نگاشته شده توسط: golmaryam | سپتامبر 24, 2014

توی مغز شما دقیقا چه می گذرد؟

ساعت چهار صبح بیدارم کرد . سوییچ کجاست؟ گیج و منگ بودم. چشمانم را نیمه باز نگه داشتم که خوابم نپرد. سوییچ توی کیف طرح گلیم ام بود که دیشب خریده بودمش.گفت: این تو رو دیدم، ولی پیداش نکردم. برگشتم توی رختخواب، ولی خواب پریده بود. تا هوا روشن شود، دو قسمت mad men دیدم. بعد سام را بیدار کردم که خط آخر مشقش را بنویسد. ماندانا هم بیدار شد. باز هم به سرویس دیر رسیدیم. تلفن داشت زنگ می خورد که رفتیم توی آسانسور. ساعت هفت و نیم کتلت ها را درست کردم. بچه برای صبحانه کتلت خورد. ساعت حدود نه از خانه زدیم بیرون. پیاده رفتیم تا ایستگاه اتوبوس. اتوبوس داشت می رفت. دویدیم و از در جلو سوار شدیم. روی یکی از صندلی های قسمت مردانه نشستیم. اتوبوس خالی بود. دم مسجد مرد ریشویی سوار شد و به زن مسنی که پشت سرمان نشسته بود، تذکر داد که این جا قسمت مردونه است. شما باید بشینید اون عقب. ماندانا مسجد را با دست نشان داد و گفت: مامان، الله و اکبر. گفتم: آره مامان. الله و اکبر. دو ایستگاه پایین تر پیاده شدیم. ماندانا را گذاشتم مهد و پیاده رفتم شهروند، نان و شیر و بیسکوییت خریدم. تاکسی زرد رنگ خطی جلوی پام ایستاد. نشستم جلو. راننده اشاره کرد به کیسه خریدم: اینهمه راه میای تا اینجا خرید می کنی؟ گفتم: چیکار کنم؟ اون بالا که مغازه نیست. البته این طرفا کار داشتم. " نمی دانم از کجا حرف کشید به این که : "یه خونه ویلایی داشتم، همین پایین. فروختمش 320 میلیون. بعد اومدم این بالا چهار واحد پیش خرید کردم. هر کدوم هیجده میلیون." گفتم: "اوه! چه سالی؟" ادامه داد:" یه خونه رهن کردم. به پسرام سرمایه دادم برای کار. خونه ها که آماده شد، هر کدومو پونصد میلیون فروختم." چه خوب!
– بعد رفتم همون خونه ای که فروخته بودم رواز یارو خریدم. من افسر بازنشسته ام. "
موهای جوگندمی اش شانه نشده بود. یقه تی شرت اش یک وری توی هوا می چرخید . توی انگشت کوچک دست چپش انگشتر عقیق داشت.
– 700 میلیون خرج کردم، خونه رو پنج طبقه ساختم. به هر کدوم از پسرام یه واحد دادم. توش نشستن. یکی هم مال دخترمه. البته الان دادمش اجاره. ولی اجاره رو بهش نمیدما. میذارم کنار برای جهیزیه اش.
-آهان.
– هنوز هیچی براش نخریدم. فقط هفت میلیون دادم به کریستالاش. – هفت میلیون؟ چه خبره؟
– نه بابا . چیزی نیست. یه دونه دختر بیشتر ندارم. – خوب باشه. چه کاریه آخه؟
انگار داشت با خودش حرف میزد: خونه رو الان به نامش نزدم. زدم به نام مادره. ولی دو تا وکالت نامه تنظیم کردم. اگه مادره مرد، خونه میرسه به دختره. یه وکالت نامه هم به نام خودم.
رسیده بودیم به میدان کوچک دم برج. اشاره کردم که: همین جا لطفا. مرسی. چقدر شد؟ – دو تومن.
گفتم: پس خانومتون چی؟ اخم کرد: نگرفتی چی گفتم. خونه به نام زنمه دیگه. وقتی مرد میرسه به دخترم.
-دست شما درد نکنه. خداحافظ.
باد خنکی از سمت کوه می آمد. شال سبز افتاد روی شانه هام. توی کیف دنبال کلیدم می گشتم. پله ها را رفتم بالا. خانه در سکوت منتظرم بود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: