نگاشته شده توسط: golmaryam | دسامبر 18, 2012

آذر/دسامبر برفی تون بخیر

اگه بخوام منصف باشم باید بگم که دو روز خیلی خوب رو پشت سر گذاشتم. پریروز یا به عبارتی پریروز عصر با جمعی از دوستان قرار تئاتر داشتم. بعد از سه چهارسال. همیشه این طوری بود که تئاتری می آمد و می رفت و فکر می کردم وااای چه عالی. بریم ببینیم. بعد خوب نمی رفتیم ببینیم. چون بچه ها رو چیکار کنیم یک سوال روزمره است که رو همه ساعت های سینما/تئاتر/دو نفری بیرون رفتن ما سنگینی می کنه. ولی این بار بلیط رو توی جمع فرهیخته -هیه- طورمون به صورت آنلاین خریده بودند و من چاره ای نداشتم جز رفتن. به علی که گفتم، گفت: ااا من که یکشنبه نیستم. گفتم حالا یک کاریش می کنیم. اول دست به دامن فامیل نزدیک شدم. چون حوصله سلام، تو چطوری، من چطورم رو نداشتم، اس ام اس دادم که یکشنبه عصر وقت داری بیای پیش بچه ها؟ گفت که باید بره باشگاه. بعد یاد فاطی عزیز افتادم که چند بار بدون تعارف بهم گفته هر وقت خواستی بری سینمایی، جایی به من زنگ بزن. البته که من اس ام اس دادم. چرا که نبایست ترافیک صوتی ایجاد کرد و به قدر کافی صدا تو هوا هست. بعله اس ام اس دادم و ایشون مثل دفعات قبلی نه نیاورد. بس که ماهه این بچه. چنان که افتد و دانی از جمعه شب برف شروع شد. برف می گم برف می شنوی ها.هی التماس و من بمیرم و تو بمیری، افاقه نکرد. طبق روال هر روز نشسته بودم پای لپ تاپ. هم داشتم داده هارو روی اکسل می ریختم-همون کاری که گفتم دستمه و دارم انجام میدم- و هم چتی، ایمیلی، چیزی با دوستان رد و بدل می کردم. نسیم اومد یک حال و احوالی کنه. بهش گفتم که دارم میرم تئاتر. شاید هم نگفتم. یادم نیست. خونه نسیم خیلی به ما نزدیکه. هر چقدر پارسال از هم دور بودیم، امسال نزدیکیم. القصه از اون جایی که به عنوان مادر دو بچه همیشه باید به اتفاقات غیرمترقبه فکر کنید، بهش گفتم امروز عصر برنامه ات چیه و چیکار می کنی و اینا. بعد ازش خواهش کردم که اگر دوست من نتونست بیاد پیش بچه ها، نسیم با بردیا بیاد. اونم گفت باشه. خانومی/ آقایی که شما باشید ، قرار شد اول نسیم بیاد پیش بچه ها تا ساعت هفت و بعد هم فاطی بیاد. واسه چی؟ واسه این که خانوم پاشه بره تیاتر. دوره آخرالزمون شده والا. حالا برف هم ول کن ماجرا نیست. نسیم و بردیا اومدن. سفید از برف. سریع نکات کلیدی رو بهش گفتم و شال و کلاه کردم و رفتم بیرون. می پرسه: فاطی چه شکلیه؟ اسم رمز چیه؟ چه جوری درو باز کنم؟ می گم حالا خودت یه کاریش بکن. زدم بیرون. اوففف آقا اوففف. چه هوایی. کم کم که به وسط شهر نزدیک تر می شدم از حجم برف کم می شد ولی هوا بی نظیر بود. نیم ساعتی زودتر قرار داشتیم. به موقع رسیدم. مدتها بود که این همه جوون یک جا ندیده بودم. اغلب هنری. لاغر و باریک و رنگی پنگی. خیلی هم چشم نواز. تئاتر با نیم ساعت تاخیر شروع شد. ما ردیف آخر نشسته بودیم. پشتمون هیچی نبود. کمی موقعیت ترسناکی بود. یعنی شما پله آخر سالن رو تصور کن که روش یک ردیف صندلی چیدن و پشتت هم یک فضای خالیه. تالار مولوی رفتی تا حالا؟ همون. اسم تئاتر هم پچ پچه های پشت خط نبرد بود. دو ساعتی نشستیم به دیدن تئاتر. نم اشکی هم ریختیم که نمی دونم از خوبی نمایش بود یا از همذات پنداری و یاد روزای جنگ افتادن؟ نمایش بدی نبود ولی نیم ساعتش اضافه بود. بازی ها هم خوب بود. مردمی رو که با هر طنز تلخی وسط نمایش، بلند بلند می خندند، درک نمی کنم. کاش مثل قسمت سیگاریها/غیر سیگاریها، بخش کرکریها/غیر کرکریها داشت سالن تئاتر مثلا. واقعا بعضی چیزا خنده نداره یا نهایتا لبخند داره. چرا آلودگی صوتی؟ یعنی می خوای بازیگرا متوجه شن که شما طنزو گرفتی؟ دستت درست. ولی یواش تر بخند. تئاتر تموم شد. اومدیم بیرون. ساعت چنده؟ ده شب. هوا چطوره؟ برف می باره گوله گوله قد سنگ. رفتیم سمت ماشین لیلا. لیلا مسئول تمام تو راه مونده ها و بی ماشین هاست. همون طور که مسئول چای و شیرینی و نارنگی و شمع روشن کردن تو کلاسامونه. حالا هم سن منه ها . نه که فکر کنی مثلا بزرگتره. ولی مراقبه کلا. رفتیم زینب رو رسوندیم تا یک جایی و بعد راه افتاد سمت خونه ما. هر چی نزدیک تر می شدیم زمین لیزتر می شد و برف شدیدتر. کلی هم راهش دور شده بود. نزدیکای خونه پیاده شدم و با یک ماشین دیگه باز هم به خونه نزدیکتر شدم و بقیه راه پیاده. یعنی ماشین ها دیگه جلوتر نمی تونستن برن. یک ماشین برف روب هم وسط خیابون پارک کرده بود و ترافیک شده بود. مردم هیجان دارن تو زندگی شون. ما هم هیجان داریم. چگونه در یک شب برفی به خانه برگشتم و نمردم.
از اون طرف دوست عزیزم بعد از سه سال برگشته وطن. قرار بود دوشنبه ظهر بیاد خونمون. یکشنبه شب فهمیدیم که مدرسه ها تعطیل شده. خوشبختانه مهد تعطیل نبود. ماندانا رفت مهد. من و سام هم رفتیم کلاس زبان. بس که طالب علمم و علم هم یه جورایی طالب منه. انقدر خوشم از کلاس زبانم میاد که نگو. به نظرم دلیل اصلی اش اینه که استادمون به شکل پیگیر ازمون سوال می پرسه و بهمون اجازه حرف زدن میده و خیلی با علاقه به حرفامون گوش میده. با بچه دو ساعتی تو کلاس نشستیم و بعد زدیم بیرون. رفتیم شهروند خرید کردیم و برگشتیم خونه به تدارک ناهار. همبرگر برای بچه ها و زرشک پلو برای خودمون. ساعت یک و نیم تیما اومد. پریا و سام هاج و واج نگاهمون می کردم که گریه می کردیم. گریه ات چیه دیگه بابا؟ بعد از ناهار بچه ها یک ساعتی رفتند حیاط برف بازی. بعد من رفتم ماندانا رو آوردم. قبلش رفتم مغازه نخود بخرم. آخه می خواستیم آش شله قلمکار بپزیم. دم در مغازه دو تا جوون معصوم تو اون سوز سرما ایستاده بودند که سس تبلیغ کنند. بعله سس. تو این هوای برفی کی سالاد می خوره با سس سزار یا سیر ؟ من هم که دل نازک. دو تا سس خریدم با نخود و بعد ماندانارو برداشتم و برگشتیم خونه. علی هم آمد.
تا شب نشستیم به حرف زدن. هر اسباب بازی ای که پریا برمی داشت، دوبچه ازش می گرفتند. با اون لحن قشنگ اش می گفت: پس برای من تو این خونه چکار هست؟ آش هم خوشمزه شد. جاتون سبز

Advertisements

Responses

  1. هر بار که توی ریدر می بینم گلمریم آپدیت کرده اصلا قبل از خوندنش دلم باز می شه. خیلی گلی گلمریم جون. بوس به تو.

    • واااای قربونت برم نوشا جونم. منم خیلی خوشحال میشم وقتی اسمت بلد میشه. کیف می کنم که از زندگی می نویسی

  2. حکایت تئاتر رفتن من هم همینجوریه، مثل شما. البته من بچه ندارم و ازدواج هم نکردم و بیشتر ماجرا به تنبلی ربط داره. اتفاقا همین پچ پچه ها رو الان کلی وقته که میخوام برم ببینم. نمیدونم چرا نمیشه 🙂

  3. سلام . احتمالا شش هفت سالی ازت کوچکتر باشم.مدتها هم هست که می خونمت. یکی دوروزه تو وقت آزادم دارم آرشیوت رو می خوندم.از اول.با اینکه مدتها قبل هم خونده بودمش.ولی این بار فرق می کنه.اوایلی که شروع کردی به نوشتن هم سن و سال حالای من بودی. این بار بیشتر فهمیدمت. و الان بیشتر وبلاگت رو دوست دارم.هرچند گاهی بدم نمیاد به خاطرحق به جانب بازیهات کمی سرت داد بزنم 🙂

  4. مراتب استشعاف خودمون رو از حضور در متن فضای مجازیتون ابراز می داریم. طبق روال جلسات ماضیه بوس بهتون خانوم جان
    پ.ن: گلمریم تیکه ی لیلاش عااااالی بود ها :)))))

    • قربونتون برم خانوم. شما رو فرق سر بنده جا دارید. فضای مجازیمون که قابل نداره اصن

  5. برای اون خنده قسمت تئاتر به شدت هم عقیده ام. نوشته هات رو دوست دارم بانو

  6. ای جان چه روز قشنگی . من از آش و برف بازی و سادگی این زندگی شیرین خوشم اومد .

  7. اصن یه وضعیه سینماها و تئاترها. تو این یکی دو ساله، چندبار نزدیک بود درگیر شم با ملت. به پیرمرد فیلم جدایی نادر و سیمین، به مادر فیلم اینجا بدون من، به زن فیلم زندگی خصوصی، به تراژیک ترین لحظه ها و صحنه ها و کاراکترها هرهر می خندیدن ملت. کمبود خنده داریم یا چیپ شدیم؟! نمی فهمم به قرعان!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: