نگاشته شده توسط: golmaryam | فوریه 4, 2013

داستان های بی خواننده

یکی از افتخاراتم تو زندگیم این بود که به جز لاک چیزی به ناخونام نمالیدم و نچسبوندم. امروز این یکی رو هم به شا* دادم. به این صورت که رفتم در مغازه. گفتم اومدم مانیکور پدیکور. بلی. بعد ایشان گفتند ایا شما با کاور ژل اشنا هستید؟ خیر نبودم. پس بیاید با هم آشنا شید و بنده تصمیم گرفتم با کاور ژل معاشرت کنم. کاور ژل عبارت بود از دو لایه ژل لاک مانند که خانوم مانیکوریست مالید به ناخنم و بعد دستم را گذاشت توی یک دستگاهی که لامپ داشت. بهم گفت حسنش در اینه که ناخونات هی نمی شکنه. در همین حین پاهام رو گذاشته بودم توی جکوزی پا. خیلی خفن طور و باکلاس. من یک خاطره ای از دوران دانشجوئیم دارم. یک روز که منتظر نوبتم بودم توی اپیلاسیون پروین، خانومی روی صندلی نشسته بود و داشت یک کتاب انگلیسی می خوند. خانوم دیگه ای هم داشت پاهاشو پدیکور می کرد. این صحنه یکی از زیباترین صحنه هائیه که از جوونیم به خاطرم مونده و همیشه دلم می خواست که برم پدیکور و در همون حین کتاب بخونم. چرا واقعا؟ مردم چه فانتزی های احمقانه ای دارند. مردم منم. این قصه پونزده سال پیش اتفاق افتاد و من هیچ وقت نتونستم این صحنه رو برای خودم بازسازی کنم. مطمئنم اون خانومی که داشت کتاب می خوند الان یک جای خارجی خیلی دوری داره کار خیلی خاصی انجام میده. نمی تونه اینجا باشه.بعید می دونم. القصه از اونجایی که وقتی پاهام تو جکوزی بود، دستمم تو دست خانومه بود و داشت برام کاور ژل می مالید، نتونستم کتاب بخونم. تازه اگه هم می تونستم، کتابمو جا گذاشته بودم. دارم صد تا کتاب رو به صورت هم زمان می خونم. هیچ کدوم انقدر جذاب نیست که بگیرم دستم و تا تموم نشده نذارم زمین. دیروز امتحان زبان دادم و فردا ترم جدیدم شروع میشه. هنوز اندر خم " آی ام ز غمت وری وری ساری، پیکچرتو بده به یادگاری" هستم. عصری که رفتم دنبال سام، ماندانا توی ماشین پرسید: امروز کی میاد خونمون؟ سام با ناراحتی گفت: "خر میاد خونمون." یعنی هیش کی نمیاد. من یکی زدم پس کله اش. چون به نظرم حرف بدی بود. بعد ‏گفتم می دونی امروز می خوایم چی درست کنیم؟ سام قهر کرد و هیچی نگفت. ماندانا پرسید :چی؟ گفتم شکلات صبحانه. رسیدیم خونه. سام گفت تن ماهی می خواد. گفتم: ساندویچ درست کنم؟ گفت :" نه. خالی.
یه دونه تن ماهی باز کردم و به نسبت نابرابر براشون گذاشتم تو بشقاب. بعد از روی دستور" کارگاه آشپزسازی " شروع کردم به درست کردن شکلات صبحانه. فکر می کردم خوشمزه میشه ولی خیلی شیرین شد.همین طور که شیر و شکر و کاکائو رو هم می زدم، پیاز پوست کندم و رنده کردم تو عدسی که گذاشته بودم بپزه. بعد برنج رو هم جدا گذاشتم بجوشه.
عدس پلو پختم با کشمش و پیاز. سالاد شیرازی درست کردم. سبزی خوردن هم داشتیم.باقیمونده عدس رو هم عدسی کردم. به نظر می رسید باید خوشحال باشم. چون صبح خونه رو جارو زده بودم، حموم رو شسته بودم و تصمیمات مهمی درخصوص عوض کردن کاسه بشقاب ها با خودم اخذ کرده بودم. ولی خوشحال نبودم. دوستم با دوستش اومد خونمون. چگونه باید به دوستم بگم که حوصله دوستش رو ندارم و اون نباید فکر کنه همون قدر که خودش با دوستش حال می کنه بقیه هم حال می کنن. این منصفانه نیست.
گوشم پر از صدا بود. خیلی طول کشید تا ماندانا خوابید. اونها رفتند. به علی گفتم که اینطوری. یعنی من با دوست دوستم حال نمی کنم، چه کنم؟ راه حل خاصی نداشت. خوابید. نشستم فیلم هنریز کرایم (جنایت هنری) رو دیدم. یک مرتبه این حقیقت که من دیگه نمی تونم چیزی بنویسم، مثل یک هیولا خودشو به من نشون داد. دکمه پاز رو زدم و اومدم چند جمله اینجا بنویسم تا خلافش بهم ثابت شه. این یعنی من می تونم داستان بنویسم ، هر چند داستان های خوبی نباشند و خواننده ای نداشته باشند. اصلا شاید همین الان که این نوشته رو فرستادم، نشستم به نوشتن یا بازنویسی یک داستان . بالاخره باید بتونم یه کاری انجام بدم. این حالی که توش گیر کردم اصلا حال خوبی نیست.
امروز صبح که هنوز پرانرژی بودم، پیش خودم فکر می کردم که یواش یواش دارم به این وضعیت عادت می کنم. خیلی بهم خوش می گذره وقتی دارم جارو می کشم ، یا با لکه بر یه لکه سمج رو پاک می کنم. یک جور دستمال مرطوب خریدم برای تمیز کردن سرویس بهداشتی. نمی دونید چه شعفی داشتم سر امتحان کردنش. دیگه غایت آرزوم یک خونه تمیزه و بچه هایی که شام خورده و خوابیدند و آشپزخونه ای که هیچ ظرف کثیفی توش نباشه و گازی که تمیز شده و توالتی که بو نمیده و حمومی که کاشی هاش زرد نباشن. بلی. اگه هر از گاهی چیزی هم بنویسم دیگه زندگیم کامله.

Advertisements

Responses

  1. bi mazeh bood

  2. این پست رو دوست داشتم. خیلی روراست بود. به خصوص پاراگراف آخرش. من هم رفتم خونه جدید. کرکره ی خونه قبلیو کشیدن پایین.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: