نگاشته شده توسط: golmaryam | اوت 24, 2013

کاشکی یه نفر به آدم بگه که دقیقا چشه؟

صبح که داشتم بچه هارو می بردم کلاس و مهد کودک، چند قطره خون دیدم که شتک زده بود روی کاپوت ماشین. فکر نمی کردم انقدر نزدیک به ما اتفاق افتاده باشه، هرچند دیدم که رو هوا پرت شد و حس می کردم الانه که بیفته رو شیشه ماشین یا بره زیر چرخ های ماشینی که دارم می رونم و مثل وقتی که سوسکی رو زیر پام له می کنم لابد استخوناشو زیر چرخای ماشین حس می کنم. ولی نشد. همینطور تو هوا چرخید و پرت شد چند متر دورتر از راهی که من داشتم می رفتم.
ترافیک وحشتناک ساعت دوازده شب اتوبان قزوین بود. علی و بچه ها خواب بودند. من کلافه بودم. غصه داشتم. خسته بودم و از بار کسالت زندگیم داشتم خفه می شدم و راه تموم نمی شد و مثل اون چیزی که از سر گذروندم خسته کننده و بی انتها به نظر می رسید. دست فروش ها و دوره گردها بین ماشین ها می چرخیدند و آب معدنی و پفک می فروختن. زنی گوشه اتوبان گدایی می کرد. یعنی انقدر ترافیک بود و ماشین ها حرکت نمی کردند که بساط اینا به راه بود. لاین مقابل ولی حرکت داشت. ماشین ها به سرعت از کنارمون رد می شدند و نورشون چشم رو می زد. یک پسر ریزنقش که لباس تیره پوشیده بود از جلوی ماشین ما با سرعت گذشت و از گارد ریل رد شد. ولی پاش به گارد ریل بعدی گیر کرد و سکندری خورد. نه اونقدر که بیفته زمین، فقط کمی به جلو متمایل شد. ماشینی که از جهت مقابل می اومد خورد بهش. صدای مهیبی داد. پسر/مرد رو بلند کرد هوا و پرت کرد سمت ما. سرعتی نداشتم ولی فکر کردم الان میره زیر چرخ های ماشین. نرفت. پرت شد عقب تر. علی چشماشو باز کرد. دودستی فرمونو چسبیده بودم و چشم هام بسته بود و با دنده یک می رفتم جلو. برو برو. نایست. فایده ای هم نداشت. ماشین جلویی ایستاد. چند نفری پیاده شدند. زنی جیغ کشید. بچه های دوره گرد می دوییدند سمت صدا. ولی ما پیش می رفتیم. با همون سرعت مورچه وارمون جلو می رفتیم. صد متر جلوتر خبری نبود. شب، ادامه همون شب بیهوده بود.

Advertisements

Responses

  1. خيلى وحشتناكه بيچاره پسرك ، پيچاره خانواده ش!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: