نگاشته شده توسط: golmaryam | نوامبر 22, 2013

زندگی

1- دیروز عصر با مترو رفتم کرج. بعد از مدتها تنها. می خواستم بروم آرامستان سکینه؟ بهشت سکینه؟ یا همچین جایی که دو هفته پیش داییم رو گذاشته بودیم توش. مدتها بود سوار قطار نشده بودم. مثل بقیه دوییدم سمت قطار کرج. یکی به بغل دستی اش گفت: بدو طبقه پایین. من هم رفتم طبقه پایین. صندلی ها سه تا سه تا روبروی هم قرار داشتند. یک جای خالی پیدا کردم که بشینم. پنج تا پسر نشسته بودند و چمدونشون رو هم گذاشته بودند کنارشون. پرسیدم: جای کسیه؟ جای کسی نبود. یکی که از بقیه بزرگتر بود گفت: سید چمدونو بردار بشینن. سید پسر پونزده ساله تپلی بود. کسی که صداش زده بود، انگار بزرگترشون باشه. ریش داشت و لاغر بود. هر پنج نفرشون انگشتر عقیق دستشون داشتند. شما انگار کن از یکی از فیلم های رضا میرکریمی برداشته بودن و صاف گذاشته بودنشون کنار من. اسماشون حسن، مصطفی، مجتبی، محمد و سید بود. سید البته اسمش نبود. ولی صداش می زدن سید. که از همه جوون تر بود. یک پسری اومد که لواشک می فروخت. این دلش لواشک خواست. بزرگشون نذاشت دست به جیب شه. یه بسته لواشک خرید و داد دستش. پنج تایی شروع کردن لواشک خوردن. به منم تعارف کردن. بعد یکی شون گفت سید، پاشو دور بگردون تو قطار. بامزه بودن. خنده ام گرفته بود. واسه هم نوحه بلوتوس می کردن. اینی که روبروی من نشسته بود کتاب احکام درآورد و شروع به خوندن کرد. کلاه و شال گردن مامان دوز دور سر و گردنش بود. تو ایستگاه کرج پیاده شدن.
2- تا برسیم به آرامستان(چه اسم خوبی )، هوا سرد شد. غروب هم نبود، ساعت چهار بعد از ظهر. این قسمتی که دایی بود، بخش جدید آرامستان بود. همه جا گل بود، از باران شب قبل. زنی داشت ضجه می کشید. چند نفر در قابلمه ای رو برداشتند که بخار ازش بلند بود و توی کاسه های یک بار مصرف شله زرد ریختند. سینی حلوا و خرما بود که هی دست به دست میشد. اسم مرده ها روی یک تکه های آهن پاره نوشته شده بود و مثل گل های سیاهی از خاک دراومده بودند بیرون. سوز سردی تو سروصورتمون می کوبید. مه همه جارو گرفته بود. هوا رو به تاریکی بود. کامیونی داشت عقب عقب به ما نزدیک میشد. داشتند خاک های اضافه رو می بردند. رفتیم سوار ماشین ها شدیم. چپیدیم توی هم. گرمای مطبوع جان های زنده.
3- با مترو برگشتم خانه. بچه ها با پدرشون توی حمام بودند. خانه نفس می کشید. صدای شلپ شلپ آب توی استخر کوچک بادی و خنده و هیاهو. همه چیز سرجای خودش بود. بی کم و کاست.

Advertisements

Responses

  1. تسلیت می گم گلمریم جان… آرامستان. واقعا چه اسم خوبی.

    • مرسی نوشای عزیزم. آره از اون اسمای خوبه

  2. خدا رو شکر همه چی سرجاش بی کم و کاست. یا حداقل خدا رو شکر اون لحظه این حسو داشتی.
    برای دایی هم تسلیت. راستشو بگم من می ترسم تنهایی برم بهشت زهرا. البته از زنده های تو بهشت زهرا بیشتر می ترسم.

    • ممنون دوست عزیز. من هم تنها نبودم بقیه فامیل هم بودند. ولی تا کرج تنها رفتم.

  3. وای چه خوبه که با فاصله کم دو سه تا پست گذاشتی. نمی دونی چقدر حالمو خوب می کنه این نوشته هات. حتی اگه نق باشه.
    برای درگذشت داییت تسلیت میگم.

    • مرسی عزیزم لطف دارید. حالا دیگه تندتند می نویسم 🙂


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: