نگاشته شده توسط: golmaryam | ژوئیه 3, 2012

عن در حکایت کلاس های تابستانی

تا اونجایی به حضورتون رسونده بودم که بچه اول رو گذاشتیم با بچه دوم بره مهد کودک. بچه اولیه خوشش نیومد و گفت حوصله ام سر میره و اینا کوچیکن و فلان.رفتم این موسسه ای که بالای خونمونه و وابسته به مدرسه سامه اسمشو نوشتم. یک هفته بود که کلاساشون شروع شده بود. چهار روز هفته. دو روز تو موسسه دو روز هم اردو. شنا و فوتبال. بعد فکر کردم سرویس هم بگیرم و بگم که از مهد بیان دنبالش و برسوننش همینجا که دوتاشونو با هم بذارم و بردارم. چون کلاس های موسسه دیرتر شروع میشد و زودتر هم تمام. روز شنبه علی با بچه راه افتادن رفتند موسسه . آدرس مهد ماندانارو هم داد که برگشتنی سرویس ببردش همونجا. روز کاری شلوغی هم بود. ساعت چهار و نیم زنگ زدم مهد که ببینم سام رسیده یا نه. گفتند که نرسیده. زنگ زدم موسسه ببینم چه ساعتی سرویس دراومده. خانوم مسئول گفت: مگه سام تا ساعت چهار بود؟ گفتم بله. منظورتون چیه؟ گفت با سرویس ساعت دو فرستادیمش رفته. گفتم زنگ زدم مهد اونجا هم که نیست؟ گفت پیگیری می کنم. دردسرتون ندم که یک نیم ساعت جهنمی رو سپری کردم تا چند تا تلفن دیگه بزنم و فکر کنم یعنی بچه مو کجا ول کردن، کجا برم دنبالش؟ راه افتادم سمت خونه. از موسسه زنگ زدن که بچه از دم مجتمعتون که رد شده گفته خونمون اینجاست و من باید برم خونه. راننده هم پیاده اش کرده. رفتم خونه و از نگهبان پرسیدم پسر منو ندیدید؟ گفت همین الان رفت بالا. رفتم دم آسانسور و دیدم که داره میاد پایین. در باز شد و سام اونجا بود. یک سری سهل انگاری و اشتباه از طرف هممون اتفاق افتاده بود. من و پدرش براش توضیح نداده بودیم که باید بعد از کلاس بره پیش ماندانا. فکر کرده بود میاد خونه. خانوم مسئول اشتباهی فرستاده بودش . راننده هم به حرف بچه گوش داده وبد و همونجا دم در خونه پیاده اش کرده بود. شانس آوردیم که مجتمعه و آپارتمان نیست که مثلا هیچ کس نباشه و بچه سر ظهر ویلون سیلون شه. دیگه سعی کردم فکر نکنم چه اتفاقاتی ممکن بود براش بیفته.
فرداش علی دوباره پاشد رفت اونجا و کلی دعوا و حرف و معذرت خواهی از جانب اونا و این حرفا. روز سوم سام و ماندانا رفتن مهد و من مطمئن بودم که دیگه سرویس میاد دنبالش. ساعت دو و نیم بعد از ظهر از موسسه زنگ زدن که با وجود این که ما خیلی به سام گفتیم که نباید زود بره ولی رفته سوار سرویس ساعت دو شده و رفته مهد. زنگ زدم مهد که سام اونجاست؟ گفتن سام اصلا نرفته. چون سرویس نیومده دنبالش! بلی
خلاصه ماجراهایی داریم. سام هم دیگه ناراحت شده و دوست نداره این جای جدید بره. حق هم داره. می گفتن بچه هرچی بزرگتر بشه فلان و بیسار، ما باور نکردیم. حالا بیاه

Advertisements

Responses

  1. من شنیدم باشگاه انقلاب هم پانسیون داره ولی اون هم تا ساعت 3 هست. از قیمتش هم چیزی نمی دونم.ولی شنا رو که من برای دخترم پرسیده بودم از همه جا گرون تر بود


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: