نگاشته شده توسط: golmaryam | مارس 14, 2012

پست به مثابه شرویت نوت

از آن جایی که خرما بر نخیل فیلتر بوده و دست ما کوتاه از فیلترشکن و پلاس و نوت گذاشتن و شر کردن و لایک زدن در گودر می باشد، ناچاریم از همین تریبون به دوستان سلامی بکنیم و حرفی بزنیم که دل کوچکمان نترکد: 1- خیاط باشی عزیزم، دوست جان جانی ندیده مجازی ام، پست اخرت همانا که از زبان ما بود. دلم پکید از این ننوشتن و حرف نزدن. باز خدا پدر مادر وردپرس را بیامرزد که امکان نوشتن و ایمیل کردن را برما ارزانی داشت. سبزی هم سرت سلامت می خرم باز. البته هنوز نخریدم. شاید کلا نخرم دیگه. چون شوهر عزیزم رفته یک خروار ماهی خریده و دیگه فریزر جا نداره و تا اطلاع ثانوی ما به جای قورمه سبزی، ماهی می خوریم که سالم تر است و برای قلب مفید بوده و گوززا نمی باشد و از مزایای فراوان دیگری برخوردار است. ر.ج به ویکیپدیای فارسی در مورد ماهی
2- اون سایته هست سارتوریالیست که هی عکساشو تو گودر شر می کردیم می گفتیم کفشاش، باسنش، بلوزش، نمچیطوش، خوب؟ حالا جدیدنا چه پالتوهایی می پوشن توش لامصبا. انقده خوشم میاد. انقده خوشم میاد که نگو. مثلا این، اگه باز شه براتون :
http://feedproxy.google.com/~r/TheSartorialist/~3/vvmBaAkjf-s/ 3- یک چیزی بچه ها د ارند می نویسن تو وبلاگاشون در مورد اسم و فامیلشون، که چی شد این اسمو روشون گذاشتن و اینا. چند تاشو خوندم خیلی خوب بود. مثل اونی که آلوچه خانوم نوشته و بهمن آقا نوشته و آیدای پیاده رو نوشته. اینو هم بخونین که لیلا نوشته:
http://dordaneh.wordpress.com/2012/03/13/من-چگونه-ليلا-شدم/
اگر هم خواسته باشین از این که چی شد من اسمم شد گ.م باخبر باشین باس بهتون بگم که مادرم دلش می خواسته دو تا از بچه هاشو اسماشونو بذاره عاطفه و وفا. مث که در زمان های قدیم یک داستانی خونده بوده که اسم قهرماناش این دو تا بودن. بعد به دلیل مادر سالاری شدید خانواده پدریم اسم چار تا بچه اولشو مادرشوهرش میذاره. سر دنیا اومدن من ، مادر شوهر ریق رحمتو سرکشیده بود، فلذا به پدرم میگه: سگ تو ضرر، اسم این یکیو بذار مریم لااقل دلم نسوزه. پدرم میگه: واع؟ مریمم شد اسم؟ مادرم میگه: مرد، چرا انقد از زمونه عقبی؟ نمی بینی شاعر گرانقدر هی داره میگه: گل مریمو دوس دارم همیشه، تو هیچ گلخونه ای پیدا نمیشه، سالی یه بار اونو از هال می بینم، توی گلخونه منتظر میشینم و الخ؟ پدرم سر در گریبان حیرت فرو می کنه و میره ثبت احوال. ساعتی بعد برمی گرده خونه و شناسنامه رو میده دست مادرم. مادرم نگاه می کنه می بینه ای دل غافل، باز این مرد جوگیر شد و رفت به جای مریم خالی، اسم بچه رو گذاشت گ.م. خلاصه دیگه می بینه چاره ای نیست باس با سرنوشت بسازه. به همین دلیل مادرم منو مریم صدا می زنه. مادر بزرگ عزیزم که نور به قبرش بباره بهم می گفت جول مریم و پدرم هم وقتی خوشحال بود منو به اسم کاملم صدا می زد. بعد دیگه مرد و صدام نزد. خدا اموات همه رو بیامرزه . تو چار خط اسم سه تا از عزیزان خفته در خاک رو هم آوردم. بعله. در مورد فامیلی ام هم نظر خاصی ندارم. ولی گویا اون گدیم گدیما فامیلی رو بر اساس شغل هم انتخاب می کردن و باز هم گویا پدربزرگم در کار بند زدن چینی و اینجور چیزا بوده و بهش می گفتن قابچی. بعد اینو کردن فارسی و شد این فامیلی که الان داریم. لازمه بهتون یاداوری کنم که اسممو خیلی دوس دارم و به نظرم خیلی تک و خفن و ایناست و این یکی از درست ترین تصمیمای پدرم تو زندگیش بوده؟
4- سرتو درد نیارم، یه وبلاگی تو گودر می خونم به اسم مانلی. یک مادری برای بچه اش می نویسه. این پستشو خیلی دوست داشتم :
http://monelly.blogspot.com/2012/03/blog-post_13.html
نون جیم رو هم می خونم با نوشته های کوتاه یک خطی دو خطی اش که از غمش می نویسه و خوب هم می نویسه مثل این:
http://noonjim.blogspot.com/2012/03/blog-post_13.html
کاشکی بوی عید نمیومد.
کاش آدم گریه که می‌کرد بعدش همه‌چی خوب می‌شد.
5- یا این پست «من، قهوه، تنهایی» : امروز مچ خودم را گرفتم که دارم برای یک نفر توضیح می‌دهم که چرا رفته‌ام کنسرت اندی و به تمام آرمان‌های موسیقی راک و متال که به سرانجام رساندنشان روی دوش من بوده خیانت کرده‌ام .کاش علم یک جوری پیشرفت می‌کرد که می شد بروم بخش مربوط به توضیحم را عمل کنم. به جای هی توضیح دادن و حرص خوردن یک آخه شما چیکاره‌ای می‌گفتم و می‌رفتم. به خدا برای همه‌مان بهتر یود
فریناز آش رشته درست می‌کرد برای چهارشنبه سوری. هی پرسید چه مرگت است؟ مرگ خاصیم نبود. سیر گذاشت جلویم خرد کنم. حالم بهتر شد

6- خلاصه خیلی ها هستند که می نویسند و خیلی خوب می نویسند و ادم با خوندنشون یا حالش مثل اونا تو لحظه نوشتن، خراب میشه یا باهاشون می خنده یا گریه اش می گیره.
7- دم غروب رفتیم حیاط مجتمع برای چارشمبه سوری بازی. علی ترقه و فشفشه و ادوات لازم رو خریده بود. چند نفری جمع شده بودند و داشتند ترقه می ترکوندند. شاخه ها هم اون وسط بودن که هنوز کسی روشنشون نکرده بود. چقدر این ترقه فشفشه های چینی بوی گند میدن. هوا پر از دود بود. نمیشد نفس کشید. سام دوست داشت. ماندانا کمی ترسید. بعد یکی از هم مهدکودکی هاشو دید و رفت دست دخترک رو گرفت، با هم ایستادن به تماشا. آتیش هم روشن کردن. جمعیت بیشتر شد. ولی کسی ضبط روشن نکرد. بزن و برقصی نبود. من هم دوبه شک بودم که از روی آتیش بپرم یا نه. می ترسیدم مانتوم آتیش بگیره. آخر هم نپریدم. بعد برگشتیم خونه . ماهی سرخ کردم و اشپل و ماهی دودی. خوردیم و نوشیدیم به سلامتی دوستان. بره اون جا که غم نباشه. والا به خدا

Advertisements

Responses

  1. گلمر یه دونه ای. چکار کنم که بتونی فیلتر رو دور بزنی و حداقل فیسبوک بیایی؟

  2. عاشقتم گلمریم خانوم جان! خدا قسمت کنه تو سال جدید شما رو زیارت کنم ایشالا به همین وقت عزیز:*‏

  3. به روی چشم. در اولین فرصت می شتابم به سویت 🙂
    در ضمن با تابی موافقم. جات تو فیس بوک ( اون یکی گودر) خیلی خالیه

  4. گلمریم جان، ممنون از محبت. من همون مادری هستم که برای بچش مینویسه. امیدوارم که همیشه بتونی‌ بنویسی‌ … بی‌ نیاز از فیلتر شکن.

    ماندانا

  5. سال نو مبارک گلمر خانوم. چه بامزه بود اون داستان گ.م شدنت. بابات یهویی برای خودش چه حرکتی زده! دمش گرم. فسقلی هات رو ببوس.

  6. اول که اسمت که خیلی باحاله یه عالمه هم شعر واسه ات خوندن. خوش به حالت. دوم خدا کنه این داستان احتیاج به فیلتر شکن و سرعت پایین اینترنت و هر چه مربوط و نامربوطه دود بشه بره هوا تا دست اهلش به خرما برسه. سوم واقعا راست میگی که بعضی وقتا بعضیا از دل آدم حرف میزنن. چهارم اینکه از وبلاگ آدم گلابی پیدات کردم و خیلی هم خوشحالم 🙂

  7. گل مریمی دیدگاهمو به قول وردپرس یه بار فرستادم نفهمیدم چی شد! اگه نخوردتش که دیدی اگه نه واسه ت دعا کردم با این قلمی که داری دستت به خرما برسه تا ماها بی نصیب نمونیم و دست آدم گلابی درد نکنه که ما رو با تو آشنا کرد


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: