نگاشته شده توسط: golmaryam | اوت 15, 2010

از حال خوب به حال بد

نزدیک ظهر بود. ماندانارو زدم زیر بغلم و رفتم سوار تاکسی شم برم پلیس به اضافه ده. دم در یک ماشین دویست وشش برام نگه داشت. مادر و بچه ای کنار راننده نشسته بودند.گفتند کجا میرید؟ گفتم سر چهار راه. رسوندنمون. پیاده که شدیم، به ماندانا گفتم : امروز رو شانسیم دختر. ببین کی بهت گفتم. رفتیم داخل. از خانوم مسئول پرسیدم که می خوام پاسپورتمو باطل کنم و یک نفر اضافه کنم. گفت باید بری گذرنامه یافت آباد. درخواست بده و همونجا باطل کن و بیا. بچه بغل، خوشحال و شادان آمدم بیرون. به تاکسی ای که پشت چراغ قرمز بود گفتم : دربست یافت آباد. گفت نمی خوره. پرایدی که بغل دستش بود، آرم آژانس داشت. گفتم: یافت آباد میرید؟ گفت: مسیرم میدون راه آهنه. بیاید تا یک جایی می رسونمتون. نشستم و کمربند ایمنی رو بستم. ماندانا بالا آورد. با دستمال پاک کردم. پرسید : گرما براش بد نیست؟ باد خنکی می وزید. روز گرمی نبود. گفتم چرا احتمالا ولی مجبورم که برم. توی اتوبان نواب به راننده  یک تاکسی که بغل دستش بود گفت : آقا یافت آباد میری؟ راننده سرشو تکون داد که آره. از ماشین پیاده شدم. کرایه نگرفت. گفت مسیرش بوده. سوار تاکسی شدم. نصف راه رو نرفته بودیم که پرسید: خانوم روزه اید؟ گفتم نه. گفت بستنی می خورید؟ و یک عدد-باورتون نمیشه- فالوده بستنی میهن گرفت طرفم. گفتم : مرسی. خودتون نمی خورید؟ گفت خوردم. این اضافه است. بستنی رو خوردم. به ماندانا شیر دادم. خوابید. رسیدم به مقصد. پنج تومن گرفت. وارد ساختمان گذرنامه شدم. سوت و کور بود. از سرباز جلوی در پرسیدم : تعطیله؟ گفت : نه. موبایلمو تحویل دادم و رفتم بالا. آقای مسئول گفت: این عکس چرا خدشه دار شده؟ اشاره کرد به عکس سام که خط خطی شده بود. گفتم بچه خط خطی اش کرده. گفت باید مدارکتونو بیارید همین جا. از همین جا پست کنید. مدارک همراهم نبود. آمدم  دم در. دربست گرفتم تا خانه مادرم. مدتها بود که خیابان هارو این وقت روز ندیده بودم. خیابان هاشمی پر از مغازه بود. چه خوب. به مقصد رسیدیم. پیاده شدم. ماندانارو گذاشتم خانه مادرم. دوباره سوار تاکسی شدم و رفتم تا اولین بانک ملی که سه چهار راه تا خانه مادرم فاصله داشت. چهل و پنج دقیقه نشستم تا نوبتم شد. پنجاه و دو هزار و پانصد تومن به حساب اداره گذرنامه و شهرداری -سرجمع- واریز کردم و خارج شدم. خیابان یک طرفه بود. سه چهارراه رو پیاده گز کردم تا خانه مادرم. هوا برای سر ظهر اواخر مرداد ماه خوب بود. مدتها بود انقدر راه نرفته بودم. به خواهرم گفتم : شربت نمی خورم. سیر میشم نمی تونم ناهار بخورم. ناهار پلوی سفید گذاشته بود با خوراک لوبیا. چای بعد از ناهارمو خوردم.عکس هایی که برای گذرنامه داده بودم عکاسی محل چاپ کنند، گرفتم. سوارتاکسی شدم  تا مهد کودک سام. بعد برگشتیم خونه. سام خانه رو به طرفه العینی به هم ریخت. خودم هم دست کمی از سام نداشتم. خوابم می آمد. ماندانا نق می زد. سام  گفت بیا پیش من بشین. گفتم تو بیا پیش من. رفتم دراز کشیدم روی تخت. ماندانارو گرفتم بغلم. لگد می زد. یک ساعتی با هم کلنجار رفتیم. شاید هم بیشتر. برای سام ساندویچ درست کردم . علی آمد. سام گفت بریم پارک. حاضر شدم و ماندانا به بغل رفتیم پارک. نشستم روی صندلی. سام روبه روم داشت از سرسره بادی پایین می اومد. داد می زد: مامان نگاه کن. براش دست تکون دادم و با صدای هیجانی- احساسی داد زدم : آفرین پسرم. زنی بچه بغل نشست کنارم. دختر شش هفت ساله اش کنار همسرش بود. کمی حرف زدیم. خسته شدم. ماندانا خوابیده بود. علی و سام سوار ماشین برقی شدند. با کالسکه آمدم بیرون از محوطه بازی. نشستم روی نیمکت فلزی. سرما زد به استخوان کمرم. باد خنکی می وزید. سام و علی ایستاده بودند کنار منقل بلالی. پسرهای اسکیت سوار از کنارم گذشتند. پاهای ماندانا یخ کرده بود. چراغ های شهر از لابلای درخت های پارک پرواز سوسو می زد. خونمون کمی دورتر پیدا بود.

Advertisements

Responses

  1. in neveshtata tasviri bud. engar gab aksi ro negah mikardam. hesam in bud.

  2. یعنی باور کنم چیزی که قرار بود تا دقایقی دیگه هوا کنی اینه؟
    چقد دلم بستنی های ایران و خواست.(خواننده هات که نمی دوونن,بذا فک کن من خارجه نشینم!)

  3. ولی خداییش خسته نباشی.

  4. یه سوال ؟ پلیس به اضافه ده توی این ماه رمضونی چه ساعتی شروع به کار میکنه؟ شما میدونید؟ می خوام ببینم میتونم قبل از این که برم اداره برم اونجا؟ فقط از این جهت می پرسم که شما هم رفتید اونجا.
    —————————-
    از سعت هشت شروع می کنن گویا. من دیرتر رفتم. هم دیروز و هم امروز. ولی وقتی پرسیدم گفتند هشت

  5. یعنی این همه کاررو تنهایی انجام دادی ؟ پس حال بدش کجاش بود ؟

  6. مياي يه روز با هم بريم پارك پرواز؟
    اگه سرسره بادي هاش كار مي كنند خيالمون راحته

  7. دوست عزیز می خواستم از شما و دوستانتون خواهش کنم هر شب کمی از غذای خودتون رو داخل یک ظرف یکبار مصرف یا روی یک تکه روزنامه بگذارید و در جای مناسبی برای گربه ها قرار بدید تا اون بیچاره ها هم چیزی گیرشون بیاد.
    با حیوانات مهربان باشید و به کودکانتان عشق به طبیعت و حیوانات را بیاموزید.

  8. openend بود؟ حال بدش رو خودمون پيدا كنيم؟

  9. وای من خوندم نفسم برید . اینهمه تو یه روز !
    این پارک پرواز همونه که یه بار برام گفتی ؟ دلم خواست . فکر کنم خیلی از این پارکه خوش خوشانت میشه 🙂 حالا آخرش که خوب بود !!!

  10. عجب همتی! البته اگر تو یک روز همه کار رو تموم نکنی هی عقب می افته و سخت تر می شه.

    راستی من هر شب کلیپ خنده های ماندانا رو نگاه می کنم و کیف می کنم!
    منتظرم زود به طوطی هندیم نشون بدم.
    خیلی ببوسش.

  11. سلام لطفا منو برای سواپ خبر کنید
    متشکرم


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: