نگاشته شده توسط: golmaryam | مارس 17, 2014

صدای منو از ته 92 می شنوید.

1- دو سه روز دیگه عیده. سبزه ندارم. سماق و سیر و سمنو هم ندارم. اصلا فکر نکنم هفت سین بچینم. احتمالا خونه نیستیم. از این که همه رسم و رسوما به نظرم مضحک میان، می ترسم. چون هیچی برام جاشونو نمی گیره و یک حجم بزرگ تنهایی و دلتنگی دارم.
2- به طبع بالا خونه تمیز نکردم. شیشه ها کثیف اند. کار مفید این روزهام خریدن یک تخت دوطبقه برای بچه ها بوده که همون طور که حدس می زدم مدام سر این که کی بالا بخوابه دعوا است. فکر می کردم اتاقشون از اون حالت ریخت و پاشیده درمیاد. ولی نیومد. ماندانا این قابلیت رو داره که هر فضایی رو در زمان کوتاهی، بپوکونه. تمام دستمال های آشپزخونه، حوله ها و دست آخر بلوز و شلوارهاشو پهن می کنه رو زمین و همه ی عروسک های مادرمرده رو می خوابونه روشون. قبلش هم همه خوراکی هایی که پیدا کنه رو از تو کاغذ و پلاستیک درمیاره و ریز ریز می کنه تو بشقاب ها و میده به بچه هاش. انرژی زیادی ازم می بره. وقتی داد می زنم یا اخم می کنم، غصه می خوره و می پرسه: دوسم نداری؟ میگم چرا دوست دارم ولی خسته ام. میگه: چرا عصبانی ای؟ میگم: چون خیلی ریخت و پاش می کنی. میگه بهم مهربون نگاه کن. بخند. بگو مامانی جونم. خلاصه برای همه چیز دستورالعمل داره.
3- سام از هفته پیش می گفت که معلممون گفته از دوشنبه دیگه نیاین مدرسه. این هفته یه کاغذ تو کیفشون گذاشتن که مدرسه تا چهارشنبه بازه. موندیم سرگردون که بالاخره بچه بره مدرسه یا نره. انقدر برام جالبه بدونم اینایی که بچه هاشونو از اول هفته نفرستادن مدرسه، دققیا باهاشون چیکار کردن؟ خوش به حالتون که انقدر خاله و دایی و عمه و عمو دور و برتون هست که بچه هاتونو نگه داره. والا ما که تنها و بی کس افتادیم تو این شهر دراندشت. خوبی اش اینه که اگه یه زمانی تو یه غربت بزرگتری گیر کردیم، حسرت هیچی به جز رفقامونو نداریم که بخوریم. (حسادت ملویی در سطور بالا به چشم می خورد :ی)
4- امروز صبح به آقا رضوی شون گفتم که سام رو با خودت برگردون. گفت من برای بعد از ظهر دیگه بچه ای تو سرویسم نیست. خودتون یه کاریش بکنید. حالا دوباره باید برم دنبال سام و بعد ماندانا و بعد مریم پا شکستمون و بعد هم بریم خونه شیدا.
5- دلم یه قرار بدون بچه می خواد. یک جایی که توش صدای بچه نیاد. هیچ کس به هیچ کس نگه مامان. هیچ کس جیش نداشته باشه یا اگه داشت نیاد گوشه لباس یکی رو بکشه بگه من جیش دارم. یا از تو توالت داد بزنه : ته موم ششدددد!
5- چهارشنبه سوری رو کجای دلم بگذارم؟

Advertisements

Responses

  1. 1- من هم می ترسم.وقتی آدم باورشون داره دل خوشی اند.
    2- من و ماندانا قابلیت های مشترکی داریم.
    3- حالا من که مامانم تمام وقت کمک می کنه اما حسودی دوستای تو رو می کنم.
    4- دیگه خوش بگذره
    5- من امروز یک قرار دارم. نمی دونم دخترک برسه یا نه.
    6- چهارشنبه سوری رو نزار تو دلت. دلتو بده بهش.
    دیگه سال جدیدت خوب شروع بشه با قرار ها و مهمونیها و خبرها و اینترنت پر سرعت و اینا

    • مرسی الناز جان. امیدوارم همه مون سالم و سلامت برسیم به 16 فروردین 🙂

      2014-03-17 14:17 GMT+04:30 Golmaryam’s Weblog :

      >

  2. آخی ولی یک روزی خودت و بچه هات هوای همین روزها را می کنین

  3. darket mi konam ba hameye vojudam. tanha rahesh ine ke hasas nashi va be in fekr koni ke in ruzha ham begzarad


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: