نگاشته شده توسط: golmaryam | سپتامبر 10, 2010

کتاب فروشی اگر

دیروز با سام و ماندانا رفتیم کتاب فروشی. به سام قول خرید ماژیک داده بودم. هرچند که فکر نمی کردم کتابفروشی مورد نظرم، ماژیک هم بفروشه، که می فروخت. آدرس رو اول صبح با مرضیه چک کرده بودم. اسم کوچه یادم رفته بود. پرسیدم که میشه از خیابون شونزده آذر وارد کوچه شد؟ گفت : بله. ولی به گمونم کوچه بن بسته. وارد خیابان شانزده اذر که شدم، ماندانا خواب بود. ساندویچی آیدا بسته بود. فکر کرده بودم که برای سام ساندویچ بخرم. چون می خواستیم بعد از کتاب، بریم کفش بخریم. کوچه دوم، عبدی نژاد بود. سر کوچه رو با میله بسته بودند که نشه با ماشین وارد شد. خواستم بر شونزده آذر پارک کنم، ولی تابلوی حمل با جرثقیل، منصرفم کرد.کمی پایین تر پیچیدم تو خیابون نصرت. دوباره آمدم بالا. عبدی نژاد از خیابان کارگر راه داشت. کوچه باریکی نبود ولی هر دو طرف ماشین پارک شده بود و راه به اندازه عبور یک ماشین باز بود. رفتم تا ته کوچه. هوا گرم بود. آفتاب مایل افتاده بود روی پای ماندانا که تو صندلی ش خوابیده بود. سام دستش زیر چونه اش بود و داشت ماشین هارو تماشا می کرد. انتهای کوچه یک مغازه کتاب فروشی بود. تابلو نداشت. کنارش مغازه ای با کرکره های پایین بود به نام کلاسیک. دوبل پارک کردم. اگر کسی می خواست ماشینش رو جابه جا کنه، می دیدم. کالسکه ماندانارو از صندوق عقب درآوردم  و بازکردم. سام هم پیاده شده بود و داشت سرک می کشید. رفت داخل و دوباره برگشت بیرون. ماندانارو گذاشتم تو کالسکه و وارد شدم.با آقایی که پشت پیشخوان ایستاده بود سلام و احوال پرسی کردم. پرسیدم شما فلانی هستید؟ نبود. نگاهی به دور و برم انداختم. یک فضای شش یا نه متری بود که یک چهارمش رو از بقیه جدا کرده بودند و کتاب کودک و ماژیک و دفترنقاشی گذاشته بودند. سام رفت سراغشون. چند تا کتاب انتخاب کردیم. روی میز وسط مغازه، کتاب های چاپ جدید، چیده شده بود. پلاستیک کتاب های دست دوم رو گذاشتم روی پیشخوان و گفتم که شنیدم شما کتاب دست دو هم برمیدارید. آقای فروشنده گفتند بلی. طبقه پایین هم کتاب های دست دو رو گذاشتیم و شرایط خرید و فروشش هم نوشته شده. با سام رفتیم طبقه پایین. سقف رو با گونی پوشونده بودند. یک جور قشنگی. مثل سرداب. حس خوبی داشت. روی کتاب ها خاک ننشسته بود و اغلب نو بودند. (همیشه تصور می کردم که کتاب های دست دو باید خاک گرفته باشند) سام  خسته شده بود. ماندانا غر می زد. صندلی های کوتاهی توی مغازه بود و میشد روشون بنشینید و کتاب بخونید. نشستم و به ماندانا شیر دادم. بابت کتاب های نو و دست دو جداگانه فاکتور بهم دادند. کتاب هایی که برده بودم رو هم فاکتور کردند و گفتند که بعد از فروششون باهام تماس می گیرند. بچه هامو جمع کردم و گذاشتم توی ماشین. کوچه باریک رو دنده عقب با فلاشر روشن اومدم تا سر. افتادم تو بلوار کشاورز. به سام گفتم : می دونی اسم این خیابون چیه؟ بلوار کشاورز. پرسید قبلا اسمش چی بوده؟ گفتم از وقتی من یادم میاد همین بوده. ببین چقدر درخت داره. بعد رفتیم که با هم کفش بخریم. همون کفش مشکی پر از بند بغل زیپ دار که وقتی راه میره چراغاش روشن میشن.

پی نوشت : کتاب های نیکلا کوچولو یادتونه؟ سامپه کسیه که نقاشی های اون کتابارو می کشید. حالا یک کتاب هایی ازش چاپ شده مصور. خیلی بامزه ان. مال بچه ها نیستند. حداقل اینی که من گرفتم ربطی به بچه نداره. واسه دل خودم خریدمش. اسمش موسیو لامبره. انتشارات خروس. کتاب بانمکیه.


Responses

  1. من عاشق سمپه‌ام
    الان این کتابه رو هرچی سرچ کردم چیزی دستگیرم نشد، انتشارات خروس هم همین‌طور!
    چاپ امساله؟
    مشخصات دیگه‌اش چیه؟ مترجم؟ شماره تلفن ناشر؟
    خیلی خیلی ممنون می‌شم اگه بگی 🙂

  2. سلام . بلوار کشاورز قبلا اسمش بلوار الیزابت بوده .

  3. كاش مي گفتي چه كتابهايي خريدي ..عاشق شنيدن اسم كتابها هستم….نمي دونم چرا؟

  4. سلام خانم‌جان
    بزرگواری کنید یک ایمیل مرحمت کنید، عرضی دارم خدمتتان.
    سپاسگزارم

  5. بلوار الیزابت . اینو مادر بزرگم میگفت قدیما که زنده بود … من هم کلی کتاب خونده شده دارم که تو کتابخونه انباری دارن خاک میخورن شبیه همون سرداب .یه روزی بنا بود ببرمشون برای هدیه همه رو اما کاری که میخواستم انجام بشه نشد و کتابها موند رو دستم …
    راستی من حسابی تنها هستم اما خونه بدون مبلمانه تا دو هفته برای همین خبر ندادم . همه چی رفته برای تعمیر . ماشین دار هم شدم اما آیدا هنوز صندلی نداره برای همین از جانب بزرگان رانندگی فعلا ممنوعه …
    من کتابهایی رو که گفتی یادم نمیاد

  6. سلام
    من چند وقتی هست وبلاگتونو می خونم ولی تا حالا نطری ندادم ، خیلی ساده وقشنگ می نویسید.
    دو تا سوال داشتم ،اول اینکه می تونم وبلاگتونو به بلا گرولم اضافه کنم؟
    و دوم اینکه من می خواستم به دختر عموم که تازه رفته اول دبیرستان و تا الان همش از این رمان های عشقی خونده چنتا کتاب پیشنهادکنم که بخونه،شما حتما تجربتون توی کتاب از من خیلی بیشتره،به نظر شما چه کتابایی رو بهش بگم خوبه؟

  7. من بلوار كشاورز رو خيلي دوست دارم. خاطرات سنين دبيرستان.
    منم اين كتاب رو نديدم. كتابفروشي كه گفتي بايد جالب باشه

  8. اسم اوليه بلوار «آب كرج» بوده.علم دستور ساخت و بهسازي اونو مي ده زمان پهلوي دوم و بعد اسمش ميشه «بلوار اليزابت»…الان هم تهراني هاي قديم با اسم عام «بلوار» هنوز اونجا رو مي شناسند.
    از نكات جالب ديگه يكي از فرعي هاي شمالي بلوار هست كه قبل از انقلاب به نام «ميكده» بود و بعد از انقلاب با حفظ وزن گذاشتن: «دهكده» !!!

  9. من هم تابستون که از 16 آذر رد شدیم سلامی به آیدا کردم. زمان ما انقلابی بود در عرصه فست فود کالباسی.

    من یک دو سال آخر دانشگاه فهمیدم می شه رفت همین کتابهای درسی و خیلی ارزونتر دست دو خرید!!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: