نگاشته شده توسط: golmaryam | اکتبر 2, 2010

دل مشغولی های چند روز خیر

ساعت دوازده شب، ساعت خیلی خوبی است. بچه ها و همسرم معمولا در این ساعت خوابیده اند. دیشب در چنین ساعتی  داشتم کتاب «چهل سالگی»می خواندم. یعنی تازه شروع کرده بودم به خواندن. موضوع داستان خوب بود ولی جمله ها روی اعصاب پیاده روی می کردند. تا جایی که خواندم، داستان زنی در آستانه چهل سالگی است که شوهرش بسیار دوستش  دارد و پس از چندین و چند سال زندگی مشترک- دختر دانشجو داشتند- همچنان در پی خانم می دوید و مراقب تمام خواسته ها و منیات ایشان بود. مثلا خانم که از خواب بیدار میشد و به هم ریخته بود، آقا می دانست چه آهنگی بگذارد که خوبش کند. (نه بابا؟) البت که ما ندیده نیستیم. در همین فضای مجازی خودمان، هستند کسانی که مدام قربان صدقه زنانشان می روند-مجازی-. ولی در دنیای واقع یک مورد نشانم بدهید.برای من دوست داشتن قابل قبول است ولی توجه مدام به یک نفر و دانستن تمام خواسته ها و نیازهایش؟ نمی دانم. یک جاهایی هم احساساتی مثل دختربچه های نابالغ. در صفحه اول کتاب، این جمله دلم را آشوب کرد : «دوباره سعی کرد و این بار پنجه پای راستش خنکای ملافه را به درون کشید. »  القصه کتاب را نیمه کاره رها کردم و رفتم سراغ » مانولیتا به سفر می رود» . بسیار مفرح و خنده دار. همینطور که می خواندم و بستنی وانیلی قاطی با آب پرتقال شادلی می خوردم- که هر دو خیلی زیاد شیرین اند و دیگر مثل سابق مزه نمی دهند-، ناگهان صدای مهیبی به گوشم رسید. کتاب را گذاشتم روی میز. گوش دادم. صدا از طرف حمام بود. جرات نداشتم در را باز کنم. صدای آب بود. حدس زدم که لوله ای ترکیده. علی را بیدار کردم. خواب و بیدار در حمام را باز کرد. آب داغ همراه با بخار می پاشید و مثل ماری فش و فش می کرد. هر چه سعی کرد شیرآب  کوچک پایین روشویی را ببندد، نشد.شیر فلکه اصلی کنار در ورودی آپارتمان است. داخل کمدی که درش قفل است و کلید آن را همانا نگهبانی مجتمع دارد و بس. شال و کلاه کرد و رفت نگهبانی. کلید را گرفت و آمد. رفتم سراغ کتابم. صدای آب می آمد. علی آمد داخل و چکش خواست. گفت که توی قفل، کلید شکسته مانده و باز نمی شود. با تقلای زیاد در نئوپان کمد شکسته شد. شیر آب بسته شد. علی هم خوابید. من هم مانولیتا را ته خواندم و گرفتم خوابیدم.  صبح روز بعد نامه ای از مدیریت ساختمان گرفتیم که برای پاره ای توضیحات درخصوص شکستن در به مدیریت مراجعه کنید. مراجعه کردم و هر چه به مدیریت توضیح دادم که قبلا در قفل، کلید شکسته بود و ما نصف شبی چاره دیگری نداشتیم قبول نکرد. عصر همسرم رفت و خشتک مبارک را بر روی سر ایشان پاپیون نمود. ظاهرا  جواب داد. 

از ماجرای بالا چند روز گذشته. کامپیوتر خراب بود و سرم شلوغ بود و دلم گرفته بود و گه گیجه داشتم. دلم هنوز گرفته و کماکان با گه گیجه دست به گریبانم. کتاب «چهل سالگی» را کامل خواندم. خوشم آمد. نکات ضعف یاد شده را داشت ولی رابطه دختر و مادر و عشق دوره  جوانی خوب درآمده بود. باری، همین ها.

Advertisements

Responses

  1. حس خوبی داشت این پست. آدم نا خود آگاه لبخندش میاد.
    🙂
    باری. همین !

  2. چه شبی داشتین !!!
    حالا میگفتی چرا خرابی و دلت گرفته حداقل نگران نمیشدیم . یعنی الان خوبی ؟ امیدوارم که باشی
    راستی هنوز پارک پرواز میری ؟ اینبار که خواستی بری من هم میام 🙂 ماشین دار شدم بلاخره

  3. منویات واوش جا افتاده.

  4. مدير ساختمون عجب عتيقه ايه!!!

  5. خوب…این دلگرفتگی شاید مربوط به پاییز باشه…
    نمی دونم….اما خب در مورد..اون موضوع دانستن تمام خواسته ها توسط عناصر ذکور…یافت می نشود فکر کنم…

  6. اين روش پاپيون زدن خشتك روي سر طرف مقابل خوب جواب ميده. به خصوص در جامعه مدني ما. حيف كه من بلد نيستم. دوره اي چيزي سراغ نداري؟

  7. سلام… با اجازه لینکتون کردم
    ممنون


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: