نگاشته شده توسط: golmaryam | نوامبر 29, 2016

تو میتونی گ.م

فکر کنم یک ساعت دیگه افتاب طلوع کنه. خوابم نبرد. اومدم نشستم سر درسم. یک مرتبه به ذهنم رسید که: شاید اون هم درد میکشه؟ اشک اومد پشت پلکهام. فکر کردم به خودم بعد از تمام شدن این ماجراها و داستانها. نگاهش کردم، گ.م رو نگاه کردم. زنی که قراره باشم. زنی که از تمام اینها جون سالم به در میبره و استوار سر جاش می ایسته،  یا شاید هم به رفتن ادامه میده. بیتا گفت دوست داره با من بعدی دوست بشه. با زنی که تونسته تاب بیاره. ولی من با اون زن غریبه ام. با اون زن جان سخت غریبه ام. ایا تحسینش میکنم؟ زنی رو که تاب میاره و میگذره؟ نمیشناسمش. ازش میترسم. به نظرم سرد و بی احساس میاد. همین زن دلبسته و وابسته و غمگین برام اشناتره. مدلش رو میشناسم. اون ادمی که قراره باشم منو میترسونه. فکر میکنم چیزی شبیه به مردها است. سخت و بی احساس. دلم نمیخواد شبیه مردها باشم.

Advertisements

Responses

  1. Az pasesh bar miyay; just take your time 🙂

    • مرسی :*


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: