نگاشته شده توسط: golmaryam | نوامبر 21, 2013

اگر شبی از شب های زمستان مسافری *‏

اشتباه از من بود که به جای ساعت سه و نیم، چهار و نیم از خونه دراومدم. بچه خواب بود و هی دست دست کردم شاید بیدار شه. نشد. خواب و بیدار لباس تنش کردم و نشستیم تو ماشین. رو صندلی عقب خوابید. رفتیم دنبال سام. تا دوباره بیفتیم تو اتوبان چمران ساعت نزدیک پنج بود. حالا باید دوباره می رفتیم بالا تا برسیم به صدر. صدر؟ شما بگو نمایشگاه. بگو سر سئول. ماشین ها تکون نمی خوردند. کوچیکه اون پشت خوابیده بود و بزرگه از زور جیش به خودش می پیچید. گفتم الان میرم کنار می ایستم که بری جیش کنی. کناری در کار نبود، وسط اتوبان شلوغ. گفتم درو می تونی باز کنی جیش کنی؟ از تصور موقعیت خندمون گرفته بود. فکر کردم حتی می تونه بایسته سر پا و پنجره رو بکشه پایین و به این صورت فیلان. خطر شاشیدن روی در و پنجره ماشینهای کناری تهدیدمون می کرد. یک هو یادم افتاد که یک بطری نوشابه از سالها پیش زیر صندلی راننده است. دست بردم اون زیر و کشیدمش بیرون. آبشو خالی کردم و دادم دستش. گفتم مواظب باش. یه جوری تنظیم کن که بیرون نریزه. بعد دیدید این بچه ها از هر چیزی تعجب می کنن؟ حیرون بود که این بطری از کجا اومد؟ زیر صندلی چیکار می کرد؟ و سوالاتی از این دست. القصه به نحوی از انحاء یک پنجم بطری رو پر کرد و نشونم داد. ایول مامان. خیلی کارت درسته. می پرسه: یعنی من همیشه انقدر جیش می کنم؟ نمی دونم والا. چه عرض کنم. به نظر می رسه مشکلاتمون حل شده. هرچند هنوز سر ولنجک هم نرسیدیم. ماندانا از خواب بیدار شده و خوشحال و خندان حرف می زنه. کلا عشق دیدن آمیتیس و ارشک هردوشونو سرحال نگه داشته. نم نم بارون می باره. آهنگای دوزاری گوش میدیم. دو ساعته تو راهیم. وارد صدر میشیم. آهسته و پیوسته پیش میریم. اولین باره که میریم خونه جدیدشون. لازمه بگم که شمال شرقی تهرانو اصلا نمی شناسم و هربار که میرم گم میشم؟ حالا شما بارون و شب رو هم به این ملغمه اضافه کن. غرغر بچه ها شروع شده. همونجا تو ماشین تصمیم می گیریم که وقتی رسیدیم خونشون، دیگه برنگردیم. کلا بمونیم همونجا زندگی کنیم. واقعا ارزش نداره دوباره اینهمه راهو برگردیم. به بابا میگیم که وسایلمونو بفرسته خونه ارشک اینا. اینطوری واسه همه بهتره. می پیچیم توی یکی از خیابون ها که به نظر درست می رسه. ماندانا چند بار میگه که داره بالا میاره. هر دفعه که بیشتر از نیم ساعت تو ماشین باشیم همینو میگه. نمی فهمم کی واقعا میخواد بالا بیاره و گاهی اوقات با یک حرکت
سورپرایزمون می کنه. امشب از همون شب هاست. یه هو بالا میاره. یه بالا میگم یه بالا می شنوی. کل ماشین رو مزین کرد بچه ام. شانس میارم کمی جلوتر یه بقالیه. آب می گیرم و دست و صورتشو می شورم. این دفعه میذارمش رو صندلیش. دوباره راه می افتیم. باز هم ترافیک کوچه پس کوچه ها. مهتا میگه که احتمالا مسیر رو اشتباه رفتم. از راننده های بغلی می پرسم. میگن درست اومدی. با همه این احوال، حالمون خوبه. نمی دونم این حال آدم چیه که گاهی اوقات تو گه مرغی ترین وضعیت هام خوبه. وقتی کوچه و از همه مهم تر جای پارک پیدا می کنم، از خوشحالی شیهه می کشم. ما موفق شدیم. پیاده میشیم و میریم سمت خاله مهتا که اومده پایین بچه هارو ببره تو خونه، تا من لباس های کثیفو جمع کنم و برم بالا. بعد از سه ساعت و نیم رسیدیم به مقصد. تو یه شب بارونی، از آخرین شب های آبان ماه.‏
عنوان کتابی از ایتالو کالوینو‏*

Advertisements

Responses

  1. yani madar shodan adam ro be che karha ke nemiandaze. .!!!!!

  2. دقیقا… چه تجربه های آشنایی… یادم باشه منم همیشه یه پلاستیک و یه شیشه نوشابه توی ماشین بگذارم برای هر دو مشکل.

  3. تو چه مسئله حل کنی هستی


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: