نگاشته شده توسط: golmaryam | اوت 9, 2010

از نداشته ها و تاسف ها

داشتم عکس های سایت the sartorialist  رو نگاه می کردم. مثلا این عکس:

  یک مرتبه احساس کردم چقدر این آدم ها در  شهرشون راحتند. انگار که تو خونه شون هستن. یک جور راحتی و بی خیالی توی طرز لباس پوشیدنشون هست. کاملا معلومه که به دل خودشون لباس پوشیدند. لااقل انتخاب های عکاس که این رو نشون میده. ما برعکس. همیشه ناراحتیم. مانتومون کوتاست. شالمون میره عقب. کفشمون پامونو می زنه یا کفش زیادی تخته.لاک داریم و دلمون شور می زنه. آستین لباسمون هی میره بالا. از خودمون مطمئن نیستیم. اگر کسی تو خیابون جلومونو بگیره و بگه من عکاسم و برای سایتم دارم عکس می گیرم، میشه یک لحظه ؟  حتما قلبمون میاد تو دهنمون. فکر می کنیم می خواد بگیره ببرتمون. یا از عکسمون  سوء استفاده کنه. در اغلب عکس های این سایت یک جور راحتی و دنیا به هیچ کجای اون آدمه نبودن رو می بینم. یاد شعری افتادم. «ما دو دستادست، همه جا خود را در خانه خویش می انگاریم» .سرم رو از جایی که نشسته بودم نود درجه به چپ چرخوندم و توی کتابخونه جستمش. جلد نارنجی «هوای تازه» رو دیدم. شعر رو پیدا کردم. مال پل الواره

آخرش میگه : «ما آشکاری مطلقیم. عاشقان خود را در خانه ما می انگارند.» یک زمانی خیلی این شعر رو دوست داشتم. تقدیم نامه ابتدای کتاب به تاریخ بیست وشش دوازده هفتاد و هفته.

Advertisements

Responses

  1. تو هم؟
    من کارم تماشای عکس‌های این وبلاگ ا. آپ که می‌کنه، در هر شرایطی که باشم، اول باید برم اون رو ببینم

  2. گلمر جان عوضش از نظر مو راحته والا. نمی دونم موهای تو چه شکلیه ولی من بیچاره موهام وزه. باید هر روز سشوار بکشم و تازه وقتی به کلاس می رسم همه ش دوباره وز خورده رفته هوا. یعنی نمی دونی چقدر وقت می ذارم واسه این چهارتا شوید. آخرشم هیچی. همه ش می گم ایران همه ش رو هل می دادم زیر روسری معلوم نبود چه خبره اون زیر

  3. آره واقعا … راحتی و آرامش پر !
    وایسیم تو خیابون یکی از ما عکس بگیره ؟ اون هم برای سایت ؟ وا پناه بر خدا ! اصلا ممکن نیست …
    اعتماد پر !
    هر چی دلمون خواست بپوشیم و برای خودمون بزنیم بیرون بدون اینکه به خودمون بگیم الان مردم ما رو ببینن پیش خودشون چی فکر میکنن ؟؟؟ تقریبا امکانش صفره .
    سادگی پر !
    عاشق این کتاب جلد نارنجی هستم . من که دو جلد ازش دارم . البته یه جلدش رو خودم به همسرم قدیما هدیه داده بودم و حالا دوجلد کنار هم هستن … یاد قدیما بخیر

  4. خیلی هم نمی ترسیم,اگه بترسیم که خوب این جوری لباس نمی پوشیم.

  5. ميدوني گلمريم جان. گرفت و گير بيرون به جاي خود ، هممون ميدونيم و ازش شاكي هستيم.
    اما يك گيرهايي هم تو خودمون هست. حالا من و تو براي خودمون خيلي پاگير اين قيد و بندهاي مرسوم نيستيم – ديدي بعضي خانمها براي رفتن تا سر كوچه طوري خود را مي آرايند كه ماها براي عروسي رفتن هم اينقدر وقت و انرژي صرف نميكنيم. اما من كمي روي آيين حساس بودم و الان دارم روي خودم كار ميكنم.
    ديروز تازه لباس تو خونه آيين را عوض كرده بودم كه تصميم گرفتم بريم هايپر استار. آيين اونقدر عجله براي بيرون رفتن داشت كه ديدم اگر بخوام لباس بيرون تنش كنم ممكنه به غرغر منتهي بسه. بعدش فكر كردم بابا ميخوام برم پمبرز و پنير و ماست و سيب زميني و … بخرم ، آتليه كه نميخوام برم. بخاطر همين پيش درآمد ذهني ، توي فروشگاه همش چشمم به پاشنه هاي باريك 10 سانتي ميخورد كه صاحبانشون مواظب بودند لاي درز فلزي تسمه بالابر ( اين ترولي ها رو چي ميگن؟) گير نكنه و به زور چرخ خريد سنگين رو هل ميدهند. چرا اينهمه سختي بي مورد به خودمون ميديم؟

  6. بعضي آرزوها را بايد به گور ببريم!!!!!

  7. با نظرت موافقم منم تو اون فضای آزاد مدتی زندگی کردم.واقعا لذت بخشه…

  8. «ما آشکاری مطلقیم» ….

  9. موافقم با حس ات. اینجا من هر بار که ملت را می بینم حتی الان بعد از حدود ۶ سال همش همین فکر را می کنم که خواهر من یا دوستای من نمی تونن به این آزادی لباس بپوشن. اینکه فکر می کنم خواهرم هر بار که صندل می پوشه باید تنش بلرزه که نکنه دستگیر بشه واقعا عذاب آوره.

    حالا من اون کتابه رو می خوام باید چی کار کنم؟!‌

  10. حیف که نمیتونیم.

  11. این احساس آزادی رو من تو هند دارم، برعکسش خفگیش رو تو ایران.
    باورت می شه یک روز من چادر رنگی سرم کردم رفتم بقالی سر کوچه امون؟ و فقط هم بخاطر یاد قدیما؟؟
    هیشکی هم نگام نکرد

  12. ای گلمریم جان

    من الان به این عکس که نگاه میکنم اینا میاد تو مغزم:

    لاغری، اپیلاسیون، اتوی مو، ابرو خلاصه اینجا هم اگه عکاسه بیاد جلوم من عمرا بذارم عکس ازم بگیره

  13. من به يك نتيجه اي رسيدم و همون راحتيه. بعضي وقتها وقتي همرنگ جماعت باشم راحتم. بعضي وقتها خودم باشم راحتم. گاهي اگر «آشكار مطلق» باشم راحت نيستم. ولي سطح بلوغ جامعه ما در اين امر خيلي پايينه و هميشه انرژي زيادي ازمون مي گيره.

  14. آره يه حسِ دلتنگي كردم منم.
    ما خيلي راحت نيستيم…

  15. سلام گل مریم عزیزم
    تاسف به خاطر نداشته ها کار همیشگی ماست
    این سایت عکسهای قشنگی داشت
    مرسی از معرفیت
    میشه با هم دوس شیم ؟

  16. اون كتاب نارنجيه اسمش هست همچون كوچه اي بي انتها

  17. I invite you to read a text of the Iranian writer and poet Mohsen Emadi in Spanish and Farsi in my blog IMPEDIMENTA
    http://impedimentatransit.blogspot.com/
    Best regards from Barcelona, Spain

  18. چقدر برداشتها میتونه متفاوت باشه. برعکس تو من یه اضطرابی تو این عکس میبینم. از حالت کنار هم قرار گرفتن پاها و نگاه نه چندان مطمئنش

  19. سلام. کاملا با حستون موافقم. ولی این پستش رو حتما نگاه کن.
    به نظر من میشه حتی با پوشیدن مانتوهای دراز مشکی و مقنعه هایی که فقط گردی صورتهامون رو نشون میده باز هم استایل آفرید. که نشون بدیم با اینکه اینا رو به تن ما به زور پوشنوندن ولی ما فرای این لباسهای غمگینیم. مثل یک لبخندی که روی صورتهامون بذاریم. برق ناخنی که میزنیم. روژ صورتی کمرنگی که می زنیم. اینها همه می تونن در این وانفسا روزنه ی امیدی باشند برای این حالت خفقانی که برایمان ایجاد کرده اند.

  20. http://thesartorialist.blogspot.com/search?updated-max=2010-06-29T10%3A22%3A00-04%3A00&max-results=20

    Not Hiding Behind Her Uniform, Florence

    منظورم این پست بود.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: