نگاشته شده توسط: golmaryam | سپتامبر 23, 2014

آخرین روز تابستون. یوهووو

دیروز خسته خسته رسیدم خانه. قبلش سوپ جو بار گذاشته بودم. بعد برای علی که گوشت قرمز، برنج و غذای سرخ شده دوست ندارد و به عبارت دیگر، فکر می کند بهتر است نخورد، خوراک مرغ سالم بار گذاشتم که شامل پیاز، کدو، هویج، مرغ، سیب زمینی و گوجه بود. البته یواشکی تفتشان دادم ولی باز هم بی مزه بود. بعد به ناچار کمی کره اضافه کردم. چون حتی غذای سالم هم گناه دارد و باید مزه داشته باشد که دلش نگیرد و توی یخچال کپک نزند. بعد فکر کردم خوب بچه ها چی بخورند پس؟ گوشت چرخ کرده و پیاز و هویج را با هم سرخ کردم که سمبوسه درست کنم. خمیر سمبوسه اماده خریده بودم که مفت گران بود. توی روغن که سرخشان کردم سفت شدند و مزه خوبی نداشتند. هی به خودم درود و سلام می فرستادم که خوب مریضی؟ می مردی پلو خورش میذاشتی؟ بعد به خودم وقعی ننهادم و سوپ و سمبوسه خوردم تا همسر جانم از راه رسید. بچه ها از ساعت پنج و نیم پای تلویزیون بودند و لاینقطع چرت و پرت می دیدند و هی گرسنه بودند. بستنی، میوه، سمیوسه و سوپ خوردند ولی همچنان به نظر گرسنه می آمدند.ساعت هشت یک فیلم کارتونی شروع شد. سفره چیدم که شام بخوریم. آن که قبلش خورده بودیم ته بندی بود. شام آنی است که خانواده با هم می خورد. بلی. بعد دیدم هر سه عضو خانواده خیره به تلویزیون اند و دارند یک سری پنگوئن ورجه وورجه کن را تماشا می کنند. پس من هم مشغول وایبر شدم. تا ساعت نه و نیم به اره دادن و تیشه گرفتن خانوادگی گذشت. بعد سام چشمهاش را درشت کرد و گفت: دیشب هم برام قصه نخوندین. بعد جیش و شیر و مسواک و قصه و بالاخره لالا.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: