نگاشته شده توسط: golmaryam | نوامبر 20, 2011

تفنگ من کو لیلی جان، ت فنگ من کو؟

دیروز رفتم از دوستم هفت تاش شلوار گرفتم به امانت. دوستم لباس فروشه. از این مراودات با هم داریم که من چیزی پیشش بذارم یا اون بذاره پیش من برای فروش. عجله داشت بره ناهار بخوره. من هم می خواستم زودتر برگردم خونه و از ساعات باقیمانده تنهایی ام لذت ببرم. پلاستیکی برای شلوارها نداد. انداختمشون روی صندلی کنار راننده. اونجایی که باید می پیچیدم سمت راست که بیام خونه، یک هو تصمیم گرفتم بپیچم به چپ و برم از آجیل فروشی برای بچه ها تنقلات بگیرم. گفتم که از وقتی ماندانا رو از شیر گرفتم، مدام گرسنه است. این اجیل فروشی تو محله خودمون نبود و تعریفشو از دوستم شنیده بودم که همیشه چیزهای هیجان انگیزی داره. مثل سنجد. ایا سنجد هیجان انگیز است؟ آیا آدم برای یک مثقال سنجد می کوبد می رود محل دیگری و به آجیل فروشی محل خود خیانت می کند؟ بلی. گاهی وقت ها.
خلاصه اولش اسم مغازه رو یادم رفته بود و همین طور که می رفتم یه شیرینی فروشی دیگه دیدم و خواستم اونجا پارک کنم که یادم افتاد نه اسمش یه چیز دیگه بود. کمی جلوتر سمت چپ خیابون چشمم خورد به مغازه مورد نظر. سمت راست خیابون پارک کردم، از خیابون رد شدم و رفتم اون جا. یه ذره از این و یه ذره از اون و کمی از این پسته و یه خورده الو و صد البته یک بسته سنجد و گرد غوره و آرد نخودچی و یک جعبه از این کنجد صافا که عشق من در زندگی می باشه خریدم. میون کلامتون گرد غوره تو غذا خیلی خوشمزه اس. امتحانش کنید. بعد رفتم مغازه بغلی اش که گوشت و مرغ و ماهی داشت. کمی چرخیدم. دزدگیر ماشین صدا کرد. فکر کردم مثل همیشه یه ماشین از کنارش رد شده که صداش دراومده. خاموشش کردم. بعد با لبی خندان، دلی دلی کنان از خیابان رد شدم و به سوی خودرو روانه. پلیسی با لباس سبز، بی سیم به دست ایستاده بود و با مردی صحبت می کرد. آیا می خواست کسی را ارشاد کند؟ آیا مامور گیر بود؟ نمی دانستم و اعتنایی نکردم. دزدگیر را زدم. قفل ماشین باز بود. تعجب کردم. در را که باز کردم آه از نهادم برامد. شلوارهای نازنینم نبود. رفتم سمت پلیس. فهمیدم از ماشین مردی که کنار پلیس ایستاده دزدی شده. همین چند دقیقه پیش. پارکبان آن سمت خیابان هم، ماشین و دزدها را دیده که سراغ چند ماشین رفته اند. زحمت کشیده و شماره شان را یادداشت کرده بود. کیوسک پلیس هم دو قدم بالاتر بود. اون آقا هم ادعا می کرد که دو تا کیف سامسونت پر از پول تو ماشینش بوده که دزدیدن. عجب. آدم عاقل دو تا کیف پر پولو میذاره تو ماشین میره؟ والا. القصه کمی ایستادیم و فهمیدیم که پلاک ماشین زانتیای سفید دزدی بوده. با آقای پلیس رفتم تو کیوسک پلیسا. رئیسشون نشسته بود و یه قابلمه که تا کله اش پر قیمه ماسیده بود جلوی روش بود و بقیه هم بشقابای ملامین بی قوارشونو اورده بودن که سهمیه ناهارشونو بگیرن. آقای رئیس گفت: "بیا شماره خودرو رو بگیر و برو کلانتری فلان. اعلام کن بهشون." ‏ طبعا نرفتم اعلام کنم. یه خورده داغ کردم. بعد فکر کردم باز خوبه شیشه ماشینو نشکستن. اگه اون موقع که دزدگیر صدا داد می رفتم بیرون چی؟ اگه یه هو می زدن با چاقو ناکارم می کردن چی؟ یه هو عکس دو طفل معصومم اومد جلو چشمم. گفتم خدارو شکر که نرفتم. بچه هامو کی می خواست بزرگ کنه؟ کی می خواست بره و از مهد بگیرتشون؟ یکی دو ساعت بعد حالم بهتر شد. امید به زندگی در من جاری شد. از این بهتر نمیشد.‏

حالا خواستم بگم اگه شوهر/دوس پسر/نامزدتون با هفت تا شلوار خوش قواره و یه زانتیای سفید پلاک دزدی اومد خونه و گفت: عیزم بیا اینارو امتحان کن ببین کدومش بهت می خوره، یاد آر ز شمع مرده یاد آر. اینجا شمع مرده منم. یه وقت فکر نکن عشقشه که فوران کرده ها. نه. شانسش گفته و به تور ماشین من خورده. حالا بعدش فکر کردم یعنی شلوارارو می فروشن یا می برن میدن کس و کارشون بپوشه؟ کاش دومی باشه. خیلی صحنه کیمیایی طوری اومد به نظرم. بهروز وثوق میره داخل. دختره نشسته داره سیگار میکشه. شایدم سیگار گوشه لبشه داره ظرف می شوره . یا خاکستر سیگار آویزونه و داره غذارو هم می زنه. دختره میگه: شیری یا روباه؟ بهروز یه نیشخندی می زنه و میره از پشت بغلش می کنه و با اون یکی دستش شلوارارو می گیره جلو صورت دختره. البته اینجاش یه خورده سخته دراوردنش ها. فقط آقامون بهروز و کیمیایی از پسش برمیان. دختره پوزخند می زنه: همین؟ پسره از اون ناتوهاس. چیزی از کیفای پر از پول نمی گه. ناکس

Advertisements

Responses

  1. با این دو تا پست آخرت خیلی حال کردم …یه حس طنز با مزه ای توش هست …یه حس طنز عجولانه ! 🙂

  2. مثل همیشه عالی
    عالـــــــــــــــــــــــــــــــــــی

  3. عزیزمی :*

  4. اين اتفاق براي منم افتاده و خيلي حس بدي داشتم مخصوصا وقتي اومدم و ديدم داخل ماشين بهم ريختست يهو شکه شدم.احساس کردم چرا من بايد کار کنم اونم با اين رئيسمون بعد برم برا خودم يه چيزي بخرم اونوقت يه نفر حق خودش بدونه که وسايل منو برداره بره.اگر چه چيز باارزشي تو کيفم نذاشته بودم ولي بازم وقتي فکر مي کردم عصباني مي شدم.خسته شدم ازين مملکتي که توش تو روز روشن جلوي چشم همه دزدي مي کنن و پليساش مي گن اگه چيز خاصي رو نبردن مي توني شکايت نکني.

  5. اون هفته خیلی راجع به دزدی شنیدم اولش ترسیدم ولی آخرش کلی خندیدم دستت درد نکنه

  6. خيلي چسبيد


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: