نگاشته شده توسط: golmaryam | سپتامبر 21, 2012

روز آخر تابستان

به سلامتی بچه بزرگه کلاس اولی شد. عارضه ای به نام "هرچی مربوط به بچه اس اشک منو درمیاره" برمن مستولی شده. رفته بودیم جشن شروع مدرسه. یک آهنگ قدیمی پخش می شد. باز باز باز، بوی نمچیطوی مدرسه. بوی نمچیطوی مدرسه. این نمچیطوشو کشیده بخونید. یادتون اومد؟ آره خلاصه این آهنگه پخش می شد. نوک دماغم تیر کشید. شروع کردم فحش و کتک کاری با خودم که گریه نکنی ها بدبخ. گریه نکردم. جشن با یک عمو آرشی که گفت همون آرش خالی صداش بزنیم شروع شد. تعدادی از پدر و مادرها داشتند با جدیت فیلم می گرفتند. سوالی که همیشه برای من پیش میاد اینه که چه کسی میشینه این فیلمارو نگاه می کنه و چرا؟ وسط هاش رفتم دنبال جواب آزمایش مادرم و امر خطیر حضور در جشن رو به عمه و مادر بزرگ بچه سپردم. وقتی برگشتم بچه ها رفته بودند سر کلاس و مدیر مدرسه داشت می گفت بچه هاتونو به ما بسپارید. نترسید، ما کارمونو بلدیم. چقدر خوبه یک نفر با اطمینان بگه که کارشو بلده. اون موقع حاضر بودم خودمم بسپارم دست خانم مدیر. کتاب های مدرسه رو هم گرفتم و آوردیم خونه جلدشون کردیم . خیلی زشت و غم انگیز بودند. تازه کتاب فارسی شون "صد دانه یاقوت دسته به دسته" رو هم نداشت. از اون لحظه ای که برگشتیم خونه تا همین الان که در خدمتتونم روزهای فشرده پرکاری رو گذروندم که پوستم کنده شده. چرا انقدر زندگی کار داره؟ بار داره؟ بدبختی داره؟ بابای بچه ها هم که رفته سفر . فکر کن یک زنی روز اول مدرسه بچه اش پا شه بره سفر. اصلا گیرم سفر کاری . هزار تا حرف و حدیث که پشت سرش درمیارن هیچی، خودش هم از عذاب وجدان، سفر و کار و فلان زهرمارش میشه. هه .
یک بلیط تخفیف دار سرزمین عجایب هم از نت برگ خریده بودم که پنج شنبه بچه هارو بردیم اونجا. بعد فهمیدم چه کلاهی سر ملت میذارن این نت برگی ها. چون این روزها خود سرزمین عجایب هم جشنواره تابستونی داشت و تفاوت قیمت چیزی که از اینا می خریدی با بلیطی که اونجا می شد خرید ، کلا 1350 تومن بود. واقعا شرمنده مون کردن این نت برگیا.
امروز عمه و مادر بزرگ رفتند. عصری که ماندانا از خواب بیدار شد، رفتیم یک پاساژی که بالای خونمونه. نیم ساعتی گشتیم که بعد بریم پیتزا ساندویچ بخوریم. زن و مردی هم با سه تا دختر کوچولو اومدن نشستن میز کناریمون. همراه با غذا سه تا نوشابه هم سفارش داده بودم. حوصله عز و جز نوشابه می خوام و تو بخور و تو نخور و اینارو نداشتم. بخورید ولم کنید بابا. بذارید پن دیقه به حال خودم باشم. بچه وسطی میز کناری برگشت گفت: نوشابه برای بچه دو سال و نیمه خوب نیست. قبلش یک معاشرت ملویی با هم کرده بودیم و از سن و سال بچه ها حرف زده بودیم. سام هم بلند شده بود رقصیده بود و می گفت حالا بهم پول بدید. ( دو تا نقطه، یک خط صاف ) آره بچه وسطیه گفت که نوشابه برای بچه ها خوب نیست. گفتم حق با توئه. ولی وقتی بابای بچه ها رفته باشه مسافرت و بچه ها خیلی دلشون براش تنگ شده باشه می تونن بخورن. مامانشون گفت: البته چون روز آخر تابستونه. سرمو تکون دادم و گفتم: فقط روز آخر تابستون.

Advertisements

Responses

  1. یک سی دی هست به نام کلاس اولی ها که شعر های کتابشون رو خونده.
    والا فکر کنم یک زنی هر روزی بدون بچه اش سفر بره یک بخشی از وجدان و دلش درد بگیره و سر و صدا کنه.
    کلاس اولیتون شاد و سلامت و پر نشاط باشن

  2. شعرصددانه یاقوت مال کلاس دوم بود…..بعدشم بی خیال بابا گاهی وقتی مجبوری تنهایی یه کاری بکنی اون کار باعث می شه که قوی تر بشی،همون موقع سخته ها بعدش قوی ترت می کنه..من تو غربت تنهایی زاییدم یه هفته بعد مامانم اومد بیست روز بهدش هم رفت شوهرم هم اهل کمک کردن نیست.خیلی سخت بود

    • بمیرم واسه تنهاییت خواهر. می دونم من خیلی لوسم. واقعا زنایی مثل تو رو تحسین می کنم.

  3. harfaye khoonedaro ke khoondam geryam gereft yade khodam oftadam ;man hasht mahe bardar boodam ke oomadam az iran biroon ;ye jae ke na zabooneshono midounestam na kasio mishnakhtam ,inja to ghorbat zayeman kardam tanhaee badesham tanha boodam kasi nayoumad pisham ye sale badesham shoro kardam raftam daneshga ,mastero shoroo kardam ba ye barnameye sangin ke sob ta bad az zohr har rooz class boodam ;az sakhtiam har chi begam tamoom nemishe;hala ba hameye in ;
    ;;;;; osaf bazam shoharam behem mige bi orzei bebakhsh ke english
    type kardam;type farsi baram kheili sakhte;

  4. کلاس اولی شدن پسرت مبارک باشه عزیزم. عین این زنهایی که تا یکی می زایند می گن خوب تو هم قاطی مرغا شدی مدرسه رفتن بچه ها هم پروژه ای یه که از این به بعد حالش رو می بری.!!!مشق و بنویس و بخون بخون ها و سرکشی ها و نخوندن ها و شیطنت ها و تو رو خدا یه دقیقه دیگه کارتون ببینم هاو شب بیهوش شدن ها از خستگی…. همه اضافه میشن به بار مادری. کی بود می گفت خدا آدم رو ….بیابون بکنه مادر نکنه؟ البته که شیرینه اما ….

  5. به به بزرگ شدن و مدرسه ای شدن مبارک باشه . سلام
    تنهایی رو که نگو . من خونه و زندگی رو ول کردم اومدم یه شهر غریب که مثلا تنها نباشیم انقدر سر کار آقای همسر زلزله و سیل اومده که ناچاره همش دنبال بدبختی های آسمانی و زمینی باشه درنتیجه ما همچنان تنهاییم هر چه کردیم برای زلزله ها برگردیم نشد و دوست تر داشتیم کنار هم بلرزیم و … بگذریم
    بزودی دخملک قشنگت هم مدرسه ای میشه … هم ذوق داره هم اشک و آه و … درک میکنم عزیزم

  6. آره بابا! این باباها می تونن هم بابای خوب و ایده آلی باشن و هم روز اول مدرسه و روز تولد بچه و روز مریضی بچه برن سر کار و مسافرت و ماموریت. هیچ هم عذاب وجدان نکشتشون! که هیچ خیلی هم احساس خود پدر خوب پنداری بهشون دست بده! اینجوریاس عزیزم.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: