نگاشته شده توسط: golmaryam | ژوئیه 28, 2010

سحرخیز

ساعت شش صبح زنگ زدم به تیما.  تولدش بود. نیم ساعتی گپ زدیم. از دانشگاه برگشته بود. می خواستن شام برن بیرون. ساعت هشت و نیم با ماندانا رفتم درمانگاه. برای واکسن چهارماهگی. نشستیم به انتظار. از داخل اتاق صدای جیغ و داد دختربچه ای می اومد. نمی خواست واکسن بزنه. زوج جوانی  صندلی های روبروی من بودند. به هم نگاه  کردیم و لبخند زدیم. زنی از در وارد شد. چادر گل گلی اش داشت از سرش می افتاد. رنگش پریده بود. به خانوم منشی سلام  داد  و زد زیر گریه. شوهرم کتکم زده. حالم خوب نیست. زخمی شدم. انگشت دست چپش رو بالا آورد که خون ازش می چکید.به دست راستش یک النگوی طلای ضخیم داشت. می نالید و گریه می کرد. منشی پاشد رفت بغلش کرد. بردش آشپزخونه. صداشون می اومد. زنگ زدم 110. دوباره کنسلش کردم. بچه هام گفتن آبرومون میره. با نداریاش ساختم. حالا که به نون و نوایی رسیده اینطوری می کنه. مسجد میره. مثلا حاجیه. تو خونه ج میاره. هیچی نمیگم. دکتر جوونی از اتاق اومد بیرون و رفت تو آشپزخونه. خانوم آروم تر. اینجا درمونگاهه. من وکیل نیستم، قاضی نیستم. بسه دیگه. صدای زن برید. دختربچه از اتاق واکسیناسیون بیرون اومد. سرحال و سردماغ. دامن کوتاه صورتی داشت و کیف صورتی. با مادرش از در رفتند بیرون. ماندانا و من داخل شدیم.

Advertisements

Responses

  1. 🙂
    😦

    اولي برا خودت دومي برا خانومه.

    نمي دونم كي بود مي گفت كه مرد رو بايد تو زندگيش بدوني تا هيچ وقت وقت نداشته باشه به چيزي غير از پول درآوردن فكر كنه!!!!

  2. سلام
    مطلبت خیلی جذاب بود . از نظر ادبی میگم و از نظر اجتماعی هم که…بله واقعیتیه که توی جامعه ی ماهست البته بقیه جاها هم هست فقط مدلش فرق میکنه
    من با شعری از استادم جناب محمد رضا احمدی به روزم خوشحال میشم تشریف بیارین ونظرتونو بفرمایین

  3. انگار یک تکه از یک رمان سرخ شده را بکشی به نیش .

    (و چقدر این روز ها این تکه ها زیادند .)

  4. داشتم وبلاگتون رو میخوندم جالب بود تا اینکه به اینجا رسیدم که به پسرتون گفته بودید له ات میکنم خیلی دلم براش سوخت اگه کسی به خودتون این حرفو میزد چه حسی پیدا می کردید واقعا
    ——————————————
    حس بدی پیدا می کردم.

  5. طفلك اون خانومه.

  6. تبريك ميگم
    4 ماهگي ماندانا خانوم رو

  7. چه داستانی … زیاد شنیدیم اما …

    حال ماندانا بعد از واکسن خوبه ؟ امیدوارم خوب گذشته باشه 🙂 یه وقت 6 صبح زنگ نزنی به من که تولدم رو تبریک بگی 🙂

  8. هی مریم گلی..
    نمی دونم چرا اون دختر دامن صورتی رو ربطش دادم به اون خانومه…که وقتی بزرگ می شه…هی دست و دل آدم بلرزه که قراره…به زیر دست چه مردی…؟؟…
    هی هی…
    راستی مریمی….لپ دخترتو ببوس..

  9. اگه من جای زنه بودم ترجیح می دادم بمیرم تا اینجوری زندگی کنم. هرچند معلوم نیست اگه واقعا جاش باشم از این تو سری خور تر نشم. شاید اونم وقتی هم سن من بوده برای زنایی که شبیه امروزش هستن دل می سوزونده


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: