نگاشته شده توسط: golmaryam | آوریل 20, 2014

اوضاع بهاری

1- چهار تا پیرهن مردونه روی میز اتو از خیلی وقت پیش مونده بودن. میز اتو یک وسیله ی تزئینیه تو خونه ما. چون بنده ی حقیر در کنار همه ی هنرهای نداشته ام، اتو کشیدن هم بلد نیستم. پس پیرهن هارو بردم اتوشویی که چرخ اقتصاد مملکت هم بچرخه و مردم هم نون بخورن. البته این جمله ی بالارو قبل از عید نوشته بودم. دو روز مونده به سال تحویل بردمشون خشک شویی جدیدی که نزدیک خونمون باز شده. آقا تاکید کرد که قبل از عید آماده نمیشه ها. گفتم اشکال نداره. بعد از تعطیلات میام. روز هفدهم فروردین رفتم. هنوز آماده نبودند. دو روز بعدش رفتم، مغازه بسته بود. خلاصه چه دردسرتون بدم که پس از آمد و رفت های فراوان بالاخره لباس هارو اتوکشیده و سالم تحویل گرفتم. حالا شما حساب کن که چند بار ماشین پارک کردم و نشستم و پا شدم و کالری سوزوندم به خاطر چهار تا پیرهن و البته سه تا شلوار. آیا بهتر نبود که یاد می گرفتم همی اتوکشیدن را؟ (نتیجه گیری اخلاقی-پایان داستان)
2- دیروز ماندانارو دو هفته بعد از شروع رسمی سال جدید، بردم مهد کودک. البته تو این دو هفته میرفت خانه اسباب بازی که به خونه نزدیک تره(همون طور که تا حالا متوجه شدید، نزدیکی به خونه یک پارامتر مهم و حیاتیه برای بنده) ، نو و جدیده، آدم هاش باانگیزه اند و ممکنه کلا جایگزین مهد کودک بشه. القصه دیروز فیلش یاد هندستون کرد و گفت می خوام برم پیش آریا. لباس عروسمم می خوام بپوشم. چون می خوام باهاش عروسی کنم. لباس مذکور رو پوشید و خوشحال و شادان راهی مهدکودک شد. عصری ازش پرسیدم که آیا با فرد مورد نظر عروسی کرده؟ گفت: "بله. آهنگشم خوندیم. عروسی. عروسی. تولدت مبارک." خوشحال و خندان برگشتیم خونه. سام هم آمد. بعد یک بهانه ای گرفت و طبق روال هر روز نیم ساعتی گریه کرد. نمی دونم آیا این جیره ی روزانه اس؟ این آبیه که تو بدنش جمع شده و یه جوری باید خارج شه یا چی؟ بعد نشستن کارتون دیدن و پیتزای خونگی خوردن. سام پنیر رنده کرد و ماندانا با خمیر نون بازی کرد. وسطش گردو گذاشت و ورزش داد و از این قبیل کارها.
3- خودم؟ خوبم. نسبتا. کلاس ورزش و زبان(ز گهواره تا گور دانش بجوی) میرم. کلاس تی ای ثبت نام کردم که هنوز شروع نشده. دلم می خواد یه کلاس دیگه هم برم ولی هنوز مطمئن نیستم درموردش. داستان رو تقریبا رها کردم. این قسمتیه که ناراحتم می کنه ولی می دونم که وقت نمیذارم. البته کار برای نوشتن دارم ولی ربطی به ادبیات و داستان نداره. روتین این روزهام جارو کردن خونه، خرید خونه، سبزی پاک کردن، میوه شستن و اینجور چیزها است. خیلی باهاشون حال نمی کنم، لیکن چه چاره؟ عوضش هوا خیلی خوبه. در یک اقدام غیرمنتظره، ناهار روز پنج شنبه و صبحانه روز جمعه رو در طبیعت خوردیم. خیلی نزدیک و دم دستی. بدون برنامه ریزی و اینها. هوا خوشگوار و زمین پرنگار بود.
4- عید من هفته ایه که توش مجبور نباشم خرید کنم، خونه رو جمع و جور کنم، غذا بپزم، لباس تو ماشین لباس شویی بندازم و دربیارم. عید من تو راهه. قراره بیاد.
5- امروز که ماندانا رو گذاشتم خانه اسباب بازی و پیاده شدم نان و شیر بخرم، یک لحظه ی خیلی کوتاه بوی ده به مشامم خورد. بوی خفیف پهن. احتمالا شامه ام اشتباه کرده بود ولی دلم خیلی خیلی ده خواست. کاش جور شه بریم. ده نزدیک با بوی پهن و ماشین کم سراغ ندارید؟ وسط تهران بی زحمت :ی
6- چراغ بنزین هم روشن شد.یادم نره بنزین بزنم.

نگاشته شده توسط: golmaryam | مارس 17, 2014

صدای منو از ته 92 می شنوید.

1- دو سه روز دیگه عیده. سبزه ندارم. سماق و سیر و سمنو هم ندارم. اصلا فکر نکنم هفت سین بچینم. احتمالا خونه نیستیم. از این که همه رسم و رسوما به نظرم مضحک میان، می ترسم. چون هیچی برام جاشونو نمی گیره و یک حجم بزرگ تنهایی و دلتنگی دارم.
2- به طبع بالا خونه تمیز نکردم. شیشه ها کثیف اند. کار مفید این روزهام خریدن یک تخت دوطبقه برای بچه ها بوده که همون طور که حدس می زدم مدام سر این که کی بالا بخوابه دعوا است. فکر می کردم اتاقشون از اون حالت ریخت و پاشیده درمیاد. ولی نیومد. ماندانا این قابلیت رو داره که هر فضایی رو در زمان کوتاهی، بپوکونه. تمام دستمال های آشپزخونه، حوله ها و دست آخر بلوز و شلوارهاشو پهن می کنه رو زمین و همه ی عروسک های مادرمرده رو می خوابونه روشون. قبلش هم همه خوراکی هایی که پیدا کنه رو از تو کاغذ و پلاستیک درمیاره و ریز ریز می کنه تو بشقاب ها و میده به بچه هاش. انرژی زیادی ازم می بره. وقتی داد می زنم یا اخم می کنم، غصه می خوره و می پرسه: دوسم نداری؟ میگم چرا دوست دارم ولی خسته ام. میگه: چرا عصبانی ای؟ میگم: چون خیلی ریخت و پاش می کنی. میگه بهم مهربون نگاه کن. بخند. بگو مامانی جونم. خلاصه برای همه چیز دستورالعمل داره.
3- سام از هفته پیش می گفت که معلممون گفته از دوشنبه دیگه نیاین مدرسه. این هفته یه کاغذ تو کیفشون گذاشتن که مدرسه تا چهارشنبه بازه. موندیم سرگردون که بالاخره بچه بره مدرسه یا نره. انقدر برام جالبه بدونم اینایی که بچه هاشونو از اول هفته نفرستادن مدرسه، دققیا باهاشون چیکار کردن؟ خوش به حالتون که انقدر خاله و دایی و عمه و عمو دور و برتون هست که بچه هاتونو نگه داره. والا ما که تنها و بی کس افتادیم تو این شهر دراندشت. خوبی اش اینه که اگه یه زمانی تو یه غربت بزرگتری گیر کردیم، حسرت هیچی به جز رفقامونو نداریم که بخوریم. (حسادت ملویی در سطور بالا به چشم می خورد :ی)
4- امروز صبح به آقا رضوی شون گفتم که سام رو با خودت برگردون. گفت من برای بعد از ظهر دیگه بچه ای تو سرویسم نیست. خودتون یه کاریش بکنید. حالا دوباره باید برم دنبال سام و بعد ماندانا و بعد مریم پا شکستمون و بعد هم بریم خونه شیدا.
5- دلم یه قرار بدون بچه می خواد. یک جایی که توش صدای بچه نیاد. هیچ کس به هیچ کس نگه مامان. هیچ کس جیش نداشته باشه یا اگه داشت نیاد گوشه لباس یکی رو بکشه بگه من جیش دارم. یا از تو توالت داد بزنه : ته موم ششدددد!
5- چهارشنبه سوری رو کجای دلم بگذارم؟

نگاشته شده توسط: golmaryam | مارس 12, 2014

خیلی هنری طور و اینها

1-اینجایی که من الان نشسته ام، یعنی کنار پنجره، صدای زوزه باد یک جور خاصی شنیده می شود. فضا وهم آلود و خفه. چشم هایم از بیخوابی و گریه می سوزد.اگر غمگین باشی، چنگ می اندازد توی دلت. اگر خوشحال باشی فقط زوزه می کشد. همین.
2- به انگشت کوچک پای چپم چسب میخچه چسباندم. دکتر عکس یک مثلث روی جلد دفترچه ام کشید و گفت بعد دو روز میخچه این شکلی می آید بیرون. از فکر بیرون آمدن میخچه ی مثلثی از انگشتم چندشم می شود. نمی توانم چسب را باز کنم.
3- یک حال "به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم "طوری دارم. همچین هوای گریه با من. هوای گریه با من.
4- چسب میخچه را کندم. مثلث بیرون نیامد. چقدر دروغ؟ چقدر فریب؟ حاالا باید دوباره پایم را بیست دقیقه در آب گرم بخیسانم و چسب بزنم. در این فاصله "مدرن فمیلی" می بینم.
5- زیر چای صبح را روشن کردم که چای بنوشم. ساعت یازده و نیم شب. خواب از من گریزان(شماره یک را یک شب دیگر نوشته بودم هاهاها).
6- دلم خوراکی شور می خواهد. تقریبا هیچ چیز نداریم. کودک کهتر هر چه در خانه پیدا کند ریز ریز کرده و در بشقاب های پلاستیکی به بچه های فرضی مهدکودکش می دهد. نتیجه را می ریزم پای هره ی پنجره برای کفترها.
7- فردا یک روز خوب است. چهارشنبه ها خوب است. اگر اخر شب کسی نشناشد به حال آدم. خوب رسم زندگی است. همیشه باید یک نفر شاشنده به احوال آدم، همین دور و برها باشد. شما زیادید. یک جورهایی بی شمارید. گود فور یو.
8- با همسایه ها در حلقوم همدیگر زندگی می کنیم. صدای باز شدن در آسانسور، بچه ای که به دیوار مقابل لگد می زند، مهمانی که از صاحبخانه خداحافظی می کند، زنی که پای تلفن داد می زند.، خواهر و برادری که دنبال هم می کنند و جیغ می کشند، سیفون مستراح که محتویات احتمالی توالت همسایه را می برد، طوطی ای که هر شب سوت می کشد. چرا واقعا؟ سوت؟ همه با هم در فضایی صمیمی و مفرح زندگی می کنیم. یک خانواده ی کامل.
9- چای گرم خوب است. تنهایی خوب است. صدای چلق چلق کیبورد خوب است و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می آید.
10- کاش "قبل از عید "کش بیاید و تمام عید را در خود ببلعد و ما چشم باز کنیم و خودمان را در عصر بهاری 16 فروردین ببینیم که از تمام عید دیدنی ها و ماچ های آبدار و تا خرخره آجیل خوردن، جان سالم به در برده ایم.
11- آخی.. سیزده به در :دی
12- بلند شوم و صفایی به سر و صورت منزل بدهم؟ چه کاری است؟ نشسته ایم دور هم.

نگاشته شده توسط: golmaryam | دسامبر 24, 2013

به نظر من باید یک ارگانی چیزی هم مسئولیت قبول کنه، تعطیلی مدارس و مهد کودک هارو برای مادر پدرا اس ام اس کنه. اومدیم یک بنده خدایی تلویزیون نداشت، ماهواره و اینترنت نداشت، باید کله سحر از خواب بیدار شه، با چشمای نیمه باز بچه شو از بیست تا پله ببره پایین و دم در تیک تیک بلرزه تا یکی رد شه و بهش بگه مدرسه تعطیله؟ شما حساب کن چقدر انرِژی تلف میشه سر صبح؟ آیا بهتر نبود که فرد کذایی نیم ساعت بیشتر می خوابید و روزش رو خوشحال تر آغاز می کرد؟ اون هم وقتی که نصف شب بچه کوچیکترش دو بار برای خوردن شیر و عسل از خواب بیدار شده و شخص مذکور رو بدخواب کرده و طبعا فرد مورد نظر از بیخوابی مزمن رنج می بره. از اون بدتر اومدیم اون بخت برگشته برنامه ای، شغلی چیزی داشت. یه هو چطور با این موضوع مواجه شه؟ فرض کنید یک جلسه مهم داشت، یک قرار کاری یا حتی غیرکاری. نمیگید همه برنامه هاش مختل میشه؟ همه که مامان و بابا و پرستار و اینطور چیزا ندارن. حالا باز ما شانس آوردیم خاله لیلامون که تازه از سفر برگشتن، هنوز سر کار نمیرن و قرار بود امروز بیان خونمون. ما هم ساعت هشت صبح زنگ زدیم خونشون و خواهش کردیم چهار پنج ساعت زودتر بیان . همیشه هم که از این خوش شانسی ها به آدم رو نمی کنه. خلاصه خواستم مسئولین رسیدگی کنن، تا مشکلات کمتر شه. ضمنا از این تریبون از همه خاله/عمه/دایی/عموهایی که حواسشون به ما هست تشکر کنم.

یک تشکر ویژه هم از نسیم عزیز دارم که فکر کنم دیگه جرات سلام و احوال پرسی با من رو هم نداشته باشه. چون طفلی هر وقت از من پرسیده حالت چطوره، من با روش های خاصی که بلدم و می تونم دل سنگ رو هم آب کنم، بچه هارو انداختم سرش و رفتم که به یکی از بی شمار کار وقت و بی وقتم برسم. متاسفانه کارها/ فعالیت های اجتماعی فرهنگی/ دکتر / کلاس حواسشون نیست که مادر دوبچه نمی تونه بعد از ظهرها از خونه بره بیرون ، مگه این که بچه هارو پیش کسی بگذاره. تو همچین حالتی بهترین انتخاب آدم همسایشه که تصادفا دوستشم هست. به این صورت خلاصه

نگاشته شده توسط: golmaryam | دسامبر 21, 2013

پاییز خود را چگونه گذراندید؟

دو سه هفته پیش اسباب کشی کردیم خونه خودمون. خونه ای که ترک کردیم، برای ما و دوستامون خاطره انگیز بود. چشم انداز خوبی داشت. پرنور بود. هر تابستون بچه ها توی حیاطش دوچرخه سواری می کردند. سوسک های ریز داشت. گاهی صدای دعوای همسایه ها از پشت دیوارهای نازکش به گوش می رسید. آسانسورش آینه خوبی داشت و کلی قصه از توش درمی اومد، هرچند خیلی وقت ها هم خراب بود. ماندانا اونجا دنیا اومد و سام اونجا مدرسه رفتن رو شروع کرد. کلی سواپ و حراج و مهمانی و دید و بازدید و دورهمی توش برگزار کردیم. دوستی هایی که الان واسه خودشون قدمت پیدا کردن، از اونجا شروع شد. سال 88 مونو اونجا سر کردیم. گریه ها، غصه ها، زندگی ها خلاصه. بله. ولی با این حال ترک کردنش اصلا سختی نداشت. فکر می کردم دلم بگیره یا چند قطره اشک براش بریزم. ولی خوب اینطوری نشد. به هرحال خونه اجاره ای بود دیگه. لنگ در هوا بودیم که وقت رفتنمون برسه. حالا اومدیم چند تا خیابون بالاتر. پشت خونمون کوهه. برف رو کوهارو می بینیم. موبایلمون انتن نمیده. تلفن خونه هم صداش می لرزه. اینترنت؟ شوخی می کنید. خطمون فیبر نوریه و ای دی اس ال نمی تونیم بگیریم. وایمکس آنتن نمیده و هنوز وقت نکردم شیوه ارتباطی دیگه ای رو امتحان کنیم. ولی کلا خوبه. دوسش دارم. پیدا کردنش سخته ولی شما می تونید. بیاید منو پیدا کنید لطفا.
الان شمالم. برخلاف تابستون که اومدیم و هوا بارونی و سرد بود، این بار نسبتا افتابی بود. دوست قدیمی ام از کانادا اومده و یک روز خوب رو اینجا با هم گذروندیم. دیروز برگشتند و ما نصف روز بیشتر توی ویلای دوستی موندیم. خونه ای وسط ده. فضا باز و یکدست و هوا مطبوع و خوشایند بود. نمی دونم تاثیر هوا بود یا آرامش ما که بچه ها از دیروز عصر تا امروز صبح خوابیدند و ما بعد از مدتها با هم فیلم دیدیم. صبح که داشتم کنار پنجره ای که رو به دشت باز میشه ، ظرف می شستم، فکر کردم می تونم یه همچین جایی زندگی کنم؟ جوابم این بود که اگه دوستام نزدیکم بودن و اینترنتم به راه بود می تونستم.
امشب برمی گردیم خونه.

نگاشته شده توسط: golmaryam | نوامبر 24, 2013

توله سسسگ بگیر بخواب

توله سسسگ به بچه ای اتلاق می شود که ساعت از ده شب گذشته باشد و او همی بیدار(حذف به قرینه لفظی). حالا شما خودت حکم بچه ای که ساعت از دوازده گذشته و بیداره رو بخوان. بابا من نمی فهمم ساعت بدن اینا چیه، چه جوریه؟ یه روز اصلا نمی خوابه. شب هم ساعت ده زودتر خوابش نمی بره. یه روز دیگه ساعت سه عصر می خوابه تا شیش مثل امروز. ساعت نه و نیم با سلام و صلوات بچه بزرگه رو روانه رختخواب کردم. برای کوچیکه دو بار قصه" کیتی که دوست نداره بگه بله" رو خوندم. با شرح و توضیحات عکس. بعد یک لیوان دیگه شیر عسل. بعد دوباره گرسنه بود، شام. بعد پی پی. بعد دوباره جیش. بعد آب. حالا رو پات بخوابم. حالا دست بندازم دور گردنت بخوابم. حالا باز هم بوس بوس بوس. ولم کن. بگیر بخواب. دهنم صاف شد بچه. دیگه اخلاق خوبم پودر شد ورفت هوا. انسان بی اخلاقی بودم که دلم می خواست با مشت بکوبم تو سر بچه تا بخوابه. خودم از زور خواب داشتم له می شدم ولی فکر می کردم یک چیزی تو آشپزخونه هست که باید بذارمش یخچال، یا پیغامی هست که باید بخونم. نه من نباید می خوابیدم. پاشدم اومدم پای لپ تاپ. به بچه تشر زدم که بخواب. شین پیغام داد. گفتم که بچه نمی خوابه. گفت یه قاشق دیفن هیدرامین بهش بده. یا یه قاشق دیازپام. گفتم یه قاشق مرگ موش چطوره؟ هردو موافق بودیم. بعد گفت براش کارتون بذار ببینه خوابش می بره. دوباره صدام کرد. منو بذار رو پات. اطاعت امر. و بالاخره ساعت دوازده و سی دقیقه خوابید. فاتح شدم. خود را به ثبت رساندم.
شین میگه کاش آدمام دکمه آن و آف داشتن. کلا از یه ساعتی میزدی خاموششون می کردی. بچه ها که دیگه جای خود دارن. به خدا منطقی.

نگاشته شده توسط: golmaryam | نوامبر 22, 2013

زندگی

1- دیروز عصر با مترو رفتم کرج. بعد از مدتها تنها. می خواستم بروم آرامستان سکینه؟ بهشت سکینه؟ یا همچین جایی که دو هفته پیش داییم رو گذاشته بودیم توش. مدتها بود سوار قطار نشده بودم. مثل بقیه دوییدم سمت قطار کرج. یکی به بغل دستی اش گفت: بدو طبقه پایین. من هم رفتم طبقه پایین. صندلی ها سه تا سه تا روبروی هم قرار داشتند. یک جای خالی پیدا کردم که بشینم. پنج تا پسر نشسته بودند و چمدونشون رو هم گذاشته بودند کنارشون. پرسیدم: جای کسیه؟ جای کسی نبود. یکی که از بقیه بزرگتر بود گفت: سید چمدونو بردار بشینن. سید پسر پونزده ساله تپلی بود. کسی که صداش زده بود، انگار بزرگترشون باشه. ریش داشت و لاغر بود. هر پنج نفرشون انگشتر عقیق دستشون داشتند. شما انگار کن از یکی از فیلم های رضا میرکریمی برداشته بودن و صاف گذاشته بودنشون کنار من. اسماشون حسن، مصطفی، مجتبی، محمد و سید بود. سید البته اسمش نبود. ولی صداش می زدن سید. که از همه جوون تر بود. یک پسری اومد که لواشک می فروخت. این دلش لواشک خواست. بزرگشون نذاشت دست به جیب شه. یه بسته لواشک خرید و داد دستش. پنج تایی شروع کردن لواشک خوردن. به منم تعارف کردن. بعد یکی شون گفت سید، پاشو دور بگردون تو قطار. بامزه بودن. خنده ام گرفته بود. واسه هم نوحه بلوتوس می کردن. اینی که روبروی من نشسته بود کتاب احکام درآورد و شروع به خوندن کرد. کلاه و شال گردن مامان دوز دور سر و گردنش بود. تو ایستگاه کرج پیاده شدن.
2- تا برسیم به آرامستان(چه اسم خوبی )، هوا سرد شد. غروب هم نبود، ساعت چهار بعد از ظهر. این قسمتی که دایی بود، بخش جدید آرامستان بود. همه جا گل بود، از باران شب قبل. زنی داشت ضجه می کشید. چند نفر در قابلمه ای رو برداشتند که بخار ازش بلند بود و توی کاسه های یک بار مصرف شله زرد ریختند. سینی حلوا و خرما بود که هی دست به دست میشد. اسم مرده ها روی یک تکه های آهن پاره نوشته شده بود و مثل گل های سیاهی از خاک دراومده بودند بیرون. سوز سردی تو سروصورتمون می کوبید. مه همه جارو گرفته بود. هوا رو به تاریکی بود. کامیونی داشت عقب عقب به ما نزدیک میشد. داشتند خاک های اضافه رو می بردند. رفتیم سوار ماشین ها شدیم. چپیدیم توی هم. گرمای مطبوع جان های زنده.
3- با مترو برگشتم خانه. بچه ها با پدرشون توی حمام بودند. خانه نفس می کشید. صدای شلپ شلپ آب توی استخر کوچک بادی و خنده و هیاهو. همه چیز سرجای خودش بود. بی کم و کاست.

نگاشته شده توسط: golmaryam | نوامبر 21, 2013

اگر شبی از شب های زمستان مسافری *‏

اشتباه از من بود که به جای ساعت سه و نیم، چهار و نیم از خونه دراومدم. بچه خواب بود و هی دست دست کردم شاید بیدار شه. نشد. خواب و بیدار لباس تنش کردم و نشستیم تو ماشین. رو صندلی عقب خوابید. رفتیم دنبال سام. تا دوباره بیفتیم تو اتوبان چمران ساعت نزدیک پنج بود. حالا باید دوباره می رفتیم بالا تا برسیم به صدر. صدر؟ شما بگو نمایشگاه. بگو سر سئول. ماشین ها تکون نمی خوردند. کوچیکه اون پشت خوابیده بود و بزرگه از زور جیش به خودش می پیچید. گفتم الان میرم کنار می ایستم که بری جیش کنی. کناری در کار نبود، وسط اتوبان شلوغ. گفتم درو می تونی باز کنی جیش کنی؟ از تصور موقعیت خندمون گرفته بود. فکر کردم حتی می تونه بایسته سر پا و پنجره رو بکشه پایین و به این صورت فیلان. خطر شاشیدن روی در و پنجره ماشینهای کناری تهدیدمون می کرد. یک هو یادم افتاد که یک بطری نوشابه از سالها پیش زیر صندلی راننده است. دست بردم اون زیر و کشیدمش بیرون. آبشو خالی کردم و دادم دستش. گفتم مواظب باش. یه جوری تنظیم کن که بیرون نریزه. بعد دیدید این بچه ها از هر چیزی تعجب می کنن؟ حیرون بود که این بطری از کجا اومد؟ زیر صندلی چیکار می کرد؟ و سوالاتی از این دست. القصه به نحوی از انحاء یک پنجم بطری رو پر کرد و نشونم داد. ایول مامان. خیلی کارت درسته. می پرسه: یعنی من همیشه انقدر جیش می کنم؟ نمی دونم والا. چه عرض کنم. به نظر می رسه مشکلاتمون حل شده. هرچند هنوز سر ولنجک هم نرسیدیم. ماندانا از خواب بیدار شده و خوشحال و خندان حرف می زنه. کلا عشق دیدن آمیتیس و ارشک هردوشونو سرحال نگه داشته. نم نم بارون می باره. آهنگای دوزاری گوش میدیم. دو ساعته تو راهیم. وارد صدر میشیم. آهسته و پیوسته پیش میریم. اولین باره که میریم خونه جدیدشون. لازمه بگم که شمال شرقی تهرانو اصلا نمی شناسم و هربار که میرم گم میشم؟ حالا شما بارون و شب رو هم به این ملغمه اضافه کن. غرغر بچه ها شروع شده. همونجا تو ماشین تصمیم می گیریم که وقتی رسیدیم خونشون، دیگه برنگردیم. کلا بمونیم همونجا زندگی کنیم. واقعا ارزش نداره دوباره اینهمه راهو برگردیم. به بابا میگیم که وسایلمونو بفرسته خونه ارشک اینا. اینطوری واسه همه بهتره. می پیچیم توی یکی از خیابون ها که به نظر درست می رسه. ماندانا چند بار میگه که داره بالا میاره. هر دفعه که بیشتر از نیم ساعت تو ماشین باشیم همینو میگه. نمی فهمم کی واقعا میخواد بالا بیاره و گاهی اوقات با یک حرکت
سورپرایزمون می کنه. امشب از همون شب هاست. یه هو بالا میاره. یه بالا میگم یه بالا می شنوی. کل ماشین رو مزین کرد بچه ام. شانس میارم کمی جلوتر یه بقالیه. آب می گیرم و دست و صورتشو می شورم. این دفعه میذارمش رو صندلیش. دوباره راه می افتیم. باز هم ترافیک کوچه پس کوچه ها. مهتا میگه که احتمالا مسیر رو اشتباه رفتم. از راننده های بغلی می پرسم. میگن درست اومدی. با همه این احوال، حالمون خوبه. نمی دونم این حال آدم چیه که گاهی اوقات تو گه مرغی ترین وضعیت هام خوبه. وقتی کوچه و از همه مهم تر جای پارک پیدا می کنم، از خوشحالی شیهه می کشم. ما موفق شدیم. پیاده میشیم و میریم سمت خاله مهتا که اومده پایین بچه هارو ببره تو خونه، تا من لباس های کثیفو جمع کنم و برم بالا. بعد از سه ساعت و نیم رسیدیم به مقصد. تو یه شب بارونی، از آخرین شب های آبان ماه.‏
عنوان کتابی از ایتالو کالوینو‏*

نگاشته شده توسط: golmaryam | نوامبر 17, 2013

قصه های آسانسور

سوار آسانسور شدم و دکمه منفی سه رو زدم. یک طبقه پایین تر نگه داشت و پسری که قبلا همسایه دیوار به دیوارمون بود سوار شد. گفتم که داریم از این خونه میریم ولی هنوز مستاجر برای واحدی که توش هستیم پیدا نشده. قرار شد به خاله اش بگه. شاید خاله اش این واحد رو خواست. قبلش دمغ بودم. خیلی دمغ. فایلی که تمام دیروز روش کار کردم با یک اشتباه مضحک پرید. سبا اومد پیشم و نرم افزار ریکاوری دانلود کرد و تمام فایل هایی که ریکاور میشدند رو چک کردیم. ولی نبود. چون من اشتباهی فایل قبلی رو روی فایلی که تغییرات داده بودم سیو کردم و هیچ دکمه برگشتی نبود. همسایه اسبق منفی یک پیاده شد. منفی دو در باز شد. من دیرم شده بود. باید می رفتم دنبال سام که ببرمش کلاس موسیقی. ماندانا پیش سبا بود. منتظر بودم که آسانسور راه بیفته. دختری سوار آسانسور شد. چهره آشنا و تمیزی داشت. ابرو بالا انداخت و گفت : خانوم گ.م؟ – بله. ما همدیگه رو می شناسیم؟- مدرسه فلان؟ یادتون نیست؟ خدای من. چرااا. من تو مدرسه فلان دوازده سال پیش درس میدادم و این دختر اون موقع پیش دانشگاهی بود. داشت می رفت خونه همسایه ما مهمونی. تو یک طبقه باقی مونده با هم حال و احوال کردیم و بهش گفتم که یک کتاب دستم داره. قرار شد شب بیاد یه سر بهم بزنه. هنوز شب نشده. ساعت تازه شش و چهل دقیقه بعد از ظهره. آسمون مثل قیر سیاهه. منتظرم رزیتا و سارا بیان. شام کوکو سیب زمینی پختم و خوراک لوبیا. صدای بوق ماشین ها از پشت پنجره به اصطلاح دوجداره شنیده میشه. من خوشحالم. بی دلیل. بچه ها دارن کارتن می بینن و کوکوسیب زمینی با سس قرمز فراوون می خورن.

نگاشته شده توسط: golmaryam | نوامبر 2, 2013

پوفففف

بچه ها خوابیدند. علی نیست. تنهام. غم ملویی دارم. دلم سنگینه-از لحاظ جسمی- از صبح که صبحانه خوردم و رفتم پیلاتس و برگشتم و یک مشت پفک خوردم، سنگینم. ناهار نخوردم ولی یک عدد دسر شکلاتی خوردم. دو قاچ پیتزا هم برای شام. چند تا چای و دو تا بیسکوئیت سر کلاس داستان . آخر سر هم شلغم. با حرص و درحالی که ماندانا داشت گریه می کرد که باید ازم معذرت بخوای. پرسیدم چرا باید معذرت بخوام؟ گفت چون شلغم منو برداشتی. گفتم تو نباید شلغمو له کنی. اگه نمی خوری خرابش نکن. اصلا مال تو نبود. رفت گریه کرد. بعد اومد تو بغلم. هیچی غم انگیزتر از این نیست که تو عالم بچگی مجبوری بری تو بغل کسی که ازش دلخوری.
سر کلاس داشتیم «بانو با سگ ملوس » می خوندیم. جالبه که هر قصه ای رو بسته به این که تو چه سنی وچه حالی می خونی، تاثیر متفاوتی روت میذاره. بار چندم بود که این د استان رو می شنیدم؟ فکر کردم چقدر خوشم تو این جایی که الان هستم. وسط این کلاس. در حال خوندن این داستان. با این آدم ها. فکر کردم چرا نباید بیست سال پیش اینجا می نشستم؟ چرا انقدر راه اشتباه؟ چرا جسارت فکر کردن به چیزی که دوست داشتم رو نداشتم و دنبالش نکردم؟ گریه ام گرفت. آدم می رسه به اواسط راه و تازه می فهمه که باید چیکار می کرده.
چند صفحه از کتاب «اسطوره شناسی مردان» رو می خوندم. چیزی که نظرم رو جلب کرد این قسمت بود که می گفت زندگی برای آدم هایی که با کلیشه ها (انتظارات و هنجارهای بیرونی) و کهن الگوها (الگوهای درونی) تطابق دارند راحته. ولی سازگاری و همخونی برای آدم هایی با کهن الگوهای متفاوت با «بایدهای جامعه»، فرایند سختیه. من اینطوری ازش برداشت کردم که تو جامعه ای که همه انتظار داشتند کسی که رتبه خوب میاره باید دکتر مهندس بشه، خیلی ها باختن. از حد متوسط پایین تر شدند، چون اصلا اون دکتر/مهندسی با خواسته هاشون و توانایی هاشون مطابقت نداشت. من هر واحد درسی رو دو بار گذروندم. نمی تونستم تشخیص بدم که دوست ندارم رشته مو. تمام دوران تحصیلی ام ناراحت و غمگین بودم. سه بار مشروط شدم. می رفتم دانشکده ادبیات و هنر و سر کلاس های بی ربط می نشستم. ولی جسارت دراومدن از اون اوضاع رو نداشتم.
فکر کنم الان شرایط برای بچه ها بهتر شده باشه. البته ننه بابای دیوونه و گیر بده به بچه هم به همون نسبت بیشتر شده. کلا خدا صبرتون بده. برید دنبال خواسته هاتون تا دیر نشده.

نگاشته شده توسط: golmaryam | اکتبر 23, 2013

جزئیات بیهوده زندگی من

1- زنگ زدم به دوستم که برم بچه شو بیارم خونمون با بچه های من بازی کنه. این سومین تلفن/چتی بود که برای ابتیاع یکی دو فقره بچه زدم/کردم تا بالاخره جواب گرفتم. می بینی تو رو خدا؟ کی بشه یک روز یکی هم به من زنگ بزنه بچه ازم قرض بگیره؟
2- سرگرم کارهای روتین ام. هیچ وقت از این روتین تر نبودم. قسمت خوب روتینم رفتن به کلاس پیلاتسه. الان با بدنی له و لورده از ورزش و قلبی آرام و مطمئن و چشمی خواب آلود نشستم و می نویسم.
3- دو شماره بالا، دو روز قبل نوشته شده اند. الان از اتاق فرمان علامت دادند که بابا بنویس خوب. چرا نمی نویسی؟
4- امروز سرما خوردم و نرفتم ورزش. ماندانا هم موند خونه. معاشرت ملویی با هم داشتیم. نقاشی کشید. با قلم مو دست و پاشو رنگ کرد. دو تا کارتون دید. بازی سارا جون، مارا جون کردیم با هم. به این صورت که اون سارا و من مارا هستم و داریم یه عده بچه وامونده رو که نمی دونم بچه خودمون هستند یا بچه کی، غذا میدیم و می خوابونیم و ادب می کنیم. بعد رفت حموم و توی لگن کوچولوی سفیدش نیم ساعتی آب بازی کرد. تمام مدت لاینقطع حرف می زنه. سه بار صدام زد تا براش شامپو، عروسک و بند حوله شو ببرم. یک بازی های خاصی با بند حوله ها می کنه. گویا خیلی لذت بخشه. حتی تو حموم پی پی اش گرفت. لگن رو بردم گذاشتم اونجا. یاد بچگی هامون افتادم که می رفتیم حموم نمره بیرون. اگه کشی پی پی اش می گرفت چیکار می کردیم؟ یادم نمیاد این اتفاق برامون افتاده باشه خدارو شکر.
5- آش پختم. متشکل از نخود، لوبیا سفید، بلغور، پیاز داغ و زردچوبه. خیلی هم خوشمزه و ماکول. حتی می تونم بگم ساده، خوشمزه است.
6- بچه را خواباندم و خوابیدم. بچه قبل از خواب شیر عسل خورد. چهارپایه را گذاشت روی عسلی و رفت بالا نشست روش. من داشتم با شیدا حرف می زدم. خیلی مودب نشسته بود آن بالا و می گفت مارو آوردن عمو موسیقی. بالاخره رضایت داد و خوابید. هنوز بیدار نشده. طفلی خاله نسیم که امشب باید دل به دل این بچه ها بده تا مادرشون بیاد.
7- بعله. ناپرهیزی کردیم و بلیط تئاتر گرفتیم برای امشب. با تنی چند از رفیقان شفیق. بریم پارسا پیروز ببینیم و مشعوف شویم. یاد 18 سال پیش می افتم که با فاطمه، یک روز سرد پاییزی رفتیم تئاتر شهر و بانو آئوئی دیدیم. چه روزهایی. آقا چه روزهایی. چه چشم هایی. بعله

نگاشته شده توسط: golmaryam | سپتامبر 23, 2013

تابستان گرم طولانی طولانی

خوب به سلامتی تابستون گرم پرمرارت خسته کننده اندوه بارمون هم گذشت. حالا چرا اندوه بار؟ خوب میشد بپرسید چرا خسته کننده؟ یا چرا پرمرارت؟ شاید هم پرسیدید. به دلایل مختلفی که از حوصله و توان من برای جواب دادن خارجه، این تابستون رو دوست نداشتم. از اون جایی هم که حافظه ام به قول دوستان قد یه جلبک دریائیه، هیچ تصوری ندارم که مثلا سال های قبل تابستونا چیکار می کردم و آیا خوب بودم یا نه. باید به پست های پیشین رجوع کنم و ببینم چه جوری بودم. فقط یادمه که یک غر ملویی همیشه اینجا با من بوده. یعنی منگنه شدم به غر. به نق زدن. به ناراضی بودن. خوب بده دیگه. این چه وضعشه؟ چرا همه اش رو نقی گ.م؟ لیلا گفت وقتی که زیاد پای اینترنت بودم غمگین بودم. فکر کنم حق با اونه. فضای مجازی آدم رو غمگین می کنه. چون معمولا همه یا دارن از غماشون میگن یا از خوشالیاشون -البته کمتر- خوب غم هاشون تو رو غمگین می کنه و خوشحالی های اندکشون هم گاهی دلتو به درد میاره که چرا من نه؟ یا کاشکی من تو اون موقعیت بودم. ایشش آدم حسود بدبخت
دوست داشتم الان یه کار تمام وقت سگ دو زدنی داشتم. یک کار عرق ریزون. تو بهترین حالت ها هم برای خودم کار فکری سخت نمی تونم تصور کنم. چون همیشه فکر می کنم بهتره کارم جوری باشه که مغزم بتونه به بازیاش ادامه بده و یه گوشه تاب بخوره. نمی تونم برای کاری صد در صد باشم. چرا واقعا؟ شاید ترس از این دارم که تو هیچ کاری پرفکت نباشم. راضی کننده نباشم. خیلی درد داره که آدم تو سی و هشت سالگی هنوز به این فکر کنه که وقتی بزرگ شد می خواد چیکاره بشه و جوابی هم براش نداشته باشه.
دیگه فکر می کنم وقتشه که بزنم به جاده. برم دنبال یه شغل نون و آبدار :ی از ترس هام بگذرم. از خود ترسوم بگذرم. از قایم شدن بگذرم. ولی یکی مثل «پاندای کونگ فوکار» تو من هست که همه اش می پرسه : چه جوری؟ چه جوری؟ چه جوری؟

نگاشته شده توسط: golmaryam | سپتامبر 8, 2013

اصال*

بیماری مورد علاقه من اسهاله. هرجور که فکرشو می کنم می بینم خیلی بی آزاره و ضمنا اضافه وزن آدمو می گیره. به جز دل پیچه عوارض خاص دیگه ای نداره. البته اگه جایی باشید که نتونید برید دسشویی خوب خیلی بهتون فشار میاد. در غیر این صورت می تونید ساعت ها سر دسشویی بشینید و به آینده، گذشته و زندگی تون فکر کنید و چاره های شل و آبکی براش بیندیشید. الان مورد علاقه پیش منه. یه دلپیچه ملویی هم هست. میاد و میره. بدنم هم داره درد می گیره. حالا تا صب بشه ببینم چی در پیش دارم.
حال روحی ام از جسمی ام به مراتب بدتره. تو یه نقطه ای ایستادم که شما با انگشتت به طرفم اشاره کنی مث ابر باهار اشک می ریزم و هق هق و چس ناله و اینطور چیزا. یه نقطه غم انگیزیه. از اون نقطه ها که هر چند سال یه بار تو زندگی هرکسی پیدا میشه. حالا می دونم که شما واسه همدردی می خوای بگی که مال ما نقطه نیست و خط ممتده. بابا اصلا شما یه چیز دیگه ای. من نازک نارنجیم، شلوغ کارم. عنم اصلا. خوب خودم می دونم، چرا به روم میاری؟ به همدردی ات ادامه بده. بگو آخی. نازی. چرا؟ نبینمت اینطوری قناری و از این دست لوس بازی ها.
حالا دلیلشو ول کن. اصلا دلیل که مهم نیست. مهمه؟ کلا فهمیدم که زندگیم به سه دوره قبل از پی ام اس، وسط پی ام اس و بعد از پی ام اس تقسیم شده. اگه قبلا اینو نوشته بودم عذر می خوام.
دوست دارم یه دستی پیدا شه منو هل بده جلو. از اون هل دادنا که بخوری زمین اصلا. بالاخره پامیشی دیگه. پا نمیشی؟
سامو فرستادم کلاس موسیقی. نکرده کار. یعنی من اصلا مال این صحبتا نبودم ولی شما ببین تبلیغات چه اثر سوئی رو ادم می تونه بذاره که بچه شو بفرسته اینجور جاها. بماند که خودم روز کلاس دچار غم مضاعفم که باید ببرم و بیارمش. در حالی که ماندانا از اونجا دل نمی کنه و مدام بین طبقات راه میره و وسط کلاس حرف می زنه و از بیسکوییت خانوم منشی برمیداره می خوره. از اون طرف خوب بچه رو می فرستی کلاس باید به درس و مشقشم برسی دیگه. معلمش که یه دختر ماه دوست داشتنیه گفته روزی ده دقیقه تمرین کنه. همین بلز حالا. ویولون که نمیزنه. جون منو به سر انگشتای پام می رسونه تا تمرین کنه. میگه من نمی خوام. دوست ندارم. اصلا تو منو زوری اسم نوشتی. سر کلاس اصلا بد نیست. فقط موضوع همون ارث کوفتیه که از من برده و پشتکار نداره. میشینم باهاش نوت های موسیقی رو می زنم. کی؟ من؟ شما که منو از نزدیک می شناسی باورت میشه همچین کاری بکنم؟ وای یعنی احساس می کنم کاری نمونده که یه روزی بهش خندیده باشم و مجبور به انجامش نشده باشم. خدا آخر و عاقبتمونو به خیر کنه. کلا
* اینطوری بنویسیمش قشنگ تر نیست؟

فردا باید موهامو رنگ کنم. حداقل چهل درصد موهام سفید شدن. آمار دقیق. این اجبار به رنگ
کردن مو هم یکی از اون چیزائیه که دیگه پذیرفتم. هر از گاهی تو آینه براندازشون می کنم و می گم: حالا فرض کن رنگشون نکنیم. چی میشه؟ و خودمو تصور می کنم با همین موها ولی بلند و یک دست. دوست ندارم اون چهره رو. رنگ پریده و مغموم. پس دوباره رنگشون می کنم. قهوه ای تیره. هرچند از این گله موی سفیدی که سمت راست صورتم دراومده و افتاده رو پیشونیم، خوشم میاد.
اولین بار پیری برام از خط های افقی روی گلو محرز شد و از آویخته شدن گوشت بازو. این هارو تو خودم نمی دیدم. توی اطرافیانم می دیدم. بعد غور می کردم ببینم تو من هم هستن یا نه. بازوهام رو دوطرفم باز و تو آینه
براندازشون می کردم. البته مسلمه که ورزش می تونه سهم به سزایی تو عقب انداختن همچین پدیده ای داشته باشه. از طرفی وقتی می بینی دیر یا زود واسه همه پیش میاد، دیگه خیلی هم اهمیتی نداره. ولی واقعیتش اینه که برای من هنوز جذابیت تو جوونیه. تو پوست های شفاف و بی لک. تو چشم های براق. تو خنده های بی دغدغه دندونای پرشده.
حالا فردا که موهامو رنگ گذاشتم، شاید ابروهامم کمی روشن کنم. خط بکشم پشت چشم هام و لابد به گوشامم دو گیلاس سرخ فیلان بیاویزم. به خدا اگه به ناخونام برگ کوکب بچسبونم. نه دیگه این یکی رو نیستم. شاید یه لاک قرمزی بزنم. شاید هم فرنچ کنم.
** : شعر از فروغ فرخ زاد

نگاشته شده توسط: golmaryam | اوت 24, 2013

کاشکی یه نفر به آدم بگه که دقیقا چشه؟

صبح که داشتم بچه هارو می بردم کلاس و مهد کودک، چند قطره خون دیدم که شتک زده بود روی کاپوت ماشین. فکر نمی کردم انقدر نزدیک به ما اتفاق افتاده باشه، هرچند دیدم که رو هوا پرت شد و حس می کردم الانه که بیفته رو شیشه ماشین یا بره زیر چرخ های ماشینی که دارم می رونم و مثل وقتی که سوسکی رو زیر پام له می کنم لابد استخوناشو زیر چرخای ماشین حس می کنم. ولی نشد. همینطور تو هوا چرخید و پرت شد چند متر دورتر از راهی که من داشتم می رفتم.
ترافیک وحشتناک ساعت دوازده شب اتوبان قزوین بود. علی و بچه ها خواب بودند. من کلافه بودم. غصه داشتم. خسته بودم و از بار کسالت زندگیم داشتم خفه می شدم و راه تموم نمی شد و مثل اون چیزی که از سر گذروندم خسته کننده و بی انتها به نظر می رسید. دست فروش ها و دوره گردها بین ماشین ها می چرخیدند و آب معدنی و پفک می فروختن. زنی گوشه اتوبان گدایی می کرد. یعنی انقدر ترافیک بود و ماشین ها حرکت نمی کردند که بساط اینا به راه بود. لاین مقابل ولی حرکت داشت. ماشین ها به سرعت از کنارمون رد می شدند و نورشون چشم رو می زد. یک پسر ریزنقش که لباس تیره پوشیده بود از جلوی ماشین ما با سرعت گذشت و از گارد ریل رد شد. ولی پاش به گارد ریل بعدی گیر کرد و سکندری خورد. نه اونقدر که بیفته زمین، فقط کمی به جلو متمایل شد. ماشینی که از جهت مقابل می اومد خورد بهش. صدای مهیبی داد. پسر/مرد رو بلند کرد هوا و پرت کرد سمت ما. سرعتی نداشتم ولی فکر کردم الان میره زیر چرخ های ماشین. نرفت. پرت شد عقب تر. علی چشماشو باز کرد. دودستی فرمونو چسبیده بودم و چشم هام بسته بود و با دنده یک می رفتم جلو. برو برو. نایست. فایده ای هم نداشت. ماشین جلویی ایستاد. چند نفری پیاده شدند. زنی جیغ کشید. بچه های دوره گرد می دوییدند سمت صدا. ولی ما پیش می رفتیم. با همون سرعت مورچه وارمون جلو می رفتیم. صد متر جلوتر خبری نبود. شب، ادامه همون شب بیهوده بود.

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌ها