نگاشته شده توسط: golmaryam | فوریه 18, 2012

یک وبلاگ واقعی

از دیشب به یاد دوستم بودم. فاطمه، مامان آیدا. دوست وبلاگیم. یادش به خیر یه زمانی این دوست وبلاگی برا خودش یه ماجرایی بود. بعد دوستای گودری پیدا کردیم. بعد یه هو گودر و وبلاگ دود شد رفت هوا و یادمون رفت دوستامونو از کجا پیدا کردیم. دوستم رفته جلفا زندگی می کنه. خیلی وقت بود ازش خبر نداشتم. هرچی فکر کردم اسم دخترش یادم نیومد. موقع خواب، چشمام داشت می افتاد رو هم که آیدا تو ذهنم جرقه زد. صبح با صدای ماندانا بیدار شدم. ماندانا خوابیده بود جای من و من هم به موازاتش و برعکس بالش گذاشته بودم و خوابیده بودم. ساعتو نگاه کردم. یک ربع به هشت. تا لحظه اخر داشتم خواب یاسمن رو می دیدم. سوار قطار شده بودیم با هم. یاسمن آمریکاست. شماره تلفنی ازش ندارم. فیس بوک هم فیلتره و نمی تونم برم براش پیغام بذارم که دیشب خوابشو دیدم و دلم چقدر براش تنگ شده. خلاصه از جام پریدم و رفتم سامو بیدار کنم. تلفن زنگ زد.علی می خواست مطمئن شه که بیدار شدیم. گفت که شیرعسل درست کرده برای بچه ها و تو یخچاله. بچه ها شیر خوردن. دوبار پی پی شستم. دست و صورت شستم. کیف اماده کردم و رفتیم پایین. سرویس میاد دنبال سام. مهد ماندانا نزدیکه. سوار سرویس سام میشیم و دو کوچه پایین تر پیاده میشیم. ساعت هشت و بیست دقیقه برگشته بودم خونه. اولین کاری که بعد از روشن کردن لپ تاپ انجام دادم سرچ فاطمه و آیدا بود. آیداهایی چند پیدا کردم، تا رسیدم به وبلاگ دوستم. عکس بچه رو که سمت چپ وبلاگ تو قسمت پروفایل دیدم ، دلم پر کشید. انگار یه آشنای قدیمی رو خیلی اتفاقی تو خیابون ببینی. وبلاگ همین دیشب به روز شده بود. رفتم براش کامنت گذاشتم. چند تا مطلب پایین تر رو هم خوندم. بعد یه نگاه به لیست وبلاگ هایی که می خونه انداختم که اسم خودمو دیدم. اشکم سرازیر شد. چرا واقعا؟ این حجم بلاهت و رمانتیک گری و ننربازی رو کجای دلم بذارم؟ چته؟ نمدونم والا.
دیشب علی داشت صفحه وبلاگ های باز روی صفحه لپ تاپ رو می خوند. از وقتی وردپرس و بلاگ اسپات و گودر فیلتر شدن جل و پلاسمو بردم تو بلاگفا و پرشین بلاگ. بامزه است، خوش می گذره. از عروسا و مادرشوهرا و بچه ها و غذاهایی که می پزن و می خورن و چیزایی که می خرن و ولنتاین و لباس عروس و خلاصه همه چی می نویسن. (انگار من از چی می نویسم؟ هه) بعد یه وقتایی یه وبلاگایی پیدا می کنم که همینطوری یه هو از اردیبهشت 88 مثلا دیگه ننوشته. خوب چرا اینکارو می کنید؟ مردم نگرانتون میشن. غصه می خورن، فکر می کنن بلایی سر بچه تون، خودتون، کس و کارتون اومده. القصه، علی ازم پرسید چی می خونی؟ دنبال چی هستی تو این وبلاگا؟ واقعا کنجکاو بودا نه که فکر کنی می خواست مسخره کنه یا چی. گفتم نمی دونم والا. دنبال هیچ چیز به خصوصی نیستم. همین طوری وقت گذرونی. پرسه زدن تو زندگی واقعی آدما. جدا جوابی نداشتم بدم. بعد همینطور نشستیم به حرف زدن. علی از قدیما خیلی میگه. از بچگی اش. خاطرات با جزئیات. از فلان درس، فلان معلم، فلان همکلاسی. انگار همین دیروز اتفاق افتاده. هر چی به مغز کوچیکم فشار میارم خاطره ای یادم نمیاد. گاهی اوقات که آرشیو وبلاگو می خونم برام تازگی داره بس که تو ذهنم نمی مونه وقایع. بعد ازم پرسید اگه بخوای چند تا اتفاق مهم زندگیتو که تکونت داده بگی، چیا به ذهنت می رسه؟ قبلش خودش از چند تا صحنه که بعضی هاش برمی گشت به دوران طفولیتش گفته بود. به گمونم منظورش چیزی بود که شادی یا غم عمیقی برات داشته باشه. سه تا چیز یادم اومد. لحظه پیروزی تیم ایران به استرالیا. شاید همون لحظه ای که خداداد گل دومو زد. لحظاتی که تو دانشکده فنی داشتیم نتیجه آراء رو می شنیدیم(اولین دور انتخاب شدن خاتمی) و اون شنبه منحوس هشتاد و هشت. جالبه که لحظه دنیا اومدن بچه هام یا اولین باری که در آغوش گرفتمشون ویژگی خاصی نداشتند. لااقل چیزی یادم نمونده ازشون. انگار یه قسمتی از روتین زندگی ام بودند. چیزی که باید می بود. یک شادی روونی به زندگیم اوردن بچه ها. فکر کنم شادی و غمی خیلی عمیقه که همه گیر باشه. تو صورت بقیه ادمام نگاه کنی و انعکاسشو ببینی.
همین چیزا دیگه. اگه خواستید بدونید این روزا چیکار می کنم، ارجاعتون میدم به بلاگفا/پرشین بلاگ، وبلاگ مامانا که از بچه هاشون می نویسن-سلام میرحسین- حالا یه خورده اینور اونر.
یه کسانی هم هستن که دلم بدجوری واسه وبلاگاشون و خودشون تنگ شده و هیچ رقمه دست رسی بهشون ندارم. از جمله: خرس، علیب و ف ف که جل و پلاسشو از بلاگفا جمع کرد و رفت وردپرس. مواظب خودتون باشید، هر از گاهی یه خبری به ادم بدین ببینیم مرده این، زنده این، چه می کنید خلاصه
پ.ن: دروغ گفتم. شیرو ندادم ماندانا بخوره. اخه یخ بود. بعدا با کاکائو قاطی اش کردم و خودم خوردم. چرا انقدر عسل می ریزی تو شیر؟ خیلی شیرین بود بابا. اه

Advertisements

Responses

  1. سلام عزیزم . خدای من میدونه که منم همیشه به فکرت هستم . سایتت فیلتر شده و نمیدونی چقدر من تو اینکارا تنبلم . فیس بوک هم با سختی میرم و گاهی آپ میکنم …. اما همیشه یاد مهربونی و سام و ماندانای قشنگ هستم . یادته آیدا رفت تو اتاق سام و در و بست و گیر کرد و من چقدر شرمنده شدم ؟
    این ماهها کلا تو رفت و آمد بودیم . وقتی هم میرسیم تهران همش به دیدار خانواده و خریدها و کارهای عقب افتاده میگذره . اینه که واقعا وقتی برام نمیمونه . مدتهاست که دوستانم رو ندیدم متاسفانه . البته ما هر بار حدود یک هفته تا ده روز بیشتر تهران موندگار نمیشیم …
    از رفت و آمدها هم خسته شدم . چه هوایی چه زمینی برام شکل یه پروژه سخت شده . حتی تو نقشه هم نگاه کنی متوجه راه طولانی بین دو تا خونه میشی . (گرچه میدونم من و تو کلا در اینمورد شبیه هم نیستیم تو خیلی ارومی و راحت میگیری برعکس من خیلی بیقرارم و همه چی برام سخت بنظر میاد)
    اسم وبلاگت همیشه کنار وبلاگ آیدا هست دیدی که اون بالای بالا و از همه عزیزتر . کاش میشد اساس کشی کنی به جایی که فیلتر نباشه
    حالا که اومدم برم کمی بخونم ببینم تو چه روزهایی رو گذروندی 🙂

  2. ای بابا ، شما دیگه چرا پشت سد فیلتر؟ اگر خواستین یک ایمیل به من بزنین بهتون شماره بدم فیلتر شکن بگیرین
    ZADSARV1@GMAIL.COM

  3. چقدر قشنگ گفتی .منم سه تا اتفاق مهم زندگیم همینا بوده. نه ازدواجم و نه بچه دار شدنم و نه هیچ چیز دیگه مهمترین لحظه زندگیم نبوده . نمی دونم چرا باید این سه تا اتفاق عادی مهمترین اتفاقای زندگی ماها باشه؟!!! اینجور وقتاست که دلم برای خودمون میسوزه…

  4. 🙂 آخرش خیلی خوب بود کلی خندیدم. نوش جون

  5. چه خوب که نوشتی… کم کم تو فکر بودم که چرا گلمریم دیگه ننوشته چن وقته… بوس به تو.

    • نوشای عزیزم چون نمی تونم وبلاگ دوستامو بخونم خودمم نوشتنم نمیاد. تازه باید ایمیل کنم پستامو. کلا خیلی پروسه سختی شده. تو خوبی؟ دختر گلت خوبه؟ اگه پست جدید نوشتی برام ایمیل کن

      • ما خوبیم. سر و سلامت. از وقتی دخمره آمده بیشتر به تو فکر می کنم. از کی دیگه نخوندی وبلاگمو؟‌ عجب وضعیتی شده ها.

      • والا نمی دونم عزیزم. از وقتی گودر فیلتر شد. کی بود؟یکی دو ماهه به گمونم.

  6. سلام مریم جان
    ممنون که به من سر زدی. برام جالبه چون من چندین ساله که وبلاگتو میخونم از قبل از به دنبا آوردن دخترت تا جایی که یادمه همیشه خوندمت و خوب نمیدونم چرا تا حالا نظر نداده بودم…تنبلی شاید شاید هم بی نام و نشون جایی کامنت گذاشته باشم یادم نیست. به هر حال برای من که تو حسابی آشنایی دست کم در این حدی که مینویسی. منم پنجاه و چهاری هستم. دانشگاه شهید بهشتی درس خوندم. کلی خوشحالم کردی. امیدوارم که بیشتر آشنا بشیم.
    شاد باشی

  7. سلام گلمریم .چطوری؟ چند وقت پیشا تو خوابم بودی!! خیلی هم خواب عجیب غریبی بود بعد تنبلیم اومد بهت بگم همون موقع.الان فقط یادمه یه صحنه که کنار یه تخت بزرگ زانو زده بودی و لم داده بودی به تخت. یه ربطی هم به نهنگ و این چیزا داشت قضیه. اولین بار بود خوابتو میدیدم!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: