نگاشته شده توسط: golmaryam | سپتامبر 14, 2010

پس از یکه به دوی زناشوهری

دراز کشیده بودم روی تخت و داشتم  «مونولیتا به سفر می رود «رو می خوندم. سام ازم پرسیده بود چرا دارم کتابشو می خونم؟ گفته بودم می خوام ببینم خوبه یا نه. گفت پس برام بخون. گفتم به دردت نمی خوره. باید بزرگ تر شی. با پام  تخت و پارک ماندانا رو تکون می دادم که بخوابه. صدای ویز ویز مانند موسیقی اش هم بلند بود. هرچند رو اعصاب بود ولی گفتم قطعش نکنم بلکه م بخوابه. خوابید. کتاب رو زمین گذاشتم و اومدم تو هال. صدای رادیوی سام می اومد. دو نفر داشتن در مورد تیاتر با هم حرف می زدند. علی روی مبل خوابش برده بود و سام روی زمین. ساعت ده و نیم بود. یاد اسمارتیسی افتادم که توی کمد خودمون قایم کرده بودم تا در فرصت مقتضی بدم به سام. نصفشو با چای خوردم. درشو می بندم و نصف دیگه شو فردا با سام می خورم.

Advertisements

Responses

  1. تو زیادی همسرت تو زندگیت محوه .اونقدر که ادم فکر میکنه اصلا وجود نداره و گاهی فقط سایه ایه مثل شبهی بر دیوار که گاهی کمرنگ و گاهی اصلا نیست.نمیدونم چرا.
    اره میتونی بگی بهتر از تو ام که با شوهرت ال هستی و بل هستی و ….. ولی به نظر من دیگه زیادی و خیلی زیادی اندیشه هات در مورد زندگی ساده و ناچیزه.
    تو هم مجازی هر چی میخواهددل تنگت بگویی.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: