نگاشته شده توسط: golmaryam | سپتامبر 23, 2011

پائیزه و طبعن برگ درخت هم می ریزه

دیروز عصر رسیدیم. چمدون رو باز نکردم. گذاشتم بچه با لباسای کثیف و نمدار خوش باشه. مامانم گفت بچه هارو بذارید اینجا برید مهمونی. گفتم کی حال داره دوباره ایییین همه راهو برگرده تا برشون داره نصف شبی؟ زنگ زد به خواهرم که بچه هارو بیارن بذارن پیشت؟ می خوان برن مهمونی. خواهرم گفت باشه. ولی باز دلم رضا نبود. همینطوری .

اس ام اس داده بودم به رزیتا که برنامه ات چیه؟ گفته بود معلوم نیست و اینا. یک قرار ضمنی گذاشته بودیم که اگر بود، ببریم بذاریمشون اونجا. مهمونی بچه نداشت و همه سیگار می کشیدن و راحت تر بودیم که بچه هارو نبریم. زنگ زدم گلی خانوم که میای پیش بچه ها بمونی؟ گفت دارم اسباب کشی می کنم.نمی تونم. پیاز خورد کردم تو زودپز و یک بسته گوشت انداختم توش و با هم تفتشون دادم. یک لیوان برنج هم شستم و ریختم تو قابلمه. به هرحال حتی اگه قرار شد ببریمشون بهتره تو خونه شام بخورن. خونه بازارشام. ما خوشحال. به خواهرم زنگ زدم که نمیارم بچه هارو. همین الانشم خوابم. نصف شبی چه جوری بیام دنبالشون؟ گفت خوب. فردا ناهار قورمه سبزی می پزم بیاین. آیا قورمه سبزی ناهار فردا، تکلیف امشب رو روشن می کنه؟ نه. بی خیال. مهم اینه که برگشتیم.علی رفت یک چرت بخوابه.

رزیتا اس ام اس داد که بچه هارو بیار. لباس پوشیدیم و رفتیم دم خونشون. سام با سارا جوره. سارا با ماندانا. کمی  نشستیم تا بچه ها یخشون آب شه و بعد رفتیم مهمانی. بعد از یک سال و نیم، تنهایی می رفتیم جایی. البته اگه «جدایی نادر از سیمین » رو حساب نکنیم. خوش گذشت. همه چی به دل بود. مزه و غذا و دوستان. شام رو دیر دادن.

رزیتا زنگ زد که ماندانا چه جوری می خوابه؟ گفتم روی پا یا با راه رفتن تو بغل. گفت خیلی خوابش میاد و گریه می کنه ولی نمی خوابه. گفتم الان میایم. توی راه علی خوابش برد. دم در خونشون که داشتم پارک می کردم صدای گریه بچه رو می شنیدم. قلبم فشرده شد. در رو که باز کرد کفشامو در آوردم تو حیاط و پله های آپارتمان رو دو تا یکی رفتم بالا. ماندانا گریان و نالان پرید تو بغلم. شیر خورد ولی نخوابید. سه تایی رفتیم تو ماشین. تو راه خونه خوابیدند. حالا یه ماشین بود و من و سه موجود خوابیده که باید می بردمشون داخل خونه به نحوی که خواب از کله شون نپره. اول سام رو بغل کردم و سوار آسانسور شدم. گذاشتمش روی تخت و کفشاشو درآوردم. بعد رفتم ماندانارو آوردم و اخر سر علی. طبعا سومی رو کول نکردم. به سختی بیدارش کردم و راضی اش کردم که اینجا خونمونه و بچه هارو برداشتم و باید بریم بالا. گیری افتادم ها.

Advertisements

Responses

  1. عزیییییزم… چه خوبه که می نویسی دوباره. یعنی ما توی گودر داشتیمت… اما اینجا بهتره یه جورایی.

  2. با سلام
    ما یک تیم پژوهشی دو نفره از دانشگاه های علامه طباطبایی و شاهد هستیم که در مقطع کارشناسی ارشد رواشناسی مشغول به تحصیلیم. برای پژوهش تازه مان به تعدادی از افراد نیاز داریم که وارد سایت پژوهشی ما شوند و در پژوهش ما شرکت نمایند. پژوهش ما مرتبط با بررسی برخی از ویژگی های شخصیتی با توجه به گرایش جنسی افراد است. کافی است برای شرکت در این پژوهش به آدرس سایت ما که در زیر می آید رفته و پرسشنامه ها را تکمیل کنید. قطعا جز با پاسخ گویی شما دوستان انجام این پژوهش میسر نیست و با شرکت خود لطف بزرگی به جامعه علمی و ما خواهید نمود. پیشاپیش از نگارنده وبلاگ بدلیل استفاده از این محل برای اعلان خواست پژوهشی مان بدون توجه به مطالب وبلاگ عذرخواهی می کنیم و اعلام می کنیم از آنجا که این پژوهش با بودجه شخصی انجام می شود هیچ سرمایه ای جهت تبلیغات نداشتیم. از این رو ناگزیر به این کار شدیم. در ضمن ممکن است در وبلاگی از روی فراموشی چند بار این آگهی را درج کرده باشیم. از این بابت هم عذر می خواهیم. آدرس سایت پژوهشی ما عبارتست از:
    http://www.ravan-azmoon.otaqak.ir
    در نهایت باز هم سپاسگزاریم.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: