نگاشته شده توسط: golmaryam | اکتبر 7, 2010

نوستالژی خر است، گاو من است

چند روز پیش قرار گذاشتیم با سام بریم به مهد کودک قبلی اش  سر بزنیم و دوستانش رو ببینیم. چرا که چونان گابی، آخر خردادماه گفته بودیم  دیگه اینجا نمی آییم و نرفته بودیم و با این که مهد خوبی بود هیچ تشکر ویژه ای از کسی ننموده بودیم. سر راه یک  جعبه شیرینی خریدیم و رفتیم. ماندانارو نبرده بودیم. از در اصلی که وارد شدیم تغییرات کوچکی به چشممان آمد. رنگ شدن  چند جای جدید. اضافه شدن یک دیوار کاذب که بچه ها بتونن ازش بالا برن. اضافه شدن یک عدد جامپینگ برای بپر بپر بچه ها، نقاشی روی دیوارها  و موکت جدید پله ها. سلام و احوال پرسی کردیم با مسئولی که توی سالن ورودی نشسته بود. سام طبق معمول پشت سرم قایم شده بود. زفتیم سراغ کلاس سابق سام. قبلش مربی زبانش که خیلی سامو دوست داشت آمده بود و بچه رو تحویل گرفته بود. بچه هم که انگار نه انگار. البته قند توی دلش آب می شد ولی در ظاهر چیزی بروز نمی داد. در کلاس که باز شد، دوستای سام با جیغ و هوار ازمون استقبال کردن. ترنم و علی و دو تا دختر که اسماشونو نمی دونستم اومدن جلو. سام  چسبیده بود به مانتوم و سرشو انداخته بود پایین. چند دقیقه ای به ناز و خجالت گذشت. ساعتی بود که درس نداشتند و بچه ها برای خودشون سرگرم بازی بودند. چند تایی با هم نشستند سر یک میز. شروع کردند با زبان خودشون به خاطره تعریف کردن. چیزهای بانمک بی معنی و کرکر خنده. نگاهشون می کردم و چشمام پر اشک شده بود و نوک بینی ام تیر می کشید. اه. بخواب بابا توام. همه اش اشکت دم مشکته. خوب حالا اینا که هیچی شون نیست. دارن بزرگ میشن و عین خیالشونم نیست که سام باهاشون هست یا نیست. خود سام هم که خوشحاله. الان تو سر پیازی، ته پیازی، چی هستی که داری دماغتو بالا می کشی؟ بعله با چنین ادبیاتی سعی کردم زر زر درونمو متوقف کنم. نیم ساعت بعد از کلاس دراومدیم و رفتیم  سرکلاس اولین مربی سام. ساعت خواب بچه های کوچکتر بود. کمی توی فضای صمیمی قدم زدم. سام با لگوها  بازی کرد و سوار ماشین  پلاستیکی  ای شد که دیگه براش کوچک بود. بعد از یک ساعت که برگشتیم خونه ناراضی بود. چرا زود برگشتیم؟ چرا بیشتر نموندیم؟ اصلا چرا رفتیم؟ چرا بچه ها هیچ وقت از هیچی راضی نیستند؟

Advertisements

Responses

  1. ته پیاز و سر پیاز رو خوب اومدی.زیاد اتفاق می افته واسه مسائل مربوط به بچه ها – که نه سر پیازیم نه تهش- احساساتمون به جوش میاد

  2. من عاشق اون مهار زدن به احساساتت هستم. به نظرم در فضای زنونه/مادرانه وبلاگستان وجود گلمریم یک must have واقعی هست.

  3. واقعا چرا بچه ها اصلا راضی نیستند،من فکر میکردم دختر من اینجوریه.

  4. دلم برات خیلی تنگ شده.

  5. يكبار بگذار هرجوري هست از چيزي كه مي خواد سيراب بشه…


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: