نگاشته شده توسط: golmaryam | ژوئن 25, 2012

موکت، رنگ، آلرژی و غیره

حوصله ام واقعا سر رفته و هیچ کس هیچ کمکی نتونست به حال حوصله سر رفته ام بکنه. هیچ کس عبارت است از: گودر سابق، پلاس ، کارم و بقیه چیزها. از صبح وزنه ده کیلویی بستن به دلم. دلیلشم کاملا شخصیه و به هیچ کدوم از مسائل مملکتی، گرانی، آزادی بیان و غیره ربطی نداره. هفته ای که گذشت، دیوارای خونه رو رنگ کردیم. اتاقارو هم با یاری دوستان موکت. به این صورت که مژده رفت موکت هارو سفارش داد. مصی اومد موند خونه تا موکتی ها اومدن و نصبش کردند. البته مصی کارهای دیگه ای هم انجام داد. تمام وسایل اتاقارو کشید بیرون. جابجاشون کرد. اونایی که به نظرش اضافه و به دردنخور بود ریخت دور. بعد دوباره چیدشون. حالا گیرم دو سه نفری هم بهش کمک کردن، ولی باز هم اصل کارو خودش انجام داد. ضمنا برای خودش و بقیه ناهار پخت. صبحش گفت: کوکو سیب زمینی می پزم خوب. گفتم نه بابا، زشته. ملت می خوان کار کنن. سبزی پلو بذار با مرغ. امروز هم تتمه شو آوردم شرکت خوردم. دست پختشم خوبه. دیروز عصر یک ربع زودتر از شرکت زدم بیرون. رفتم ختم. بعد با دل گرفته بچه هارو از مهد برداشتم و اومدیم خونه. کلی تغییر کرده بود همه چی. سام از مهد ماندانا ناراضیه. چه کنم؟ بعد دوباره شال و کلاه کردیم و رفتیم تولد دوست سام. چند تا بچه بودن با مامان و بابا و مامان بزرگ متولد. یعنی فقط بچه ها دعوت شده بودند. ولی چون سام دوست نداره تنها بره من هم باهاش رفتم. کلی ابراز خوشحالی کردند که من و ماندانا رفتیم و به محفلشون رونق دادیم. (عنو ببینا) بعد رفتم رو منبر من چقد بامزه و متفاوتم. هی زر زدم و گیلاس خوردم و ساندویچ خوردم و ماندانارو به کرات بردم دسشویی. خونه قشنگی داشتن. چشمگیر در توالت و آشپزخانه. هعی. فکر کردم چقدر همه چی نسبیه. اون شعره بود تو کتاب سوم دبیرستان قدیم: بسا کسا که به روز تو آرزومند است؟یادته؟ همون که: به روز نیک کسان باش تا تو غم مخوری. همون. کار دنیا این شکلیه دیگه.با کلی قضاوت و اینجور چیزا تا ساعت ده شب موندم تا علی اومد دنبالم. برگشتیم خونه.
فردا رو مرخصی گرفتم. یک ماه و دو هفته است که دارم میام سر کار. چند بار مرخصی ساعتی گرفتم. این اولین مرخصی کاملمه. نه که فکر کنید از خوشی در پوستم نمی گنجم. فردا صبح با ماندانا میرم بیمارستان تا تست آلرژی بدیم جفتمون. بعدش نمی دونم چی بشه. شب هم عروسی دعوتیم. علی میگه تو برو من بچه هارو نگه میدارم. چون حوصله نداره بیاد. حق هم داره. کاش مجبور نبودم اینو توضیح بدم به کسی.
همین چیزای معمولی. ها راستی مژده رویه برای نیمکتمون سفارش داده. رفته پل چوبی ، فوم و رو مبلی گرفته. نمی دونم کی آماده میشه. هنوز آینه و بقیه چیزارو به دیوارا نچسبوندیم. دلم از اون ماهی پلوهایی می خواد که با رزیتا پختیم. کلا دلم یه چیز خوشمزه می خواد. پاشم برم خونه. شاید دیدن بچه ها حالمو بهتر کنه

Advertisements

Responses

  1. اول این که چه دوستای خوبی داری.خدا زیادشون کنه.درداستای تایید همون شعری که گفتی،من الان دارم حسرت داشتن یک چنین دوستانی رو می خورم…بعد هم برای ریه ات دکتررفتی؟

    • هوم آره دوست خوب خوبه. ولی هی دنبال مداد رنگی بچه ها گشتم و پیدا نکردم. زنگم می زنم جواب نمیده. کجاس په؟ دکتر رفتم. برای منم تست آلرژی نوشت و عکس از قفسه سینه. فردا میرم انجام بدم. مرسی که پرسیدی

  2. یعنی خونه خریدین؟
    شایدم سام کلن حوصله مهد رو نداره. با توجه به اینکه پول دو تا مهد رو می دی تا به حال به پرستار فکر کردی؟

  3. اینهایی که ازشون نام بردی دوستات بودن؟! هی وای من! مگه هنوز هم از این دوستا پیدا می شن؟! خوشا به حالت با این دوستای به این ماهی که داری. مبارکتون باشه همه کارهایی که کردین. مخصوصا تخت ماندانا! راستی دوست داره تخت شو؟! می خوابه روش اصلا یا مثل بچه من می خواد تا هزار سالگی تو حلق شماها باشه شب تا صبح؟!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: