نگاشته شده توسط: golmaryam | سپتامبر 6, 2011

پیریویسلی آن گ.م

تا اینجا رسیده بودیم که گ.م یک زن سی و خورده ای ساله بود که با شوهر و بچه اش زندگی می کرد. سر کار می رفت. دوست و رفقاشو می دید. داستان می ساخت از زندگی اش. بعد از خرداد هشتاد و هش یه بچه به این دنیا اضافه کرد. حالا شدن یه چل وخورده ای ساله. یه سی و خوره ای ساله. یه پنج و نیم و یه دونه یک و نیم ساله. بچه اولیه داره میره پیش دبستانی. همین مهر که بیاد. بچه دومیه زارت و زورت  دندون درمیاره. الان یه ساله که داره دندون درمیاره. سرتق و بلا و زرزرو و تودل بروئه. از صب تا شب وصل ممه مادره. مادره خسته اس. ولی بازم میگه شکر. تنمون سالم. حوصله اش سر رفته. مونده که برگرده سر کار و بچه رو بده مهد یا بمونه و شیش ماه دیگه بچه داری کنه؟ چمدونه والا. شاید این کارو بکنه یا بزنه اون یکی کارو کنه. همه اش مونده به این که حال و روزش تو نیمه دوم سال چه جوری باشه.

پ.ن: ممنون از احوال پرسی هاتون. خیلی وقته دلم می خواد بنویسم ولی فیلترشکن ندارم. البته دلیل مسخره ایه. سعی می کنم بیشتر بنویسم. خودم هم بهش احتیاج دارم

Advertisements

Responses

  1. خوش اومدی…صفا اوردی…


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: