نگاشته شده توسط: golmaryam | اکتبر 25, 2014

غذا ساز

وقتی به عملکرد هفت هشت سال اخیرم نگاه می کنم و می خوام یک جمع بندی از آنچه گذشت داشته باشم، می بینم تنها کاری که با ممارست و پیوسته و بی وقفه انجام دادم، همانا پختن غذا بوده. چند وقت پیش یکی از رفقا وسط دعوا داشت بهم می گفت: پس تو بالاخره از چه کاری خوشت میاد؟ مدام داری اعلام موضع می کنی که از چی خوشت نمیاد. از غذا پختن خوشت نمیاد. از تلفنی حرف زدن خوشت نمیاد. میشه بگی از چی خوشت میاد؟ فکر کردم کی گفتم از غذا پختن خوشم نمیاد؟ البته واقعا به عنوان یک وظیفه ی هر روزه دوستش ندارم. خصوصا وقتی اسم غذا رو هم خودم بخوام انتخاب کنم. شاید این ناشی از شلختگی روحی و ذهنی منه. هیچ وقت نمی دونم وعده ی غذایی بعدیم چیه؟اولین بار شیدا بهم گفت: تو بچه هاتو واقعا لوس کردی. یعنی چی اینو می خورم اونو نمی خورم؟ تو مدام داری غذا می پزی. اولین بار بود که کسی به من می گفت بچه هام رو لوس کردم. اذعان می کنم که حال خوشی بهم دست داد. یک تایید عجیبی توی این جمله بود. من یک هو از مادر بی مسئولیت سربه هوا، تبدیل شدم به مادری که خیلی متوجه بچه هاش است تا جایی که اونهارو لوس می کنه و مدام داره به دلشون غذا می پزه. هاهاها مادری که منم :دی
در هر وعده ی غذایی اغلب دو جورغذا دارم. مثلا آش برای خودم و اسنک یا کتلت یا کوکو برای بچه ها. معمولا برنج درست نمی کنم. یک جور وسواس مسخره که شبها برنج نخوریم. پس چی بخوریم؟ مریم گفت: چرا از همون شامی که می پزی برای ناهار روز بعد بچه ها نمیذاری؟
فکر می کنم از کی غذا انقدر موضوع مهمی شد؟ یاد بچگی خودم افتادم. در خانه ی ما هیچ وقت درمورد غذا صحبت نمی شد. اغلب وعده های غذایی رو دوست نداشتم ولی با زور می خوردم. خانواده ی پرجمعیتی بودیم و دست مادرم برای به دلخواه ما غذا پختن خیلی باز نبود. مامان هم بیشتر وقتها غذای نونی می پخت. کدوی سرخ شده با سیر، دلمه بادمجان، دلمه کلم، کتلت، کوکو، کشک بادمجان، ماکارونی، آش، شوربا، کوفته، استامبولی. آخر هفته ها هم قورمه سبزی و قیمه و مرغ. سالی چند بار هم ماهی. معمولا از ما نمی پرسید که چی بپزد.
بعدها کیفیت همه چیز تغییر کرد. من هم رفته رفته یاد گرفتم که بچه ها بعضی چیزها را بیشتر دوست دارند. خوب یکه بدو برای چی؟ چی میشه کلا غذاها به دلشون باشه؟ من هم بچه که بودم آبگوشت و کدو و دلمه دوست نداشتم. ولی الان جزو غذاهای محبوبم هستند. گاهی هم یک غذای مشخص رو یکی شون با پلو می خوره و اون یکی با نون ساندویچی. اینطوری صلح هم برقراره. تازه منم میشم مامان خوبه که بچه هاشو لوس می کنه. والا

Advertisements

Responses

  1. راستش برای من گل مریم جان غذا یعنی معاشقه.مساله خوردنش نیست بیشتر مساله احساس موقع پختش هست. وقتی اعصابم خورده دلمه درست می کنم. باید یه چیزی رو بپیجم و تمرکز کنم تا حال بدم یادم بره. اینجا هم البته جیزهای پیجیدنی کم ندارند. وقتی حالم خوش باشه غذای فانتزی گوشت و …برای من پختن به موازات زندگی است همون طور که نفس می کشم و آب می خورم و … نمیدونم خوبه یا بد. عبث هست یا نیست. باعث لوس کردن کسی یا جیزی میشه یا نه. برای من مساله این نیست که دیگران غذام رو بخورند یا نه و خیلی داوری های دیگه. یه ضرب المثل هندی هست میگه میخوای کسی رو بشناسی دست پختش رو بخور. واقعا درسته. نه شاید همیشه ولی در اکثر مواقع. فیلم مهمانی مامان رو یادته؟ اون زندگی منه.

    • عزیزم شیلا.. چقدر دلم برات تنگ شد. یاد دست پخت خوبت افتادم و بوی غذاهای
      شرقی که توی خونتون می پیچید. خوب باشی همیشه :**

      2014-10-27 5:45 GMT+03:30 Golmaryam’s Weblog :

      >


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: