نگاشته شده توسط: golmaryam | سپتامبر 14, 2014

هوممممم

یکشنبه شب آرومی رو با حضور خودم پای لپ تاب و یک بچه کوچولو رو تختش، میگذرونم. سام رفته خونه مادر بزرگش. ماندانا خوابیده و علی هنوز از سر کار نیومده. دو هفته پیش دندونم رو ایمپلنت کردم. نخ بخیه هنوز تو دهنمه. هر از گاهی توی آینه نگاهی به لثه و نخ سیاه دور و برش میندازم و فکر می کنم که لثه ام خوب جوش نخورده. نباید سیگار می کشیدم یا نوشیدنی می خوردم. هیچ کدوم رو رعایت نکردم و یک احساس ناخوشایندی دارم که نکنه ایمپلنتم نگیره؟ بعد فکرای ناخوشایند رو پس می زنم و برمی گردم به شیوه "هرچه بادادا باد " خودم. تازه امروز عصر دیدم که نوک دماغم به طرز عجیبی قرمز شده. اول فکر کردم چیزی خوردم و مالیده به دماغم. با انگشت تفی ام سعی کردم پاکش کنم ولی پاک نشد. به ذهنم رسید نکنه مریضی لاعلاجی گرفتم و قراره به زودی بمیرم؟ بعد از فکرش دچار هیجان مضحکی شدم. یعنی اون طرف چه خبره و چی در انتظارمه؟ منظورم اون طرف مرگه. یه همچین انسان فضولی ام که حتی از فکر دنیای بعد از مرگ هم وول وولکم می گیره که چی ممکنه باشه. کمی احساس ضعف دارم. تو چند روز گذشته مقادیر متنابهی خون از دست دادم. حالا نه که فکر کنید تو میدان جنگ یا تصادف از دستش دادم. یا مثلا رفتم خون دادم. خیر. به همون دلیل مضحک هر ماهه. احساس ضعف دارم. فکر کنم کم خونی ام عود کرده. شاید هم باید ورزش رو شروع کنم. به هرحال یک حال عرفانی خاصی رو دارم تجربه می کنم و انگار که چند سانتی متر از زمین فاصله گرفتم و به آسمون نزدیک شدم. خخخخخ
گذشته از تمام این زنجه موره ها و برانگیختن احساسات پاک انسان دوستانه شما، ملال خاصی نیست. تابستون خوبی رو کنار دوستان گذروندیم. دیدارهای هفتگی، پارک و سرسره و آب بازی، ساندویچ خونگی، تئاتر کودک، استخرو گرما. مهمونی و دور همی. البته که مقادیر متنابهی گریه و اشک و غم و اینها هم بوده. کیه که نداشته باشه؟ همه اش خاصیت زندگیه دیگه. (الان هنوز تو حال عرفانی ام هستم. متوجه هستید که؟) البته وقتی فکرشو می کنم می بینم اغلب برنامه هامون در راستای بچه ها بوده. خوب فعلا زندگی اینطوریه. تا وقتی اینا بزرگ شن و ما هم 1یر شیم و با چند تا آدم کسل کننده مثل خودمون دور هم جمع شیم و راجع به گذشته ها و زندگیهامون حرف بزنیم.خدارو چه دیدی شاید حتی کار به نوه و این صحبتا هم کشید.
وقتی به آینده فکر می کنی چی تو ذهنت میاد؟ خودتو کجا می بینی؟ کنار همین پارتنری که داری باهاش زندگی می کنی؟ تنهایی یا توی جمع؟ کیا دور و برت هستن؟ خودت کجایی؟ بچه هات کجان؟ توی کارت به چه موفقیتهایی دست پیدا کردی؟ خودت رو کجا می بینی؟ این سوالارو از خودم می پرسم و جوابم همیشه یک جور نیست.
چند وقت پیش تو مطب خانوم سین نشسته بودم که نوبتم بشه و داشتم مجله داستان رو که همیشه رو میز کنار مبله، ورق می زدم. تو فرصتی که داشتم یک داستان خوندم از زبون مردی که نصف شب با دوستانش از عروسی برمی گشته ولی تصادف می کنن و اینم قهر می کنه و ازشون جدا میشه و می رسه به خونه پیرزن تنهایی که اون نزدیکی ها خونه داشته. پیرزن بهش اجازه میده که شب رو اونجا بگذرونه. توصیفی که از خونه زن داشت، که تلفن نداشت و گمونم تلویزیون هم نداشت و یک جور شیرینی به تنهایی با خودش زندگی می کرد، برام رشک برانگیز بود. یعنی دلم می خواست وقتی پیر شدم تو یه همچین جایی برای خودم زندگی کنم. همینطوری داشتم واسه خودم تو خیالم زندگی می کردم که رسیدم به انتهای داستان. پیرزن عاشق گربه هاش بود و به مرد جسد گربه های قبلی اش رو که مرده بودند و هیچ وقت دلش نیومده بود دفنشون کنه و تو فریزر خونه اش نگه میداشت، به مرد نشون داد. کمی هولناک بود ولی انقدر قشنگ تعریف کرده بود و انقدر خوب تو دل داستان جا گرفته بود که اصلا احساس نمی کردی زنه کار عجیبی انجام داده. وقتی نوبتم شد، برای خانوم سین تعریف کردم که چه داستانی خوندم. ازم پرسید از کجای این داستان خوشت میاد؟ گفتم از تنهایی زن. از خونه تمیز. از وسایل خونه که هر کدوم سر جای خودشون هستن و تکون نمی خورن. حتی از کسالتی که به فضای خونه حکم فرما است خوشم میاد. فقط من از سگ خوشم میاد و اگه یه زمانی بخوام حیوون خونگی داشته باشم سگ رو به گربه ترجیح میدم. ابته اینو به سین نگفتم. ماجرا چیز دیگه ای بود. البته من هم هنوز نفهمیدم که داستان چیه یا قراره چه جوری تموم بشه.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: