نگاشته شده توسط: golmaryam | ژانویه 9, 2011

ظهر اولین روز برفی زمستان 89 خود را چگونه گذراندید؟

یک مشت برنج و یک رون مرغ  رو با  سیب زمینی و هویج و پیاز خرد شده ریختم تو زودپز و آب بستم بهش. ساعت دوازده و نیم تازه یادم اومد که بچه ناهار نداره. بچه خوابیده. بچه خسته است. مثل مادر بی نواش. دیشب ساعت دوازده بیدار شد شیر بخوره . ناگهان  شام و شیری که خورده بود، بالا آورد. دو بار. حتی اگه مادر دو بچه باشی، هول برت میداره و آژانس می گیری و در حین این که به دوستای دکترت اس ام اس میدی که چه کنم و کجا برم و شوهرتو توجیه می کنی که تو بمون پیبش اون یکی بچه ،  خودتو می رسونی به نزدیک ترین بیمارستان محل که از شانس خوبتون دکتر اطفال داره. دکتر نگاهی به رنگ و روش انداخت و معاینه کرد و گفت چیزی نیست. نیازی به داروی خاصی نداره. آب خنک بهش بده. صبر کن تا صبح ببین چی میشه. دلم می خواست بهم می گفت که همین جا بمون تا صبح. بخوابونش روی این تخت. اگه باز هم بالا آورد ببینم چیکار باید بکنم. نگفت. ولی خوشبختانه بچه به جهت اثبات ادعای مادر، مایع زرد رنگی بالا آورد که همانا صفرا بود. باز هم دکتر گفت چیزی نیست . نگران نباش. یک جور خوبی گفت. نگرانی از سرم پرید. برگشتم خانه. ماشین سواری دوای درد بچه های مریضه. خوابش برد. پدر و پسر خواب بودند. بچه رو گذاشتم روی پام. دو بالش گذاشتم زیر سرش. دو بالش هم پشت سر خودم. تابش دادم. دیدم خواب خوابه. خوابوندمش رو تختش. تا صبح یکی دو باری بیدار شد. گرسنه بود. شیر خورد. آب خورد وخوابید. از پنجره صدای ششششششششش می آمد. صدای ریختن آب روی آسفالت. صدای گذشتن ماشین از خیابون خیس. صبح از رفت و آمد علی و سام و سخنرانی های ماندانا بیدار شدم. هر چه کردم، ماندانا نخوابید.  با چشمان نیمه باز پی پی بچه شستم. علی گفت: همین الان عوضش کردم. کاری نکرده بود. کارش رو گذاشته بود برای مادرش. کاری سفت و محکم. خدا رو شکر. روی سقف خونه ها برف نشسته. روی سقف ماشین ها. توی حیاط مجتمع. عصری با بچه ها بریم حیاط برف بازی؟ ماندانا رو چکار کنم؟ بذارم تو کالسکه؟ سرما نخوره؟ حالا ماندانا خوابیده. غذاشو بار گذاشتم. سوپ دیشبی رو خودم خوردم. متشکل بود از هویج و سیب زمینی و پیاز و مرغ، با یک بسته سوپ آماده. اصلا شاید به خاطر همین بالا آورد. به بچه که سوپ آماده نمیدن. چه مادری هستی تو؟  روی درختا چه برفی نشسته. نگاه کن. الان بچه بیدار میشه. چشام داره میافته رو هم. پاشم برم زیر زودپزو خاموش کنم.

Advertisements

Responses

  1. گلمر جان یک مرکز پزشکی کودکان تو خواجه عبدالله هست که فکر کنم اسمش پگاهه .من دوستام که بچه هاشون رو بردن خیلی راضین .البته یک کمی دوره به من و تو ولی خوب اونوقت شب زیاد راهی نیست.

  2. سلام
    یه چیز مهم هست که بد نیست تو هم بدونی. ولی… .
    بی خیال.. بیا وبلاگم. همین
    http://yekmohammad.persianblog.ir/

  3. سلام سوپ آماده منطورت نودله؟ اینا کالریشون خیلی پایینه …. اگه هم منظورت از این سوپ بسته بندی هاست اونها هم خیلی ادویه دارن تا دو سال ندی بهتره گی مریم جونمممممممم

  4. انشالله همیشه سلامت باشن

  5. سلام دوستم. ماندانا و سام خوبن؟ با شیطونی های سام چی کار می کنی تو این روزهای برفی؟ ميگم يه نفر به اسم گل مريم برام کامنت میگذاره انگار مرد هست و بابای یه بچه هی ميخوام بهش بگم لااقل تو کامنت من اسمش رو عوض کنه تا اینکه فهمیدم تو گلمریم هستی اون گل مریم…

  6. سلام. چند روز گندی رو در خونه به بچه داری تمام وقت می گذروندم، حال آنکه آدم خونه نشستن نیستم. از وبلاگ مامان ارشک به اینجا رسیدم و احتمالا نیمی از آرشیوت رو خوندم. به لحاظ تعدد فرزندان مشابهیم. دختر فسقلی من به زودی یه سالش می شه.
    خوندنت خیلی خوب بود و حسودیم شد به روابط زنونه ی شما. چیزی که من سال هاست خودم را ازش محروم کردم. حسودیم شد به این همه بی شیله پیلگی. حتی به اشک هایی که اجازه دارن هروقت مایل بودند بریزند.

    گفتم مدیونتم نیام و این ها رو بهت نگم. بوس.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: