نگاشته شده توسط: golmaryam | اکتبر 15, 2014

چگونه روز جهانی کودکتان را گذراندید؟

عرضم به حضور انورتان که دیدیم خیر. نمی شود با دو بچه روز جهانیشان را در خانه سپری کرد و به در و دیوار خیره شد. این شد که بساط کتلت را راه انداختیم و سعی کردیم مثل والدین خارجی و معقول به بچه مان بگوییم که اگه مشقت تا فلان ساعت تموم نشه، با ما نمیای روز جهانی. روز جهانی هم در کاخ نیاوران بود. همان اولش گفت: من میدونم تموم نمیشه. شما برید. گفتم حالا تا پختن کتلت ها وقت داری. این درحالی بود که خون خونمان را داشت می خورد و با این حال می خواستم مادر کول و بی تفاوتی به نظر برسم. حاشا و کلا. القصه نصف بیشتر همان چهار خط مشق را نوشت و همه را ول کرد روی میز و د برو که رفتیم. ما هم گفتیم مته به خشخاش نگذاریم. مثلا روز جهانی شان است. بگذار خوش باشند.راه افتادیم سمت کاخ نیاوران. اقا تا ما گفتیم کاخ، بچه پرسید کاخ چیه؟ گفتیم یعنی قصر. قصر کی؟ قصر شاه سابق. گفت که باید بریم کاخ رو ببینیم. گفتم بابا همچین کاخی هم نیست. اون موقع ها کاخ بوده. الان بیچاره کوخ هم نیست. خلاصه سر راه یک عدد نان بربری برای خانواده ابتیاع کردیم و رفتیم داخل. همون ب بسم الله سوار یک وسیله ی نقلیه ی قطار مانندی شدیم که باعث حظ بسیاری در خانواده شد. بعد این قطار توی فضای سبز کاخ چرخید. برگ های زرد ریخته بود روی چمنها. مردم این ور و آنور می چرخیدند و یک همهمه ی نرمی توی فضا بود. بعد این وسیله ی چهار چرخ قطار شکل، سوت می کشید و ما هی خوش خوشانمان میشد. القصه برگشتیم به سمتی که برای بچه ها برنامه اجرا می کردند. اول بستنی مجانی گرفتیم خوردیم. بعد روی گلدانهای سفالی نقاشی کشیدند. بعد رفتیم سراغ سفالگری. چند تا جوان اهل دل بودند که به بچه های کوچک، گل مخصوص می دادند و با خوش خلقی برایشان توضیح میدادند که چطور با دستگاه سفالگری کار کنند. یک ساعتی آن جا مشغول بودیم. هوا خوش بود. باد ملایمی می وزید و آفتاب مایل پاییزی گرممان می کرد. بعد رفتیم نشستیم یک گوشه ناهار خوردیم. بعد دوباره گل بازی کردیم. عکس گرفتیم. با شابلون نقاشی کشیدیم و عصر آمد و ما خسته شدیم و به خانه برگشتیم. حالا شام چی؟ فردا ناهار بچه ها چی؟ دوباره شام چی؟ و الی آخر..

نگاشته شده توسط: golmaryam | سپتامبر 24, 2014

توی مغز شما دقیقا چه می گذرد؟

ساعت چهار صبح بیدارم کرد . سوییچ کجاست؟ گیج و منگ بودم. چشمانم را نیمه باز نگه داشتم که خوابم نپرد. سوییچ توی کیف طرح گلیم ام بود که دیشب خریده بودمش.گفت: این تو رو دیدم، ولی پیداش نکردم. برگشتم توی رختخواب، ولی خواب پریده بود. تا هوا روشن شود، دو قسمت mad men دیدم. بعد سام را بیدار کردم که خط آخر مشقش را بنویسد. ماندانا هم بیدار شد. باز هم به سرویس دیر رسیدیم. تلفن داشت زنگ می خورد که رفتیم توی آسانسور. ساعت هفت و نیم کتلت ها را درست کردم. بچه برای صبحانه کتلت خورد. ساعت حدود نه از خانه زدیم بیرون. پیاده رفتیم تا ایستگاه اتوبوس. اتوبوس داشت می رفت. دویدیم و از در جلو سوار شدیم. روی یکی از صندلی های قسمت مردانه نشستیم. اتوبوس خالی بود. دم مسجد مرد ریشویی سوار شد و به زن مسنی که پشت سرمان نشسته بود، تذکر داد که این جا قسمت مردونه است. شما باید بشینید اون عقب. ماندانا مسجد را با دست نشان داد و گفت: مامان، الله و اکبر. گفتم: آره مامان. الله و اکبر. دو ایستگاه پایین تر پیاده شدیم. ماندانا را گذاشتم مهد و پیاده رفتم شهروند، نان و شیر و بیسکوییت خریدم. تاکسی زرد رنگ خطی جلوی پام ایستاد. نشستم جلو. راننده اشاره کرد به کیسه خریدم: اینهمه راه میای تا اینجا خرید می کنی؟ گفتم: چیکار کنم؟ اون بالا که مغازه نیست. البته این طرفا کار داشتم. " نمی دانم از کجا حرف کشید به این که : "یه خونه ویلایی داشتم، همین پایین. فروختمش 320 میلیون. بعد اومدم این بالا چهار واحد پیش خرید کردم. هر کدوم هیجده میلیون." گفتم: "اوه! چه سالی؟" ادامه داد:" یه خونه رهن کردم. به پسرام سرمایه دادم برای کار. خونه ها که آماده شد، هر کدومو پونصد میلیون فروختم." چه خوب!
– بعد رفتم همون خونه ای که فروخته بودم رواز یارو خریدم. من افسر بازنشسته ام. "
موهای جوگندمی اش شانه نشده بود. یقه تی شرت اش یک وری توی هوا می چرخید . توی انگشت کوچک دست چپش انگشتر عقیق داشت.
– 700 میلیون خرج کردم، خونه رو پنج طبقه ساختم. به هر کدوم از پسرام یه واحد دادم. توش نشستن. یکی هم مال دخترمه. البته الان دادمش اجاره. ولی اجاره رو بهش نمیدما. میذارم کنار برای جهیزیه اش.
-آهان.
– هنوز هیچی براش نخریدم. فقط هفت میلیون دادم به کریستالاش. – هفت میلیون؟ چه خبره؟
– نه بابا . چیزی نیست. یه دونه دختر بیشتر ندارم. – خوب باشه. چه کاریه آخه؟
انگار داشت با خودش حرف میزد: خونه رو الان به نامش نزدم. زدم به نام مادره. ولی دو تا وکالت نامه تنظیم کردم. اگه مادره مرد، خونه میرسه به دختره. یه وکالت نامه هم به نام خودم.
رسیده بودیم به میدان کوچک دم برج. اشاره کردم که: همین جا لطفا. مرسی. چقدر شد؟ – دو تومن.
گفتم: پس خانومتون چی؟ اخم کرد: نگرفتی چی گفتم. خونه به نام زنمه دیگه. وقتی مرد میرسه به دخترم.
-دست شما درد نکنه. خداحافظ.
باد خنکی از سمت کوه می آمد. شال سبز افتاد روی شانه هام. توی کیف دنبال کلیدم می گشتم. پله ها را رفتم بالا. خانه در سکوت منتظرم بود.

نگاشته شده توسط: golmaryam | سپتامبر 23, 2014

آخرین روز تابستون. یوهووو

دیروز خسته خسته رسیدم خانه. قبلش سوپ جو بار گذاشته بودم. بعد برای علی که گوشت قرمز، برنج و غذای سرخ شده دوست ندارد و به عبارت دیگر، فکر می کند بهتر است نخورد، خوراک مرغ سالم بار گذاشتم که شامل پیاز، کدو، هویج، مرغ، سیب زمینی و گوجه بود. البته یواشکی تفتشان دادم ولی باز هم بی مزه بود. بعد به ناچار کمی کره اضافه کردم. چون حتی غذای سالم هم گناه دارد و باید مزه داشته باشد که دلش نگیرد و توی یخچال کپک نزند. بعد فکر کردم خوب بچه ها چی بخورند پس؟ گوشت چرخ کرده و پیاز و هویج را با هم سرخ کردم که سمبوسه درست کنم. خمیر سمبوسه اماده خریده بودم که مفت گران بود. توی روغن که سرخشان کردم سفت شدند و مزه خوبی نداشتند. هی به خودم درود و سلام می فرستادم که خوب مریضی؟ می مردی پلو خورش میذاشتی؟ بعد به خودم وقعی ننهادم و سوپ و سمبوسه خوردم تا همسر جانم از راه رسید. بچه ها از ساعت پنج و نیم پای تلویزیون بودند و لاینقطع چرت و پرت می دیدند و هی گرسنه بودند. بستنی، میوه، سمیوسه و سوپ خوردند ولی همچنان به نظر گرسنه می آمدند.ساعت هشت یک فیلم کارتونی شروع شد. سفره چیدم که شام بخوریم. آن که قبلش خورده بودیم ته بندی بود. شام آنی است که خانواده با هم می خورد. بلی. بعد دیدم هر سه عضو خانواده خیره به تلویزیون اند و دارند یک سری پنگوئن ورجه وورجه کن را تماشا می کنند. پس من هم مشغول وایبر شدم. تا ساعت نه و نیم به اره دادن و تیشه گرفتن خانوادگی گذشت. بعد سام چشمهاش را درشت کرد و گفت: دیشب هم برام قصه نخوندین. بعد جیش و شیر و مسواک و قصه و بالاخره لالا.

نگاشته شده توسط: golmaryam | سپتامبر 14, 2014

هوممممم

یکشنبه شب آرومی رو با حضور خودم پای لپ تاب و یک بچه کوچولو رو تختش، میگذرونم. سام رفته خونه مادر بزرگش. ماندانا خوابیده و علی هنوز از سر کار نیومده. دو هفته پیش دندونم رو ایمپلنت کردم. نخ بخیه هنوز تو دهنمه. هر از گاهی توی آینه نگاهی به لثه و نخ سیاه دور و برش میندازم و فکر می کنم که لثه ام خوب جوش نخورده. نباید سیگار می کشیدم یا نوشیدنی می خوردم. هیچ کدوم رو رعایت نکردم و یک احساس ناخوشایندی دارم که نکنه ایمپلنتم نگیره؟ بعد فکرای ناخوشایند رو پس می زنم و برمی گردم به شیوه "هرچه بادادا باد " خودم. تازه امروز عصر دیدم که نوک دماغم به طرز عجیبی قرمز شده. اول فکر کردم چیزی خوردم و مالیده به دماغم. با انگشت تفی ام سعی کردم پاکش کنم ولی پاک نشد. به ذهنم رسید نکنه مریضی لاعلاجی گرفتم و قراره به زودی بمیرم؟ بعد از فکرش دچار هیجان مضحکی شدم. یعنی اون طرف چه خبره و چی در انتظارمه؟ منظورم اون طرف مرگه. یه همچین انسان فضولی ام که حتی از فکر دنیای بعد از مرگ هم وول وولکم می گیره که چی ممکنه باشه. کمی احساس ضعف دارم. تو چند روز گذشته مقادیر متنابهی خون از دست دادم. حالا نه که فکر کنید تو میدان جنگ یا تصادف از دستش دادم. یا مثلا رفتم خون دادم. خیر. به همون دلیل مضحک هر ماهه. احساس ضعف دارم. فکر کنم کم خونی ام عود کرده. شاید هم باید ورزش رو شروع کنم. به هرحال یک حال عرفانی خاصی رو دارم تجربه می کنم و انگار که چند سانتی متر از زمین فاصله گرفتم و به آسمون نزدیک شدم. خخخخخ
گذشته از تمام این زنجه موره ها و برانگیختن احساسات پاک انسان دوستانه شما، ملال خاصی نیست. تابستون خوبی رو کنار دوستان گذروندیم. دیدارهای هفتگی، پارک و سرسره و آب بازی، ساندویچ خونگی، تئاتر کودک، استخرو گرما. مهمونی و دور همی. البته که مقادیر متنابهی گریه و اشک و غم و اینها هم بوده. کیه که نداشته باشه؟ همه اش خاصیت زندگیه دیگه. (الان هنوز تو حال عرفانی ام هستم. متوجه هستید که؟) البته وقتی فکرشو می کنم می بینم اغلب برنامه هامون در راستای بچه ها بوده. خوب فعلا زندگی اینطوریه. تا وقتی اینا بزرگ شن و ما هم 1یر شیم و با چند تا آدم کسل کننده مثل خودمون دور هم جمع شیم و راجع به گذشته ها و زندگیهامون حرف بزنیم.خدارو چه دیدی شاید حتی کار به نوه و این صحبتا هم کشید.
وقتی به آینده فکر می کنی چی تو ذهنت میاد؟ خودتو کجا می بینی؟ کنار همین پارتنری که داری باهاش زندگی می کنی؟ تنهایی یا توی جمع؟ کیا دور و برت هستن؟ خودت کجایی؟ بچه هات کجان؟ توی کارت به چه موفقیتهایی دست پیدا کردی؟ خودت رو کجا می بینی؟ این سوالارو از خودم می پرسم و جوابم همیشه یک جور نیست.
چند وقت پیش تو مطب خانوم سین نشسته بودم که نوبتم بشه و داشتم مجله داستان رو که همیشه رو میز کنار مبله، ورق می زدم. تو فرصتی که داشتم یک داستان خوندم از زبون مردی که نصف شب با دوستانش از عروسی برمی گشته ولی تصادف می کنن و اینم قهر می کنه و ازشون جدا میشه و می رسه به خونه پیرزن تنهایی که اون نزدیکی ها خونه داشته. پیرزن بهش اجازه میده که شب رو اونجا بگذرونه. توصیفی که از خونه زن داشت، که تلفن نداشت و گمونم تلویزیون هم نداشت و یک جور شیرینی به تنهایی با خودش زندگی می کرد، برام رشک برانگیز بود. یعنی دلم می خواست وقتی پیر شدم تو یه همچین جایی برای خودم زندگی کنم. همینطوری داشتم واسه خودم تو خیالم زندگی می کردم که رسیدم به انتهای داستان. پیرزن عاشق گربه هاش بود و به مرد جسد گربه های قبلی اش رو که مرده بودند و هیچ وقت دلش نیومده بود دفنشون کنه و تو فریزر خونه اش نگه میداشت، به مرد نشون داد. کمی هولناک بود ولی انقدر قشنگ تعریف کرده بود و انقدر خوب تو دل داستان جا گرفته بود که اصلا احساس نمی کردی زنه کار عجیبی انجام داده. وقتی نوبتم شد، برای خانوم سین تعریف کردم که چه داستانی خوندم. ازم پرسید از کجای این داستان خوشت میاد؟ گفتم از تنهایی زن. از خونه تمیز. از وسایل خونه که هر کدوم سر جای خودشون هستن و تکون نمی خورن. حتی از کسالتی که به فضای خونه حکم فرما است خوشم میاد. فقط من از سگ خوشم میاد و اگه یه زمانی بخوام حیوون خونگی داشته باشم سگ رو به گربه ترجیح میدم. ابته اینو به سین نگفتم. ماجرا چیز دیگه ای بود. البته من هم هنوز نفهمیدم که داستان چیه یا قراره چه جوری تموم بشه.

نگاشته شده توسط: golmaryam | آگوست 11, 2014

یکی منو از ته این یخچال کوفتی نجات بده

استانبولی گوجه رو دیشب پختم. هروقت میم و ب بیان خونمون استامبولی می پزم. این یک مراسم آیینی یه که با سالاد شیرازی و لیمو ترش و سیب زمینی سرخ کرده فراوون به اوج میرسه و با چشم های راضی و شکمهای پر و لبخندهامون و سینی چای، ختم به خیر میشه. دیشب یک ابتکار جدید زدم و ته دیگ بادمجان گذاشتم ته قابلمه. از استامبولی چیزی نموند. ولی قد یک کف دست برنج از پریروز مونده بود. سیب زمینی های آبپز حلقه حلقه شده هم که علی چیده بود روی کباب تابه ای، مونده بود کنار قارچ های تفت داده شده. یک سبد لوبیا سبز تو یخچال داشتم که چون یادم می رفت کیسه فریزر بخرم، همینجوری داشتن تو یخچال پیر و رنجور میشدن. این بود که یک قابلمه ازش پختم که همینطوری وقت بیکاری بخوریم. بچه ها دیروز ناهار نداشتن که ببرن. پلو سفید پختم با تن ماهی. یه خوردشو برگردونده بودن. زیاد بوده لابد.
ظرف ناهارم رو دیشب پر کردم. یک کف دست پلو با پلو-تن ماهی مونده بچه ها با قارچ و سیب زمینی حلقه شده و کمی هم لوبیا سبز پخته. در ظرف پلاستیکی رو امروز سر ناهار باز کردم. وقتی ریختمش تو بشقاب شد یه خروار. هووه. چه خبرت بود گ.م؟
اینجا از این خبرا نیست که همه بشینن دور هم ناهار بخورن. هر کسی غذاشو گرم کرد میاد میشینه سر میز خودش. یه تعارف الکی هم به بقیه می زنه و بعد مشغول میشه. خیلی هم خوبه. کسی با کسی دوست نیست. حرف اضافی هم نمی شنوی. کسی هم لابد از کسی دلگیر نمیشه. غذا شد یک عالمه. سه دقیقه زمان گرم کردن دادم. هیچی بدتر از پلوی یخ زده نیست. غذا بعد از گرم شدن وا رفت. آب شد. طعمها با هم مخلوط شد و یک چیز جدید مطلوبی بهم داد. طعم جدید رو دوست داشتم. حالا دیگه یخچال پاکه پاکه. به جز اون هلو انجیری های رو به پلاسیدگی و بقیه لوبیا سبزا که هنوز خوردشون نکردم بذارم تو فریزر و یه بطری شیر تاریخ مصرف گذشته پر چرب-سلام روغن پالم- چیز دیگه ای توش نیست. یعنی هست، ولی جزو چیزایی که باید تکلیفشون معلوم شه نیست.
پ.ن : شام چی بپزم؟

نگاشته شده توسط: golmaryam | آگوست 3, 2014

پرنسس من

ماندانا: مامان آیسان گفت: پرنسس من چطوره؟
من: آخی.. به تو گفت؟ – "نه به آیسان گفت." بغلش کردم و گفتم: پرنسس من چطوره؟ خندید. بعد از شش روز می دیدمش. پریده بود توی بغلم. جوراب شلواری صورتی گلدار و پیراهن سورمه ای و کفش گل گلی را با ذوق پوشیده بود. مامان تو چقدر خوبی.چه چیزای خوبی برام خریدی. خیلی دوستت دارم. شب با کفش خوابید. گفت وقتی خوابیدم از پام درشون بیار. صبح که بیدار شد باز کفش ها پاش بود. توی آشپزخانه داشتم ناهار و صبحانه آماده می کردم. یخچال را از برق کشیده بودم. گردوها وسط آشپزخانه پخش و پلا بود. مرغ روی گاز می جوشید.بوی برنج خانه ساعت هفت و نیم صبح را برداشته بود. به جارو کشیدن نمی رسیدم. چرا این کارها تمامی ندارد؟ گرمم بود. چشمهاش هنوز درست و حسابی باز نشده بود. آمد جلو و جویده جویده گفت: سلام. خم شدم و بوسیدمش. یواش توی گوشم گفت: بهم بگو پرنسس من چطوره؟ یک چیزی چسبید بیخ گلوم. پشت پلکهام خیس شد. گفتم: پرنسس من چطوره؟ بغلش کردم. لاغر و استخوانی و زیبا است. موهاش نرم و مجعد و به هم ریخته. پرنسس من چطوره؟ پرنسس من چطوره؟ بعد گفت: فقط من پرنسس توام. هیشکی دیگه پرنسس تو نیست. معلومه عزیزم. فقط تو پرنسس منی. من و پرنسسم نشستیم توی بغل هم. روی زمین. وسط گردوها. توی قلمرو کوچکمان. فرش قهوه ای نازک. هوا گرم بود. من خسته بودم. چشم هام خواب داشت. دلم گرفته بود و می خواستم پرنسس کسی باشم که وجود نداشت.

نگاشته شده توسط: golmaryam | ژوئیه 16, 2014

گوشواره

شب بازی ایران آرژانتین-یعنی درست قبل از شروع بازی- من و ماندانا توی مطب دکتر بودیم که با اون وسیله ی تفنگ مانند گوشش رو سوراخ کنه. بچه بسیار مشتاق بود که گوشواره بندازه. قبلش رفته بودیم داروخانه. من گفته بودم اون گوشواره ای که نگین هاش قرمزه رو بدید. بعد از بچه پرسیدم: قرمز یا سفید؟ گفت: سفید. دوباره به آقا گفتم. ببخشید اون نگین سفیده. آقا زیر لب غرغر کرد و یک جفت گوشواره با نگین سفید داد دستم. تو اون شلوغی شبیه روز آخر دنیا، بالاخره یک دکتری پیدا کردم که گوش سوراخ می کرد. حالا این چه کاری بود؟ یک بچه ای در مهد کودک توی هر گوشش سه تا گوشواره داره و ماندانا هم هوس گوشواره به سرش زده بود. مربی مهد گفت: مامانش همون وقتی که دنیا اومده گوشاشو سوراخ کرده. بعد چشماشو چد بار باز و بسته کرد. یعنی یک مادر به فکر، گوشای بچه شو همون موقع سوراخ می کنه دیگه. دلم یک جور بدی فشرده شد. آخه بچه به اون کوچیکی؟ سه تا سوراخ روی لاله ی نازک هر گوش؟ مطب دکتر خلوت بود. برخلاف خیابونها. از خستگی داشتم تلو تلو می خوردم. هوا گرم بود. ماندانا خوشحال بود. مجله ها را برمیداشت و می گذاشت. رفتیم داخل. دکتر تفنگ را درآورد و گوشواره را توش جاساز کرد. من و ماندانا خیره شده بودیم به دستهاش. با دقت محل سوراخ کردن لاله را علامت گذاشت. به من گفت دستهاشو محکم بگیر. بچه توی بغلم نشست و بنگ! چشم هاش یک لحظه اشکی شد ولی چیزی نگفت. دلم توی مشت کسی فشرده شد. دردت اومد مامان؟ نه زیاد دردم نیومد. صداش لرزید. دومی را هم سوراخ کرد و گوشواره های کوچک نگین دار روی لاله گوش هاش نشستند. دکتر گفت ویتامین آ-د بزن. ممکنه گوشش حساسیت بده. اون وقت باید عوض کنی گوشواره رو و طلا بندازی. آمدیم بیرون. رفتیم پیراشکی خریدیم. شیر و تخمه هم گرفتیم. یک حال خوبی داشتیم. مدام دست می کشید روی گوشش تا مطمئن بشه گوشواره ها هنوز هستند. بازی شروع شده بود. رسیدیم خانه. شام پختم. شور و هیجان گوشواره و فوتبال داشتیم. باختیم. خوابیدیم.

یک هفته بعد دست کشید روی لاله گوشش و گفت درد می کنه. درش بیار. یکی از گوشواره ها را در آوردم. همانی که درد می کرد. سوراخ گوش چند روز بعد بسته شد. پریشب مراسم ملکوتی جیش بوس لالای قبل از خواب را داشتیم. نگاه کردم به گوش بچه. همانی که هنوز گوشواره داشت.نگذاشت دست بزنم. این یکی هم دردناک بود. گفت دست نزن. پشت گوشش جوشهای ریز زده بود. چرا من انقدر بی توجه بودم؟ چرا ندیده بودم؟ چرا اصلا نگاه نکردم توی این مدت؟ حالم بد شد. حال پی ام اس طورم بدتر شد. بچه خوابید. من دگرگون شدم. حس دلنواز "تو مامان بدی هستی که حواست به گوش بچه ات نیست" به سراغم آمده بود و دست گذاشته بود روی گلوم و فشار میداد. علی نبود. مسافرت بود. توی وایبر بنویسم براش؟ نه ولش کن. الان کاری نمی تونه بکنه. اگر بود حتما یک کاری می کرد. ولی الان، اینهمه دور.. کرم آ-د مالیدم روی گوش. توی خواب دست برد سمتش. معلوم بود که دردناکه. گوشواره انگار چسبیده بود به گوش. خدا می دونه که من چقدر از هر چیزی که به خون، پوست، زخم و اینطور چیزها ربط داشته باشه بیزارم و سعی می کنم که نبینم. اصلا بلد نیستم باهاشون مواجه شم. ولی نمی تونستم تا صبح صبر کنم و ببرمش دکتر. دوباره برگشتم توی اتاق بچه. چراغ را روشن کردم. سرش را گذاشتم روی پام. موهای نازک و نرمش رو از روی گوش کنار زدم. بچه توی خواب. آخ. دست بردم پشت گوش و دو بخش گوشواره رو از هم جدا کردم. بچه تکان خورد. ولی خواب بود. چرا انقدر به نظرم کار سختی آمده بود؟ چرا فکر کردم ممکنه گوشش کنده شه؟ اسم این مریضی ای که من دارم چیه؟ "فکرهای هولناک در مورد مشکلات کوچک بچه هام"؟ احساس موفقیت می کردم. چند بار دیگه هم صحنه را توی ذهنم مرور کردم. یک نفر ایستاده بود آن گوشه و تشویقم می کرد. آفففرین. حالا شدی یه مامان خوب. موهای دور گوشاره را کندم. شستم و گذاشتمش پیش لنگه ی دیگر. چراغ ها را خاموش کردم و سعی کردم بخوابم.

نگاشته شده توسط: golmaryam | آوریل 20, 2014

اوضاع بهاری

1- چهار تا پیرهن مردونه روی میز اتو از خیلی وقت پیش مونده بودن. میز اتو یک وسیله ی تزئینیه تو خونه ما. چون بنده ی حقیر در کنار همه ی هنرهای نداشته ام، اتو کشیدن هم بلد نیستم. پس پیرهن هارو بردم اتوشویی که چرخ اقتصاد مملکت هم بچرخه و مردم هم نون بخورن. البته این جمله ی بالارو قبل از عید نوشته بودم. دو روز مونده به سال تحویل بردمشون خشک شویی جدیدی که نزدیک خونمون باز شده. آقا تاکید کرد که قبل از عید آماده نمیشه ها. گفتم اشکال نداره. بعد از تعطیلات میام. روز هفدهم فروردین رفتم. هنوز آماده نبودند. دو روز بعدش رفتم، مغازه بسته بود. خلاصه چه دردسرتون بدم که پس از آمد و رفت های فراوان بالاخره لباس هارو اتوکشیده و سالم تحویل گرفتم. حالا شما حساب کن که چند بار ماشین پارک کردم و نشستم و پا شدم و کالری سوزوندم به خاطر چهار تا پیرهن و البته سه تا شلوار. آیا بهتر نبود که یاد می گرفتم همی اتوکشیدن را؟ (نتیجه گیری اخلاقی-پایان داستان)
2- دیروز ماندانارو دو هفته بعد از شروع رسمی سال جدید، بردم مهد کودک. البته تو این دو هفته میرفت خانه اسباب بازی که به خونه نزدیک تره(همون طور که تا حالا متوجه شدید، نزدیکی به خونه یک پارامتر مهم و حیاتیه برای بنده) ، نو و جدیده، آدم هاش باانگیزه اند و ممکنه کلا جایگزین مهد کودک بشه. القصه دیروز فیلش یاد هندستون کرد و گفت می خوام برم پیش آریا. لباس عروسمم می خوام بپوشم. چون می خوام باهاش عروسی کنم. لباس مذکور رو پوشید و خوشحال و شادان راهی مهدکودک شد. عصری ازش پرسیدم که آیا با فرد مورد نظر عروسی کرده؟ گفت: "بله. آهنگشم خوندیم. عروسی. عروسی. تولدت مبارک." خوشحال و خندان برگشتیم خونه. سام هم آمد. بعد یک بهانه ای گرفت و طبق روال هر روز نیم ساعتی گریه کرد. نمی دونم آیا این جیره ی روزانه اس؟ این آبیه که تو بدنش جمع شده و یه جوری باید خارج شه یا چی؟ بعد نشستن کارتون دیدن و پیتزای خونگی خوردن. سام پنیر رنده کرد و ماندانا با خمیر نون بازی کرد. وسطش گردو گذاشت و ورزش داد و از این قبیل کارها.
3- خودم؟ خوبم. نسبتا. کلاس ورزش و زبان(ز گهواره تا گور دانش بجوی) میرم. کلاس تی ای ثبت نام کردم که هنوز شروع نشده. دلم می خواد یه کلاس دیگه هم برم ولی هنوز مطمئن نیستم درموردش. داستان رو تقریبا رها کردم. این قسمتیه که ناراحتم می کنه ولی می دونم که وقت نمیذارم. البته کار برای نوشتن دارم ولی ربطی به ادبیات و داستان نداره. روتین این روزهام جارو کردن خونه، خرید خونه، سبزی پاک کردن، میوه شستن و اینجور چیزها است. خیلی باهاشون حال نمی کنم، لیکن چه چاره؟ عوضش هوا خیلی خوبه. در یک اقدام غیرمنتظره، ناهار روز پنج شنبه و صبحانه روز جمعه رو در طبیعت خوردیم. خیلی نزدیک و دم دستی. بدون برنامه ریزی و اینها. هوا خوشگوار و زمین پرنگار بود.
4- عید من هفته ایه که توش مجبور نباشم خرید کنم، خونه رو جمع و جور کنم، غذا بپزم، لباس تو ماشین لباس شویی بندازم و دربیارم. عید من تو راهه. قراره بیاد.
5- امروز که ماندانا رو گذاشتم خانه اسباب بازی و پیاده شدم نان و شیر بخرم، یک لحظه ی خیلی کوتاه بوی ده به مشامم خورد. بوی خفیف پهن. احتمالا شامه ام اشتباه کرده بود ولی دلم خیلی خیلی ده خواست. کاش جور شه بریم. ده نزدیک با بوی پهن و ماشین کم سراغ ندارید؟ وسط تهران بی زحمت :ی
6- چراغ بنزین هم روشن شد.یادم نره بنزین بزنم.

نگاشته شده توسط: golmaryam | مارس 17, 2014

صدای منو از ته 92 می شنوید.

1- دو سه روز دیگه عیده. سبزه ندارم. سماق و سیر و سمنو هم ندارم. اصلا فکر نکنم هفت سین بچینم. احتمالا خونه نیستیم. از این که همه رسم و رسوما به نظرم مضحک میان، می ترسم. چون هیچی برام جاشونو نمی گیره و یک حجم بزرگ تنهایی و دلتنگی دارم.
2- به طبع بالا خونه تمیز نکردم. شیشه ها کثیف اند. کار مفید این روزهام خریدن یک تخت دوطبقه برای بچه ها بوده که همون طور که حدس می زدم مدام سر این که کی بالا بخوابه دعوا است. فکر می کردم اتاقشون از اون حالت ریخت و پاشیده درمیاد. ولی نیومد. ماندانا این قابلیت رو داره که هر فضایی رو در زمان کوتاهی، بپوکونه. تمام دستمال های آشپزخونه، حوله ها و دست آخر بلوز و شلوارهاشو پهن می کنه رو زمین و همه ی عروسک های مادرمرده رو می خوابونه روشون. قبلش هم همه خوراکی هایی که پیدا کنه رو از تو کاغذ و پلاستیک درمیاره و ریز ریز می کنه تو بشقاب ها و میده به بچه هاش. انرژی زیادی ازم می بره. وقتی داد می زنم یا اخم می کنم، غصه می خوره و می پرسه: دوسم نداری؟ میگم چرا دوست دارم ولی خسته ام. میگه: چرا عصبانی ای؟ میگم: چون خیلی ریخت و پاش می کنی. میگه بهم مهربون نگاه کن. بخند. بگو مامانی جونم. خلاصه برای همه چیز دستورالعمل داره.
3- سام از هفته پیش می گفت که معلممون گفته از دوشنبه دیگه نیاین مدرسه. این هفته یه کاغذ تو کیفشون گذاشتن که مدرسه تا چهارشنبه بازه. موندیم سرگردون که بالاخره بچه بره مدرسه یا نره. انقدر برام جالبه بدونم اینایی که بچه هاشونو از اول هفته نفرستادن مدرسه، دققیا باهاشون چیکار کردن؟ خوش به حالتون که انقدر خاله و دایی و عمه و عمو دور و برتون هست که بچه هاتونو نگه داره. والا ما که تنها و بی کس افتادیم تو این شهر دراندشت. خوبی اش اینه که اگه یه زمانی تو یه غربت بزرگتری گیر کردیم، حسرت هیچی به جز رفقامونو نداریم که بخوریم. (حسادت ملویی در سطور بالا به چشم می خورد :ی)
4- امروز صبح به آقا رضوی شون گفتم که سام رو با خودت برگردون. گفت من برای بعد از ظهر دیگه بچه ای تو سرویسم نیست. خودتون یه کاریش بکنید. حالا دوباره باید برم دنبال سام و بعد ماندانا و بعد مریم پا شکستمون و بعد هم بریم خونه شیدا.
5- دلم یه قرار بدون بچه می خواد. یک جایی که توش صدای بچه نیاد. هیچ کس به هیچ کس نگه مامان. هیچ کس جیش نداشته باشه یا اگه داشت نیاد گوشه لباس یکی رو بکشه بگه من جیش دارم. یا از تو توالت داد بزنه : ته موم ششدددد!
5- چهارشنبه سوری رو کجای دلم بگذارم؟

نگاشته شده توسط: golmaryam | مارس 12, 2014

خیلی هنری طور و اینها

1-اینجایی که من الان نشسته ام، یعنی کنار پنجره، صدای زوزه باد یک جور خاصی شنیده می شود. فضا وهم آلود و خفه. چشم هایم از بیخوابی و گریه می سوزد.اگر غمگین باشی، چنگ می اندازد توی دلت. اگر خوشحال باشی فقط زوزه می کشد. همین.
2- به انگشت کوچک پای چپم چسب میخچه چسباندم. دکتر عکس یک مثلث روی جلد دفترچه ام کشید و گفت بعد دو روز میخچه این شکلی می آید بیرون. از فکر بیرون آمدن میخچه ی مثلثی از انگشتم چندشم می شود. نمی توانم چسب را باز کنم.
3- یک حال "به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم "طوری دارم. همچین هوای گریه با من. هوای گریه با من.
4- چسب میخچه را کندم. مثلث بیرون نیامد. چقدر دروغ؟ چقدر فریب؟ حاالا باید دوباره پایم را بیست دقیقه در آب گرم بخیسانم و چسب بزنم. در این فاصله "مدرن فمیلی" می بینم.
5- زیر چای صبح را روشن کردم که چای بنوشم. ساعت یازده و نیم شب. خواب از من گریزان(شماره یک را یک شب دیگر نوشته بودم هاهاها).
6- دلم خوراکی شور می خواهد. تقریبا هیچ چیز نداریم. کودک کهتر هر چه در خانه پیدا کند ریز ریز کرده و در بشقاب های پلاستیکی به بچه های فرضی مهدکودکش می دهد. نتیجه را می ریزم پای هره ی پنجره برای کفترها.
7- فردا یک روز خوب است. چهارشنبه ها خوب است. اگر اخر شب کسی نشناشد به حال آدم. خوب رسم زندگی است. همیشه باید یک نفر شاشنده به احوال آدم، همین دور و برها باشد. شما زیادید. یک جورهایی بی شمارید. گود فور یو.
8- با همسایه ها در حلقوم همدیگر زندگی می کنیم. صدای باز شدن در آسانسور، بچه ای که به دیوار مقابل لگد می زند، مهمانی که از صاحبخانه خداحافظی می کند، زنی که پای تلفن داد می زند.، خواهر و برادری که دنبال هم می کنند و جیغ می کشند، سیفون مستراح که محتویات احتمالی توالت همسایه را می برد، طوطی ای که هر شب سوت می کشد. چرا واقعا؟ سوت؟ همه با هم در فضایی صمیمی و مفرح زندگی می کنیم. یک خانواده ی کامل.
9- چای گرم خوب است. تنهایی خوب است. صدای چلق چلق کیبورد خوب است و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می آید.
10- کاش "قبل از عید "کش بیاید و تمام عید را در خود ببلعد و ما چشم باز کنیم و خودمان را در عصر بهاری 16 فروردین ببینیم که از تمام عید دیدنی ها و ماچ های آبدار و تا خرخره آجیل خوردن، جان سالم به در برده ایم.
11- آخی.. سیزده به در :دی
12- بلند شوم و صفایی به سر و صورت منزل بدهم؟ چه کاری است؟ نشسته ایم دور هم.

نگاشته شده توسط: golmaryam | دسامبر 24, 2013

به نظر من باید یک ارگانی چیزی هم مسئولیت قبول کنه، تعطیلی مدارس و مهد کودک هارو برای مادر پدرا اس ام اس کنه. اومدیم یک بنده خدایی تلویزیون نداشت، ماهواره و اینترنت نداشت، باید کله سحر از خواب بیدار شه، با چشمای نیمه باز بچه شو از بیست تا پله ببره پایین و دم در تیک تیک بلرزه تا یکی رد شه و بهش بگه مدرسه تعطیله؟ شما حساب کن چقدر انرِژی تلف میشه سر صبح؟ آیا بهتر نبود که فرد کذایی نیم ساعت بیشتر می خوابید و روزش رو خوشحال تر آغاز می کرد؟ اون هم وقتی که نصف شب بچه کوچیکترش دو بار برای خوردن شیر و عسل از خواب بیدار شده و شخص مذکور رو بدخواب کرده و طبعا فرد مورد نظر از بیخوابی مزمن رنج می بره. از اون بدتر اومدیم اون بخت برگشته برنامه ای، شغلی چیزی داشت. یه هو چطور با این موضوع مواجه شه؟ فرض کنید یک جلسه مهم داشت، یک قرار کاری یا حتی غیرکاری. نمیگید همه برنامه هاش مختل میشه؟ همه که مامان و بابا و پرستار و اینطور چیزا ندارن. حالا باز ما شانس آوردیم خاله لیلامون که تازه از سفر برگشتن، هنوز سر کار نمیرن و قرار بود امروز بیان خونمون. ما هم ساعت هشت صبح زنگ زدیم خونشون و خواهش کردیم چهار پنج ساعت زودتر بیان . همیشه هم که از این خوش شانسی ها به آدم رو نمی کنه. خلاصه خواستم مسئولین رسیدگی کنن، تا مشکلات کمتر شه. ضمنا از این تریبون از همه خاله/عمه/دایی/عموهایی که حواسشون به ما هست تشکر کنم.

یک تشکر ویژه هم از نسیم عزیز دارم که فکر کنم دیگه جرات سلام و احوال پرسی با من رو هم نداشته باشه. چون طفلی هر وقت از من پرسیده حالت چطوره، من با روش های خاصی که بلدم و می تونم دل سنگ رو هم آب کنم، بچه هارو انداختم سرش و رفتم که به یکی از بی شمار کار وقت و بی وقتم برسم. متاسفانه کارها/ فعالیت های اجتماعی فرهنگی/ دکتر / کلاس حواسشون نیست که مادر دوبچه نمی تونه بعد از ظهرها از خونه بره بیرون ، مگه این که بچه هارو پیش کسی بگذاره. تو همچین حالتی بهترین انتخاب آدم همسایشه که تصادفا دوستشم هست. به این صورت خلاصه

نگاشته شده توسط: golmaryam | دسامبر 21, 2013

پاییز خود را چگونه گذراندید؟

دو سه هفته پیش اسباب کشی کردیم خونه خودمون. خونه ای که ترک کردیم، برای ما و دوستامون خاطره انگیز بود. چشم انداز خوبی داشت. پرنور بود. هر تابستون بچه ها توی حیاطش دوچرخه سواری می کردند. سوسک های ریز داشت. گاهی صدای دعوای همسایه ها از پشت دیوارهای نازکش به گوش می رسید. آسانسورش آینه خوبی داشت و کلی قصه از توش درمی اومد، هرچند خیلی وقت ها هم خراب بود. ماندانا اونجا دنیا اومد و سام اونجا مدرسه رفتن رو شروع کرد. کلی سواپ و حراج و مهمانی و دید و بازدید و دورهمی توش برگزار کردیم. دوستی هایی که الان واسه خودشون قدمت پیدا کردن، از اونجا شروع شد. سال 88 مونو اونجا سر کردیم. گریه ها، غصه ها، زندگی ها خلاصه. بله. ولی با این حال ترک کردنش اصلا سختی نداشت. فکر می کردم دلم بگیره یا چند قطره اشک براش بریزم. ولی خوب اینطوری نشد. به هرحال خونه اجاره ای بود دیگه. لنگ در هوا بودیم که وقت رفتنمون برسه. حالا اومدیم چند تا خیابون بالاتر. پشت خونمون کوهه. برف رو کوهارو می بینیم. موبایلمون انتن نمیده. تلفن خونه هم صداش می لرزه. اینترنت؟ شوخی می کنید. خطمون فیبر نوریه و ای دی اس ال نمی تونیم بگیریم. وایمکس آنتن نمیده و هنوز وقت نکردم شیوه ارتباطی دیگه ای رو امتحان کنیم. ولی کلا خوبه. دوسش دارم. پیدا کردنش سخته ولی شما می تونید. بیاید منو پیدا کنید لطفا.
الان شمالم. برخلاف تابستون که اومدیم و هوا بارونی و سرد بود، این بار نسبتا افتابی بود. دوست قدیمی ام از کانادا اومده و یک روز خوب رو اینجا با هم گذروندیم. دیروز برگشتند و ما نصف روز بیشتر توی ویلای دوستی موندیم. خونه ای وسط ده. فضا باز و یکدست و هوا مطبوع و خوشایند بود. نمی دونم تاثیر هوا بود یا آرامش ما که بچه ها از دیروز عصر تا امروز صبح خوابیدند و ما بعد از مدتها با هم فیلم دیدیم. صبح که داشتم کنار پنجره ای که رو به دشت باز میشه ، ظرف می شستم، فکر کردم می تونم یه همچین جایی زندگی کنم؟ جوابم این بود که اگه دوستام نزدیکم بودن و اینترنتم به راه بود می تونستم.
امشب برمی گردیم خونه.

نگاشته شده توسط: golmaryam | نوامبر 24, 2013

توله سسسگ بگیر بخواب

توله سسسگ به بچه ای اتلاق می شود که ساعت از ده شب گذشته باشد و او همی بیدار(حذف به قرینه لفظی). حالا شما خودت حکم بچه ای که ساعت از دوازده گذشته و بیداره رو بخوان. بابا من نمی فهمم ساعت بدن اینا چیه، چه جوریه؟ یه روز اصلا نمی خوابه. شب هم ساعت ده زودتر خوابش نمی بره. یه روز دیگه ساعت سه عصر می خوابه تا شیش مثل امروز. ساعت نه و نیم با سلام و صلوات بچه بزرگه رو روانه رختخواب کردم. برای کوچیکه دو بار قصه" کیتی که دوست نداره بگه بله" رو خوندم. با شرح و توضیحات عکس. بعد یک لیوان دیگه شیر عسل. بعد دوباره گرسنه بود، شام. بعد پی پی. بعد دوباره جیش. بعد آب. حالا رو پات بخوابم. حالا دست بندازم دور گردنت بخوابم. حالا باز هم بوس بوس بوس. ولم کن. بگیر بخواب. دهنم صاف شد بچه. دیگه اخلاق خوبم پودر شد ورفت هوا. انسان بی اخلاقی بودم که دلم می خواست با مشت بکوبم تو سر بچه تا بخوابه. خودم از زور خواب داشتم له می شدم ولی فکر می کردم یک چیزی تو آشپزخونه هست که باید بذارمش یخچال، یا پیغامی هست که باید بخونم. نه من نباید می خوابیدم. پاشدم اومدم پای لپ تاپ. به بچه تشر زدم که بخواب. شین پیغام داد. گفتم که بچه نمی خوابه. گفت یه قاشق دیفن هیدرامین بهش بده. یا یه قاشق دیازپام. گفتم یه قاشق مرگ موش چطوره؟ هردو موافق بودیم. بعد گفت براش کارتون بذار ببینه خوابش می بره. دوباره صدام کرد. منو بذار رو پات. اطاعت امر. و بالاخره ساعت دوازده و سی دقیقه خوابید. فاتح شدم. خود را به ثبت رساندم.
شین میگه کاش آدمام دکمه آن و آف داشتن. کلا از یه ساعتی میزدی خاموششون می کردی. بچه ها که دیگه جای خود دارن. به خدا منطقی.

نگاشته شده توسط: golmaryam | نوامبر 22, 2013

زندگی

1- دیروز عصر با مترو رفتم کرج. بعد از مدتها تنها. می خواستم بروم آرامستان سکینه؟ بهشت سکینه؟ یا همچین جایی که دو هفته پیش داییم رو گذاشته بودیم توش. مدتها بود سوار قطار نشده بودم. مثل بقیه دوییدم سمت قطار کرج. یکی به بغل دستی اش گفت: بدو طبقه پایین. من هم رفتم طبقه پایین. صندلی ها سه تا سه تا روبروی هم قرار داشتند. یک جای خالی پیدا کردم که بشینم. پنج تا پسر نشسته بودند و چمدونشون رو هم گذاشته بودند کنارشون. پرسیدم: جای کسیه؟ جای کسی نبود. یکی که از بقیه بزرگتر بود گفت: سید چمدونو بردار بشینن. سید پسر پونزده ساله تپلی بود. کسی که صداش زده بود، انگار بزرگترشون باشه. ریش داشت و لاغر بود. هر پنج نفرشون انگشتر عقیق دستشون داشتند. شما انگار کن از یکی از فیلم های رضا میرکریمی برداشته بودن و صاف گذاشته بودنشون کنار من. اسماشون حسن، مصطفی، مجتبی، محمد و سید بود. سید البته اسمش نبود. ولی صداش می زدن سید. که از همه جوون تر بود. یک پسری اومد که لواشک می فروخت. این دلش لواشک خواست. بزرگشون نذاشت دست به جیب شه. یه بسته لواشک خرید و داد دستش. پنج تایی شروع کردن لواشک خوردن. به منم تعارف کردن. بعد یکی شون گفت سید، پاشو دور بگردون تو قطار. بامزه بودن. خنده ام گرفته بود. واسه هم نوحه بلوتوس می کردن. اینی که روبروی من نشسته بود کتاب احکام درآورد و شروع به خوندن کرد. کلاه و شال گردن مامان دوز دور سر و گردنش بود. تو ایستگاه کرج پیاده شدن.
2- تا برسیم به آرامستان(چه اسم خوبی )، هوا سرد شد. غروب هم نبود، ساعت چهار بعد از ظهر. این قسمتی که دایی بود، بخش جدید آرامستان بود. همه جا گل بود، از باران شب قبل. زنی داشت ضجه می کشید. چند نفر در قابلمه ای رو برداشتند که بخار ازش بلند بود و توی کاسه های یک بار مصرف شله زرد ریختند. سینی حلوا و خرما بود که هی دست به دست میشد. اسم مرده ها روی یک تکه های آهن پاره نوشته شده بود و مثل گل های سیاهی از خاک دراومده بودند بیرون. سوز سردی تو سروصورتمون می کوبید. مه همه جارو گرفته بود. هوا رو به تاریکی بود. کامیونی داشت عقب عقب به ما نزدیک میشد. داشتند خاک های اضافه رو می بردند. رفتیم سوار ماشین ها شدیم. چپیدیم توی هم. گرمای مطبوع جان های زنده.
3- با مترو برگشتم خانه. بچه ها با پدرشون توی حمام بودند. خانه نفس می کشید. صدای شلپ شلپ آب توی استخر کوچک بادی و خنده و هیاهو. همه چیز سرجای خودش بود. بی کم و کاست.

نگاشته شده توسط: golmaryam | نوامبر 21, 2013

اگر شبی از شب های زمستان مسافری *‏

اشتباه از من بود که به جای ساعت سه و نیم، چهار و نیم از خونه دراومدم. بچه خواب بود و هی دست دست کردم شاید بیدار شه. نشد. خواب و بیدار لباس تنش کردم و نشستیم تو ماشین. رو صندلی عقب خوابید. رفتیم دنبال سام. تا دوباره بیفتیم تو اتوبان چمران ساعت نزدیک پنج بود. حالا باید دوباره می رفتیم بالا تا برسیم به صدر. صدر؟ شما بگو نمایشگاه. بگو سر سئول. ماشین ها تکون نمی خوردند. کوچیکه اون پشت خوابیده بود و بزرگه از زور جیش به خودش می پیچید. گفتم الان میرم کنار می ایستم که بری جیش کنی. کناری در کار نبود، وسط اتوبان شلوغ. گفتم درو می تونی باز کنی جیش کنی؟ از تصور موقعیت خندمون گرفته بود. فکر کردم حتی می تونه بایسته سر پا و پنجره رو بکشه پایین و به این صورت فیلان. خطر شاشیدن روی در و پنجره ماشینهای کناری تهدیدمون می کرد. یک هو یادم افتاد که یک بطری نوشابه از سالها پیش زیر صندلی راننده است. دست بردم اون زیر و کشیدمش بیرون. آبشو خالی کردم و دادم دستش. گفتم مواظب باش. یه جوری تنظیم کن که بیرون نریزه. بعد دیدید این بچه ها از هر چیزی تعجب می کنن؟ حیرون بود که این بطری از کجا اومد؟ زیر صندلی چیکار می کرد؟ و سوالاتی از این دست. القصه به نحوی از انحاء یک پنجم بطری رو پر کرد و نشونم داد. ایول مامان. خیلی کارت درسته. می پرسه: یعنی من همیشه انقدر جیش می کنم؟ نمی دونم والا. چه عرض کنم. به نظر می رسه مشکلاتمون حل شده. هرچند هنوز سر ولنجک هم نرسیدیم. ماندانا از خواب بیدار شده و خوشحال و خندان حرف می زنه. کلا عشق دیدن آمیتیس و ارشک هردوشونو سرحال نگه داشته. نم نم بارون می باره. آهنگای دوزاری گوش میدیم. دو ساعته تو راهیم. وارد صدر میشیم. آهسته و پیوسته پیش میریم. اولین باره که میریم خونه جدیدشون. لازمه بگم که شمال شرقی تهرانو اصلا نمی شناسم و هربار که میرم گم میشم؟ حالا شما بارون و شب رو هم به این ملغمه اضافه کن. غرغر بچه ها شروع شده. همونجا تو ماشین تصمیم می گیریم که وقتی رسیدیم خونشون، دیگه برنگردیم. کلا بمونیم همونجا زندگی کنیم. واقعا ارزش نداره دوباره اینهمه راهو برگردیم. به بابا میگیم که وسایلمونو بفرسته خونه ارشک اینا. اینطوری واسه همه بهتره. می پیچیم توی یکی از خیابون ها که به نظر درست می رسه. ماندانا چند بار میگه که داره بالا میاره. هر دفعه که بیشتر از نیم ساعت تو ماشین باشیم همینو میگه. نمی فهمم کی واقعا میخواد بالا بیاره و گاهی اوقات با یک حرکت
سورپرایزمون می کنه. امشب از همون شب هاست. یه هو بالا میاره. یه بالا میگم یه بالا می شنوی. کل ماشین رو مزین کرد بچه ام. شانس میارم کمی جلوتر یه بقالیه. آب می گیرم و دست و صورتشو می شورم. این دفعه میذارمش رو صندلیش. دوباره راه می افتیم. باز هم ترافیک کوچه پس کوچه ها. مهتا میگه که احتمالا مسیر رو اشتباه رفتم. از راننده های بغلی می پرسم. میگن درست اومدی. با همه این احوال، حالمون خوبه. نمی دونم این حال آدم چیه که گاهی اوقات تو گه مرغی ترین وضعیت هام خوبه. وقتی کوچه و از همه مهم تر جای پارک پیدا می کنم، از خوشحالی شیهه می کشم. ما موفق شدیم. پیاده میشیم و میریم سمت خاله مهتا که اومده پایین بچه هارو ببره تو خونه، تا من لباس های کثیفو جمع کنم و برم بالا. بعد از سه ساعت و نیم رسیدیم به مقصد. تو یه شب بارونی، از آخرین شب های آبان ماه.‏
عنوان کتابی از ایتالو کالوینو‏*

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌ها