نگاشته شده توسط: golmaryam | اوت 13, 2013

دلم تنگ میشه بیش از حد، دوبار

1- دیروز توی اتوبان یادگار امام، سر در یک پلی، برخوردم به این جمله که : اگر از خودتان مطمئنید از دردسر نترسید. من؟ حالا فرض کن که از خودم مطمئنم. یعنی برم تو دل دردسر دیگه آقای دکتر؟ ها؟ شما اصلا خودت مسئولیت این جمله رو می پذیری؟ سر صبی برم تو دل دردسر؟ دیگه درنیام؟ تو دردسر هستم. سلام عرض می کنم.
2- چه خوب که آدم حداقل به میانه که رسید، بتونه چند روزی تنهای تنها با دوستی، رفیقی، هم پالکی ای، چیزی پاشه بره سفر. الان همون حال کلیشه ایه " من از سفر برگشتم، سفر از من برنگشته " رو دارم. چقدر یک شهر می تونه دست و دلباز و پرشور باشه آخه؟ هرچند که شیدامون میگه هر شهری که اولین باشه این حسو تو آدم زنده می کنه. حالا بلکم این اولین شهر منه. دلبر خوش ناز و غمزه منه.
3- بچگی هام یه کتاب دعا داشتم. اسمش بود : انجمن شاعران مرده. یک شعری داشت که می گفت : "من به جنگل رفتم چون می خواستم آگاهانه زندگی کنم و برآن شدم تا ژرف بزیم و شیره حیات را به تمامی بمکم. تا آن زمان که مرگ من فرا می رسد، چنین نپندارم که نزیسته ام." اون وقتا با خودم اینطور قرار گذاشته بودم که خیلی زندگی کنم. الان در آستانه 38 سالگی فکر می کنم که شاید از بعضی جهات خیلی سرشار زندگی کرده باشم ولی در عین حال نه اونقدری که بشه گفت از همه ظرفیتام استفاده کردم. بلی. حالا نه که قصد کرده باشم با ظرفیت بیشتری زندگی کنم. همینطوری فقط بهش آگاه شدم.
4- در همون راستا وقتی این زنای رنگی پنگی مسن رو می دیدم با پیرهن و دامن و پوست شل آویزون کک مکی و لاک و ماتیک و سایر ملزومات، احساس می کردم این زندگی کرده ها. اصلا تو چشاشون یه چیزی بود که با آدم حرف می زد. تو اون اعتماد به نفسشون یک چیزی بود که منو برانگیخته می کرد. همه پوست بدنشو، موهاشو، زیبایی گذشته شو بازی کرده بود. چیزی رو نباخته بود انگار. زیبایی بقیه رو دوست داشت و با خودش هم اوکی بود.
چیزی که برام دردناک بود این بود که تو همون تاریک روشن خیابون، من و دوستم با گذشتن هر ماشین پلیسی از کنارمون، توهم گشت و این کثافت کاریارو داشتیم. تا کی؟
5- به قول شاعر گفتنی : حالا بریم تو فاز بندری. من از موسیقی کلا سر درنمیارم. تو مایه های سوز و گداز اوپس دوپسی خیلی دوست دارم. در همین راستا ترانه مورد علاقمو بهتون معرفی می کنم. باشد که گوش دهید و کرکر بهم بخندید . : http://dl.radmusic.ir/music/92/ordibehesht/Baran%20-%20Ziadi.mp3

Advertisements

Responses

  1. من پشت میز نشسته ام و اصلا هم نمی دونم بعد از چی برمی گردم سرکارم. در هیچ سفری هم جا نمانده ام. دلم یکی جدیدش را می خواهد. باز خوبه که می دونی بعد از چی و کدام کار برمی گردی سرکارت.
    پریشب توی بام هم من بعد از مدتها دیدمشون. دلم برای دلم که پر از نگرانی و نفرت شد در اون هوای دوست داشتنی سوخت.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: