم و می خوام یک جمع بندی از آنچه گذشت داشته باشم، می بینم تنها کاری که با ممارست و پیوسته و بی وقفه انجام دادم، همانا پختن غذا بوده. چند وقت پیش یکی از رفقا وسط دعوا داشت بهم می گفت: پس تو بالاخره از چه کاری خوشت میاد؟ مدام داری اعلام موضع می کنی که از چی خوشت نمیاد. از غذا پختن خوشت نمیاد. از تلفنی حرف زدن خوشت نمیاد. میشه بگی از چی خوشت میاد؟ فکر کردم کی گفتم از غذا پختن خوشم نمیاد؟ البته واقعا به عنوان یک وظیفه ی هر روزه دوستش ندارم. خصوصا وقتی اسم غذا رو هم خودم بخوام انتخاب کنم. شاید این ناشی از شلختگی روحی و ذهنی منه. هیچ وقت نمی دونم وعده ی غذایی بعدیم چیه؟اولین بار شیدا بهم گفت: تو بچه هاتو واقعا لوس کردی. یعنی چی اینو می خورم اونو نمی خورم؟ تو مدام داری غذا می پزی. اولین بار بود که کسی به من می گفت بچه هام رو لوس کردم. اذعان می کنم که حال خوشی بهم دست داد. یک تایید عجیبی توی این جمله بود. من یک هو از مادر بی مسئولیت سربه هوا، تبدیل شدم به مادری که خیلی متوجه بچه هاش است تا جایی که اونهارو لوس می کنه و مدام داره به دلشون غذا می پزه. هاهاها مادری که منم :دی
در هر وعده ی غذایی اغلب دو جورغذا دارم. مثلا آش برای خودم و اسنک یا کتلت یا کوکو برای بچه ها. معمولا برنج درست نمی کنم. یک جور وسواس مسخره که شبها برنج نخوریم. پس چی بخوریم؟ مریم گفت: چرا از همون شامی که می پزی برای ناهار روز بعد بچه ها نمیذاری؟
فکر می کنم از کی غذا انقدر موضوع مهمی شد؟ یاد بچگی خودم افتادم. در خانه ی ما هیچ وقت درمورد غذا صحبت نمی شد. اغلب وعده های غذایی رو دوست نداشتم ولی با زور می خوردم. خانواده ی پرجمعیتی بودیم و دست مادرم برای به دلخواه ما غذا پختن خیلی باز نبود. مامان هم بیشتر وقتها غذای نونی می پخت. کدوی سرخ شده با سیر، دلمه بادمجان، دلمه کلم، کتلت، کوکو، کشک بادمجان، ماکارونی، آش، شوربا، کوفته، استامبولی. آخر هفته ها هم قورمه سبزی و قیمه و مرغ. سالی چند بار هم ماهی. معمولا از ما نمی پرسید که چی بپزد.
بعدها کیفیت همه چیز تغییر کرد. من هم رفته رفته یاد گرفتم که بچه ها بعضی چیزها را بیشتر دوست دارند. خوب یکه بدو برای چی؟ چی میشه کلا غذاها به دلشون باشه؟ من هم بچه که بودم آبگوشت و کدو و دلمه دوست نداشتم. ولی الان جزو غذاهای محبوبم هستند. گاهی هم یک غذای مشخص رو یکی شون با پلو می خوره و اون یکی با نون ساندویچی. اینطوری صلح هم برقراره. تازه منم میشم مامان خوبه که بچه هاشو لوس می کنه. والا

نگاشته شده توسط: golmaryam | اکتبر 21, 2014

وقتشه، وقتشه رفتن؟

به علی گفتم میام می رسونمت که تو راه با هم حرف بزنیم. آدمهایی که دو تا بچه یا بیشتر دارند لابد می فهمند که من چه می گویم. ما در فرصت کوتاهی که با هم در خانه ایم، فرصت حرف زدن نداریم. شبها من خسته ام و دلم می خواهد کنار پنجره بنشینیم توی سکوت چای بخوریم و یک نخ سیگار بکشیم که من حتی تا تهش هم نمی توانم بروم. بس که به نظرم غلیظ است، ولی حسش را خصوصا توی هوای مرطوب و خنک شب دوست دارم. بوی دود مثل قبل آزارم نمی دهد. می لرزم و سیگار می کشم و می گویم: بخوابیم؟ صبح ها ماندانا توی هر بحثی حضور فعال دارد. اظهار نظر می کند و معنی کلماتی را که نمی فهمد، می پرسد. دلش می خواهد با پدرش برود دفتر. برود جلسه و نمیداند چرا نمی شود؟ واقعا چرا؟
از پارکینگ که زدیم بیرون، باران کج و ناهمگون می بارید. برف پاک کن ماشین را گذاشتم روی دور تند و گفتم : می رسونمت که توی راه حرف بزنیم. چند بار تلفنش زنگ خورد. حواسم آنقدر پرت بود که داشتم خروجی کردستان را رد می کردم. ترافیک روان بود و تک و توک ماشینهای که از کنارمان رد می شدند، چراغ خطرشان روشن بود. هرچه از خانه دورتر شدیم، از شدت باران کم شد. حرف هایش را شنیدم. توی دلم به او حق میدهم. سعی می کنم منصف باشم. دلم می خواهد برویم ولی می ترسم. مدام به خودم یاداوری می کنم که صبور باش و درست تصمیم بگیر. درست یعنی چی؟ هر راهی که برویم تنها یک راه را رفته ایم و امکان زندگی کردن به شکلهای دیگر برای همیشه از دست رفته است. یاد حرف مادام افتادم که ته استکان قهوه ام را نگاه کرد و گفت:" برج هشت یک تصمیم مهم برای زندگی ات می گیری." قبلش گفته بودم که من اعتقادی به اینجور چیزها ندارم. ولی قهوه گیرا بود و به باقی روزم جان داد. دو روز مانده به برج هشت. هوا بارانی است. دلم روشن است. درخت های اتوبان همت، بلند و سبزند و توی خیسی باران یک جور دلفریبی تازه ترند انگار.

نگاشته شده توسط: golmaryam | اکتبر 15, 2014

چگونه روز جهانی کودکتان را گذراندید؟

عرضم به حضور انورتان که دیدیم خیر. نمی شود با دو بچه روز جهانیشان را در خانه سپری کرد و به در و دیوار خیره شد. این شد که بساط کتلت را راه انداختیم و سعی کردیم مثل والدین خارجی و معقول به بچه مان بگوییم که اگه مشقت تا فلان ساعت تموم نشه، با ما نمیای روز جهانی. روز جهانی هم در کاخ نیاوران بود. همان اولش گفت: من میدونم تموم نمیشه. شما برید. گفتم حالا تا پختن کتلت ها وقت داری. این درحالی بود که خون خونمان را داشت می خورد و با این حال می خواستم مادر کول و بی تفاوتی به نظر برسم. حاشا و کلا. القصه نصف بیشتر همان چهار خط مشق را نوشت و همه را ول کرد روی میز و د برو که رفتیم. ما هم گفتیم مته به خشخاش نگذاریم. مثلا روز جهانی شان است. بگذار خوش باشند.راه افتادیم سمت کاخ نیاوران. اقا تا ما گفتیم کاخ، بچه پرسید کاخ چیه؟ گفتیم یعنی قصر. قصر کی؟ قصر شاه سابق. گفت که باید بریم کاخ رو ببینیم. گفتم بابا همچین کاخی هم نیست. اون موقع ها کاخ بوده. الان بیچاره کوخ هم نیست. خلاصه سر راه یک عدد نان بربری برای خانواده ابتیاع کردیم و رفتیم داخل. همون ب بسم الله سوار یک وسیله ی نقلیه ی قطار مانندی شدیم که باعث حظ بسیاری در خانواده شد. بعد این قطار توی فضای سبز کاخ چرخید. برگ های زرد ریخته بود روی چمنها. مردم این ور و آنور می چرخیدند و یک همهمه ی نرمی توی فضا بود. بعد این وسیله ی چهار چرخ قطار شکل، سوت می کشید و ما هی خوش خوشانمان میشد. القصه برگشتیم به سمتی که برای بچه ها برنامه اجرا می کردند. اول بستنی مجانی گرفتیم خوردیم. بعد روی گلدانهای سفالی نقاشی کشیدند. بعد رفتیم سراغ سفالگری. چند تا جوان اهل دل بودند که به بچه های کوچک، گل مخصوص می دادند و با خوش خلقی برایشان توضیح میدادند که چطور با دستگاه سفالگری کار کنند. یک ساعتی آن جا مشغول بودیم. هوا خوش بود. باد ملایمی می وزید و آفتاب مایل پاییزی گرممان می کرد. بعد رفتیم نشستیم یک گوشه ناهار خوردیم. بعد دوباره گل بازی کردیم. عکس گرفتیم. با شابلون نقاشی کشیدیم و عصر آمد و ما خسته شدیم و به خانه برگشتیم. حالا شام چی؟ فردا ناهار بچه ها چی؟ دوباره شام چی؟ و الی آخر..

نگاشته شده توسط: golmaryam | سپتامبر 24, 2014

توی مغز شما دقیقا چه می گذرد؟

ساعت چهار صبح بیدارم کرد . سوییچ کجاست؟ گیج و منگ بودم. چشمانم را نیمه باز نگه داشتم که خوابم نپرد. سوییچ توی کیف طرح گلیم ام بود که دیشب خریده بودمش.گفت: این تو رو دیدم، ولی پیداش نکردم. برگشتم توی رختخواب، ولی خواب پریده بود. تا هوا روشن شود، دو قسمت mad men دیدم. بعد سام را بیدار کردم که خط آخر مشقش را بنویسد. ماندانا هم بیدار شد. باز هم به سرویس دیر رسیدیم. تلفن داشت زنگ می خورد که رفتیم توی آسانسور. ساعت هفت و نیم کتلت ها را درست کردم. بچه برای صبحانه کتلت خورد. ساعت حدود نه از خانه زدیم بیرون. پیاده رفتیم تا ایستگاه اتوبوس. اتوبوس داشت می رفت. دویدیم و از در جلو سوار شدیم. روی یکی از صندلی های قسمت مردانه نشستیم. اتوبوس خالی بود. دم مسجد مرد ریشویی سوار شد و به زن مسنی که پشت سرمان نشسته بود، تذکر داد که این جا قسمت مردونه است. شما باید بشینید اون عقب. ماندانا مسجد را با دست نشان داد و گفت: مامان، الله و اکبر. گفتم: آره مامان. الله و اکبر. دو ایستگاه پایین تر پیاده شدیم. ماندانا را گذاشتم مهد و پیاده رفتم شهروند، نان و شیر و بیسکوییت خریدم. تاکسی زرد رنگ خطی جلوی پام ایستاد. نشستم جلو. راننده اشاره کرد به کیسه خریدم: اینهمه راه میای تا اینجا خرید می کنی؟ گفتم: چیکار کنم؟ اون بالا که مغازه نیست. البته این طرفا کار داشتم. " نمی دانم از کجا حرف کشید به این که : "یه خونه ویلایی داشتم، همین پایین. فروختمش 320 میلیون. بعد اومدم این بالا چهار واحد پیش خرید کردم. هر کدوم هیجده میلیون." گفتم: "اوه! چه سالی؟" ادامه داد:" یه خونه رهن کردم. به پسرام سرمایه دادم برای کار. خونه ها که آماده شد، هر کدومو پونصد میلیون فروختم." چه خوب!
– بعد رفتم همون خونه ای که فروخته بودم رواز یارو خریدم. من افسر بازنشسته ام. "
موهای جوگندمی اش شانه نشده بود. یقه تی شرت اش یک وری توی هوا می چرخید . توی انگشت کوچک دست چپش انگشتر عقیق داشت.
– 700 میلیون خرج کردم، خونه رو پنج طبقه ساختم. به هر کدوم از پسرام یه واحد دادم. توش نشستن. یکی هم مال دخترمه. البته الان دادمش اجاره. ولی اجاره رو بهش نمیدما. میذارم کنار برای جهیزیه اش.
-آهان.
– هنوز هیچی براش نخریدم. فقط هفت میلیون دادم به کریستالاش. – هفت میلیون؟ چه خبره؟
– نه بابا . چیزی نیست. یه دونه دختر بیشتر ندارم. – خوب باشه. چه کاریه آخه؟
انگار داشت با خودش حرف میزد: خونه رو الان به نامش نزدم. زدم به نام مادره. ولی دو تا وکالت نامه تنظیم کردم. اگه مادره مرد، خونه میرسه به دختره. یه وکالت نامه هم به نام خودم.
رسیده بودیم به میدان کوچک دم برج. اشاره کردم که: همین جا لطفا. مرسی. چقدر شد؟ – دو تومن.
گفتم: پس خانومتون چی؟ اخم کرد: نگرفتی چی گفتم. خونه به نام زنمه دیگه. وقتی مرد میرسه به دخترم.
-دست شما درد نکنه. خداحافظ.
باد خنکی از سمت کوه می آمد. شال سبز افتاد روی شانه هام. توی کیف دنبال کلیدم می گشتم. پله ها را رفتم بالا. خانه در سکوت منتظرم بود.

نگاشته شده توسط: golmaryam | سپتامبر 23, 2014

آخرین روز تابستون. یوهووو

دیروز خسته خسته رسیدم خانه. قبلش سوپ جو بار گذاشته بودم. بعد برای علی که گوشت قرمز، برنج و غذای سرخ شده دوست ندارد و به عبارت دیگر، فکر می کند بهتر است نخورد، خوراک مرغ سالم بار گذاشتم که شامل پیاز، کدو، هویج، مرغ، سیب زمینی و گوجه بود. البته یواشکی تفتشان دادم ولی باز هم بی مزه بود. بعد به ناچار کمی کره اضافه کردم. چون حتی غذای سالم هم گناه دارد و باید مزه داشته باشد که دلش نگیرد و توی یخچال کپک نزند. بعد فکر کردم خوب بچه ها چی بخورند پس؟ گوشت چرخ کرده و پیاز و هویج را با هم سرخ کردم که سمبوسه درست کنم. خمیر سمبوسه اماده خریده بودم که مفت گران بود. توی روغن که سرخشان کردم سفت شدند و مزه خوبی نداشتند. هی به خودم درود و سلام می فرستادم که خوب مریضی؟ می مردی پلو خورش میذاشتی؟ بعد به خودم وقعی ننهادم و سوپ و سمبوسه خوردم تا همسر جانم از راه رسید. بچه ها از ساعت پنج و نیم پای تلویزیون بودند و لاینقطع چرت و پرت می دیدند و هی گرسنه بودند. بستنی، میوه، سمیوسه و سوپ خوردند ولی همچنان به نظر گرسنه می آمدند.ساعت هشت یک فیلم کارتونی شروع شد. سفره چیدم که شام بخوریم. آن که قبلش خورده بودیم ته بندی بود. شام آنی است که خانواده با هم می خورد. بلی. بعد دیدم هر سه عضو خانواده خیره به تلویزیون اند و دارند یک سری پنگوئن ورجه وورجه کن را تماشا می کنند. پس من هم مشغول وایبر شدم. تا ساعت نه و نیم به اره دادن و تیشه گرفتن خانوادگی گذشت. بعد سام چشمهاش را درشت کرد و گفت: دیشب هم برام قصه نخوندین. بعد جیش و شیر و مسواک و قصه و بالاخره لالا.

نگاشته شده توسط: golmaryam | سپتامبر 14, 2014

هوممممم

یکشنبه شب آرومی رو با حضور خودم پای لپ تاب و یک بچه کوچولو رو تختش، میگذرونم. سام رفته خونه مادر بزرگش. ماندانا خوابیده و علی هنوز از سر کار نیومده. دو هفته پیش دندونم رو ایمپلنت کردم. نخ بخیه هنوز تو دهنمه. هر از گاهی توی آینه نگاهی به لثه و نخ سیاه دور و برش میندازم و فکر می کنم که لثه ام خوب جوش نخورده. نباید سیگار می کشیدم یا نوشیدنی می خوردم. هیچ کدوم رو رعایت نکردم و یک احساس ناخوشایندی دارم که نکنه ایمپلنتم نگیره؟ بعد فکرای ناخوشایند رو پس می زنم و برمی گردم به شیوه "هرچه بادادا باد " خودم. تازه امروز عصر دیدم که نوک دماغم به طرز عجیبی قرمز شده. اول فکر کردم چیزی خوردم و مالیده به دماغم. با انگشت تفی ام سعی کردم پاکش کنم ولی پاک نشد. به ذهنم رسید نکنه مریضی لاعلاجی گرفتم و قراره به زودی بمیرم؟ بعد از فکرش دچار هیجان مضحکی شدم. یعنی اون طرف چه خبره و چی در انتظارمه؟ منظورم اون طرف مرگه. یه همچین انسان فضولی ام که حتی از فکر دنیای بعد از مرگ هم وول وولکم می گیره که چی ممکنه باشه. کمی احساس ضعف دارم. تو چند روز گذشته مقادیر متنابهی خون از دست دادم. حالا نه که فکر کنید تو میدان جنگ یا تصادف از دستش دادم. یا مثلا رفتم خون دادم. خیر. به همون دلیل مضحک هر ماهه. احساس ضعف دارم. فکر کنم کم خونی ام عود کرده. شاید هم باید ورزش رو شروع کنم. به هرحال یک حال عرفانی خاصی رو دارم تجربه می کنم و انگار که چند سانتی متر از زمین فاصله گرفتم و به آسمون نزدیک شدم. خخخخخ
گذشته از تمام این زنجه موره ها و برانگیختن احساسات پاک انسان دوستانه شما، ملال خاصی نیست. تابستون خوبی رو کنار دوستان گذروندیم. دیدارهای هفتگی، پارک و سرسره و آب بازی، ساندویچ خونگی، تئاتر کودک، استخرو گرما. مهمونی و دور همی. البته که مقادیر متنابهی گریه و اشک و غم و اینها هم بوده. کیه که نداشته باشه؟ همه اش خاصیت زندگیه دیگه. (الان هنوز تو حال عرفانی ام هستم. متوجه هستید که؟) البته وقتی فکرشو می کنم می بینم اغلب برنامه هامون در راستای بچه ها بوده. خوب فعلا زندگی اینطوریه. تا وقتی اینا بزرگ شن و ما هم 1یر شیم و با چند تا آدم کسل کننده مثل خودمون دور هم جمع شیم و راجع به گذشته ها و زندگیهامون حرف بزنیم.خدارو چه دیدی شاید حتی کار به نوه و این صحبتا هم کشید.
وقتی به آینده فکر می کنی چی تو ذهنت میاد؟ خودتو کجا می بینی؟ کنار همین پارتنری که داری باهاش زندگی می کنی؟ تنهایی یا توی جمع؟ کیا دور و برت هستن؟ خودت کجایی؟ بچه هات کجان؟ توی کارت به چه موفقیتهایی دست پیدا کردی؟ خودت رو کجا می بینی؟ این سوالارو از خودم می پرسم و جوابم همیشه یک جور نیست.
چند وقت پیش تو مطب خانوم سین نشسته بودم که نوبتم بشه و داشتم مجله داستان رو که همیشه رو میز کنار مبله، ورق می زدم. تو فرصتی که داشتم یک داستان خوندم از زبون مردی که نصف شب با دوستانش از عروسی برمی گشته ولی تصادف می کنن و اینم قهر می کنه و ازشون جدا میشه و می رسه به خونه پیرزن تنهایی که اون نزدیکی ها خونه داشته. پیرزن بهش اجازه میده که شب رو اونجا بگذرونه. توصیفی که از خونه زن داشت، که تلفن نداشت و گمونم تلویزیون هم نداشت و یک جور شیرینی به تنهایی با خودش زندگی می کرد، برام رشک برانگیز بود. یعنی دلم می خواست وقتی پیر شدم تو یه همچین جایی برای خودم زندگی کنم. همینطوری داشتم واسه خودم تو خیالم زندگی می کردم که رسیدم به انتهای داستان. پیرزن عاشق گربه هاش بود و به مرد جسد گربه های قبلی اش رو که مرده بودند و هیچ وقت دلش نیومده بود دفنشون کنه و تو فریزر خونه اش نگه میداشت، به مرد نشون داد. کمی هولناک بود ولی انقدر قشنگ تعریف کرده بود و انقدر خوب تو دل داستان جا گرفته بود که اصلا احساس نمی کردی زنه کار عجیبی انجام داده. وقتی نوبتم شد، برای خانوم سین تعریف کردم که چه داستانی خوندم. ازم پرسید از کجای این داستان خوشت میاد؟ گفتم از تنهایی زن. از خونه تمیز. از وسایل خونه که هر کدوم سر جای خودشون هستن و تکون نمی خورن. حتی از کسالتی که به فضای خونه حکم فرما است خوشم میاد. فقط من از سگ خوشم میاد و اگه یه زمانی بخوام حیوون خونگی داشته باشم سگ رو به گربه ترجیح میدم. ابته اینو به سین نگفتم. ماجرا چیز دیگه ای بود. البته من هم هنوز نفهمیدم که داستان چیه یا قراره چه جوری تموم بشه.

نگاشته شده توسط: golmaryam | اوت 11, 2014

یکی منو از ته این یخچال کوفتی نجات بده

استانبولی گوجه رو دیشب پختم. هروقت میم و ب بیان خونمون استامبولی می پزم. این یک مراسم آیینی یه که با سالاد شیرازی و لیمو ترش و سیب زمینی سرخ کرده فراوون به اوج میرسه و با چشم های راضی و شکمهای پر و لبخندهامون و سینی چای، ختم به خیر میشه. دیشب یک ابتکار جدید زدم و ته دیگ بادمجان گذاشتم ته قابلمه. از استامبولی چیزی نموند. ولی قد یک کف دست برنج از پریروز مونده بود. سیب زمینی های آبپز حلقه حلقه شده هم که علی چیده بود روی کباب تابه ای، مونده بود کنار قارچ های تفت داده شده. یک سبد لوبیا سبز تو یخچال داشتم که چون یادم می رفت کیسه فریزر بخرم، همینجوری داشتن تو یخچال پیر و رنجور میشدن. این بود که یک قابلمه ازش پختم که همینطوری وقت بیکاری بخوریم. بچه ها دیروز ناهار نداشتن که ببرن. پلو سفید پختم با تن ماهی. یه خوردشو برگردونده بودن. زیاد بوده لابد.
ظرف ناهارم رو دیشب پر کردم. یک کف دست پلو با پلو-تن ماهی مونده بچه ها با قارچ و سیب زمینی حلقه شده و کمی هم لوبیا سبز پخته. در ظرف پلاستیکی رو امروز سر ناهار باز کردم. وقتی ریختمش تو بشقاب شد یه خروار. هووه. چه خبرت بود گ.م؟
اینجا از این خبرا نیست که همه بشینن دور هم ناهار بخورن. هر کسی غذاشو گرم کرد میاد میشینه سر میز خودش. یه تعارف الکی هم به بقیه می زنه و بعد مشغول میشه. خیلی هم خوبه. کسی با کسی دوست نیست. حرف اضافی هم نمی شنوی. کسی هم لابد از کسی دلگیر نمیشه. غذا شد یک عالمه. سه دقیقه زمان گرم کردن دادم. هیچی بدتر از پلوی یخ زده نیست. غذا بعد از گرم شدن وا رفت. آب شد. طعمها با هم مخلوط شد و یک چیز جدید مطلوبی بهم داد. طعم جدید رو دوست داشتم. حالا دیگه یخچال پاکه پاکه. به جز اون هلو انجیری های رو به پلاسیدگی و بقیه لوبیا سبزا که هنوز خوردشون نکردم بذارم تو فریزر و یه بطری شیر تاریخ مصرف گذشته پر چرب-سلام روغن پالم- چیز دیگه ای توش نیست. یعنی هست، ولی جزو چیزایی که باید تکلیفشون معلوم شه نیست.
پ.ن : شام چی بپزم؟

نگاشته شده توسط: golmaryam | اوت 3, 2014

پرنسس من

ماندانا: مامان آیسان گفت: پرنسس من چطوره؟
من: آخی.. به تو گفت؟ – "نه به آیسان گفت." بغلش کردم و گفتم: پرنسس من چطوره؟ خندید. بعد از شش روز می دیدمش. پریده بود توی بغلم. جوراب شلواری صورتی گلدار و پیراهن سورمه ای و کفش گل گلی را با ذوق پوشیده بود. مامان تو چقدر خوبی.چه چیزای خوبی برام خریدی. خیلی دوستت دارم. شب با کفش خوابید. گفت وقتی خوابیدم از پام درشون بیار. صبح که بیدار شد باز کفش ها پاش بود. توی آشپزخانه داشتم ناهار و صبحانه آماده می کردم. یخچال را از برق کشیده بودم. گردوها وسط آشپزخانه پخش و پلا بود. مرغ روی گاز می جوشید.بوی برنج خانه ساعت هفت و نیم صبح را برداشته بود. به جارو کشیدن نمی رسیدم. چرا این کارها تمامی ندارد؟ گرمم بود. چشمهاش هنوز درست و حسابی باز نشده بود. آمد جلو و جویده جویده گفت: سلام. خم شدم و بوسیدمش. یواش توی گوشم گفت: بهم بگو پرنسس من چطوره؟ یک چیزی چسبید بیخ گلوم. پشت پلکهام خیس شد. گفتم: پرنسس من چطوره؟ بغلش کردم. لاغر و استخوانی و زیبا است. موهاش نرم و مجعد و به هم ریخته. پرنسس من چطوره؟ پرنسس من چطوره؟ بعد گفت: فقط من پرنسس توام. هیشکی دیگه پرنسس تو نیست. معلومه عزیزم. فقط تو پرنسس منی. من و پرنسسم نشستیم توی بغل هم. روی زمین. وسط گردوها. توی قلمرو کوچکمان. فرش قهوه ای نازک. هوا گرم بود. من خسته بودم. چشم هام خواب داشت. دلم گرفته بود و می خواستم پرنسس کسی باشم که وجود نداشت.

نگاشته شده توسط: golmaryam | ژوئیه 16, 2014

گوشواره

شب بازی ایران آرژانتین-یعنی درست قبل از شروع بازی- من و ماندانا توی مطب دکتر بودیم که با اون وسیله ی تفنگ مانند گوشش رو سوراخ کنه. بچه بسیار مشتاق بود که گوشواره بندازه. قبلش رفته بودیم داروخانه. من گفته بودم اون گوشواره ای که نگین هاش قرمزه رو بدید. بعد از بچه پرسیدم: قرمز یا سفید؟ گفت: سفید. دوباره به آقا گفتم. ببخشید اون نگین سفیده. آقا زیر لب غرغر کرد و یک جفت گوشواره با نگین سفید داد دستم. تو اون شلوغی شبیه روز آخر دنیا، بالاخره یک دکتری پیدا کردم که گوش سوراخ می کرد. حالا این چه کاری بود؟ یک بچه ای در مهد کودک توی هر گوشش سه تا گوشواره داره و ماندانا هم هوس گوشواره به سرش زده بود. مربی مهد گفت: مامانش همون وقتی که دنیا اومده گوشاشو سوراخ کرده. بعد چشماشو چد بار باز و بسته کرد. یعنی یک مادر به فکر، گوشای بچه شو همون موقع سوراخ می کنه دیگه. دلم یک جور بدی فشرده شد. آخه بچه به اون کوچیکی؟ سه تا سوراخ روی لاله ی نازک هر گوش؟ مطب دکتر خلوت بود. برخلاف خیابونها. از خستگی داشتم تلو تلو می خوردم. هوا گرم بود. ماندانا خوشحال بود. مجله ها را برمیداشت و می گذاشت. رفتیم داخل. دکتر تفنگ را درآورد و گوشواره را توش جاساز کرد. من و ماندانا خیره شده بودیم به دستهاش. با دقت محل سوراخ کردن لاله را علامت گذاشت. به من گفت دستهاشو محکم بگیر. بچه توی بغلم نشست و بنگ! چشم هاش یک لحظه اشکی شد ولی چیزی نگفت. دلم توی مشت کسی فشرده شد. دردت اومد مامان؟ نه زیاد دردم نیومد. صداش لرزید. دومی را هم سوراخ کرد و گوشواره های کوچک نگین دار روی لاله گوش هاش نشستند. دکتر گفت ویتامین آ-د بزن. ممکنه گوشش حساسیت بده. اون وقت باید عوض کنی گوشواره رو و طلا بندازی. آمدیم بیرون. رفتیم پیراشکی خریدیم. شیر و تخمه هم گرفتیم. یک حال خوبی داشتیم. مدام دست می کشید روی گوشش تا مطمئن بشه گوشواره ها هنوز هستند. بازی شروع شده بود. رسیدیم خانه. شام پختم. شور و هیجان گوشواره و فوتبال داشتیم. باختیم. خوابیدیم.

یک هفته بعد دست کشید روی لاله گوشش و گفت درد می کنه. درش بیار. یکی از گوشواره ها را در آوردم. همانی که درد می کرد. سوراخ گوش چند روز بعد بسته شد. پریشب مراسم ملکوتی جیش بوس لالای قبل از خواب را داشتیم. نگاه کردم به گوش بچه. همانی که هنوز گوشواره داشت.نگذاشت دست بزنم. این یکی هم دردناک بود. گفت دست نزن. پشت گوشش جوشهای ریز زده بود. چرا من انقدر بی توجه بودم؟ چرا ندیده بودم؟ چرا اصلا نگاه نکردم توی این مدت؟ حالم بد شد. حال پی ام اس طورم بدتر شد. بچه خوابید. من دگرگون شدم. حس دلنواز "تو مامان بدی هستی که حواست به گوش بچه ات نیست" به سراغم آمده بود و دست گذاشته بود روی گلوم و فشار میداد. علی نبود. مسافرت بود. توی وایبر بنویسم براش؟ نه ولش کن. الان کاری نمی تونه بکنه. اگر بود حتما یک کاری می کرد. ولی الان، اینهمه دور.. کرم آ-د مالیدم روی گوش. توی خواب دست برد سمتش. معلوم بود که دردناکه. گوشواره انگار چسبیده بود به گوش. خدا می دونه که من چقدر از هر چیزی که به خون، پوست، زخم و اینطور چیزها ربط داشته باشه بیزارم و سعی می کنم که نبینم. اصلا بلد نیستم باهاشون مواجه شم. ولی نمی تونستم تا صبح صبر کنم و ببرمش دکتر. دوباره برگشتم توی اتاق بچه. چراغ را روشن کردم. سرش را گذاشتم روی پام. موهای نازک و نرمش رو از روی گوش کنار زدم. بچه توی خواب. آخ. دست بردم پشت گوش و دو بخش گوشواره رو از هم جدا کردم. بچه تکان خورد. ولی خواب بود. چرا انقدر به نظرم کار سختی آمده بود؟ چرا فکر کردم ممکنه گوشش کنده شه؟ اسم این مریضی ای که من دارم چیه؟ "فکرهای هولناک در مورد مشکلات کوچک بچه هام"؟ احساس موفقیت می کردم. چند بار دیگه هم صحنه را توی ذهنم مرور کردم. یک نفر ایستاده بود آن گوشه و تشویقم می کرد. آفففرین. حالا شدی یه مامان خوب. موهای دور گوشاره را کندم. شستم و گذاشتمش پیش لنگه ی دیگر. چراغ ها را خاموش کردم و سعی کردم بخوابم.

Older Posts »

دسته‌ها