نگاشته شده توسط: golmaryam | نوامبر 8, 2016

چگونه سرگرم شویم؟

دارم یک متن میخونم. اسم کتابمون «نورتون ریدر»ه. نخریدمش. اجاره کردم از امازون. بعد فهمیدم کتابه نصفه نیمه اس. یعنی یک نسخه ی خلاصه شده بود. فکر نمیکردم اجاره رو هم پس بگیره امازون. ولی گرفت. خدا خیرش بده. همکلاسی ایرانیم نسخه ی پی دی افشو خریده. گفت اغلب نوشته هایی که باید بخونیم پیدا میشه با گوگل کردن. این شد که دیگه نخریدمش و 70 دلار موند تو جیبم. خلاصه متنی که امروز باید بخونم از یک خانومی به نام «ادورا ولتی» اه. گویا نویسنده ی معروفیه و جایزه ی پولیتزر هم برده ولی من تا حالا چیزی ازش نخوندم. تو این نوشته داره در مورد کتابخونه ی خونه ی پدر و مادرش حرف میزنه و کتابهایی که میخوندن و کتابهایی که مادرش براش میخونده. یه جور خوبی از خاطرات کودکی اش حرف میزنه. از کتابهایی که با دقت و وسواس به کتابخونه شون اضافه کردند، از نویسنده های مورد علاقه اش، داستانهای کودکانه ای که براش میخوندن. حتی یک خاطره از  پیش دبستانی اش. بعد این خانوم متولد 1909 میلادیه. یعنی سال 1915 رفته مدرسه؟ بعد اون موقع کیندرگاردن و مدرسه و فلان داشتن؟ اوه خدای من!

راستش این قصه ها، قصه های من نیست ولی انگار دارم از یک پنجره ی کوچیک به زندگی هاشون نگاه میکنم. قبلا با دیدن سریالها و قبل تر با خوندن داستانهای امریکایی این فضاهارو مجسم می کردم. خیلی قبل تر، اون موقع که فیلم و سریال به این راحتی گیر نمیومد با مریم میرفتیم میدون انقلاب و فیلم نامه میخریدیم. حتی خوندن فیلمنامه های بیلی وایلدر هم همین هیجان و سرخوشی رو در من ایجاد میکرد. چند شب پیش یادش افتاده بودم. علی ازم پرسید از مریم خبر داری؟ با هم در ارتباطید؟ گفتم ازش خبر ندارم ولی با هم در ارتباطیم. اون لحظه ای که ازسینما سپیده اومدیم بیرون-بیست سال پیش- نور بعد از ظهر یه روز گرم پاییزی تابید توی چشمامون، فیلم «گیم» دیوید فینچر  رو دیده بودیم با هم. اون لحظه ای که از سینما اومدیم بیرون و دنیا حالت جادویی خودش رو از دست داد. من و مریم این لحظه هارو با هم تجربه کردیم و دو نفری که با هم این لحظه هارو گذروندن، لازم نیست که از هم خبر داشته باشند. اونها با هم در اربتاطند. همین احساس، ناگهان قلبم رو فشرد. سعی می کنم افکار ناخوشایند رو از خودم دور کنم. برگردم به زندگی. برگردم به تراسی که نشستیم و داریم با هم سیگار می کشیم. من روی مبل یک نفره ی قهوه ای و اون روی صندلی مشکی راحتی. تقریبا هیچ ربطی به هم ندارند جز این که دو نفر روشون میشینند و با خیال راحت چایی اخر شبشون رو میخورن و سیگار می کشن و توی افکار دور و درازشون از هم دور میشن یا به هم نزدیک.

من از این پنجره ی کوچیک نگاه میکنم به دنیاشون. عین خیالم نیست که داره چهل و یک ساله ام میشه و شاید وقت زیادی واسه اینهمه یللی تللی نداشته باشم و بالاخره باید پا بذارم تو دنیای بزرگسالی. هنوز دارم سرک میکشم و تجربه میکنم.  قسمتی از من، از وارد شدن به این دنیای بی رحم میترسه. با این که وسط همین دنیا و همین تجربه های عجیب و غریبم. الکی لبخند میزنم و خودمو میزنم به اون راه و هی سعی می کنم تصمیم های بزرگ رو به تعویق بندازم. خودم رو با خوندن متون انگلیسی سرگرم می کنم.شلوار جین تنگ میپوشم و جوراب پام میکنم که خیلی راحت نباشم. میشینم پشت میز و تایپ میکنم. یعنی مثلا دارم یک کارخیلی خاص انجام میدم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: