نگاشته شده توسط: golmaryam | ژوئیه 25, 2010

چرا نمی نویسم؟

از صبح کسل بودم. نه به خاطر این که تا دوی نصفه شب ماندانا نمی خوابید و بالا میاورد و انگار ترش کرده بود و آخر سر قنداق و عرق نعنا  خورد و خوابید. نه به خاطر سام که باز خونه رو به هم ریخته، جلوی تلویزیون بود و برای رفتن به تنها کلاس تابستانی اش- سفال کانون پرورش فکری- ادا درمی آورد. نه به خاطر گوشم که به دلایل نامعلومی درد می کرد، یا این که هرچی فکر می کردم اسم دکترم و جایی که برای سونوگرافی می رفتم  یادم نمی اومد و باید این اطلاعات رو به دوست عزیزی می دادم. دو بسته سوپ آماده ریختم روی دو تکه مرغ و هویج خورد شده و پیاز. گوشی تلفن زیر گوشم بود. سوپ رو هم زدم. بادمجان های پلاسیده رو پوست گرفتم و نازک خرد کردم و نمک پاشیدم. زهرابشون که رفت، ریختم توی قابلمه و درشو گذاشتم که کمتر روغن ببره. برای شام کشک بادمجان درست کردم. پلو و تن ماهی به سام دادم و براش چند تا از قصه های «من و بابام» رو از روی کتاب تعریف کردم. نشستم پای گودر. ساعت سه شد. گفتم : سام؟ بریم پارک پیش فراز ؟ کلاس سفال؟ نه نریم. پس چیکار کنیم؟ بریم خانه اسباب بازی. دیگه دیره. خانه اسباب بازی تعطیل شده. مکث کرد. چیزی نگفتم. راحت ترم بود که بگه نریم. ببین اگه الان نریم باز هم دیر میشه و به پارک هم نمی رسیم ها؟ گفت : پس فقط بریم پارک بازی کنیم. کلاس نریم. گفتم باشه. دروغ گفتم. حاضرشون کردم و رفتیم سوار ماشین شدیم. برای ساعت یک ربع به نه شب هم وقت دکتر گوش و حلق و بینی گرفتم. شماره همه اونهایی که اسمشون رو یادم رفته بود پیدا شد. سی دی شاهرخ گذاشتم و روندم. ماندانا رو با کالسکه سپردم به لیلا. فواره ها باز بودند و باد قطره های ریز آب رو، به اطراف می پاشید. پله هارو دو تا یکی بالا رفتیم. هنوز سر حضور و غیاب بودند. نشستم روی صندلی. برخلاف دفعه قبل که عصبی بودم و به سام گفتم : «سام بشین والا  له ات می کنم.»، نشوندمش بغلم. حرف زدیم با فراز. مربی گفت : نمی خوای برای مامانت قابلمه درست کنی؟ آمدم پایین. زیر سایه درختی، کنار فواره ها کالسکه نارنجی رنگ دخترم پیدا بود. لیلا می خندید. دلم باز شد. خسته بودم. خوابم می برد. اگر کسی کاری به کارم نداشت، همون جا روی نیمکت خوابم می برد.

Advertisements

Responses

  1. این تیکه «کاش که دلش نخواد بره کلاس «رو هفته ای سه بار تجربه می کنم..البته از گرمای کلافه کننده این روزها بعد از 8 ساعت کاره مال من!

  2. همه ما به نوعی درگیر این مشکلات و روزمرگی ها هستیم….

  3. گلی خانوم درسته که سام پسر خودته ولی نباید با بچه اینجوری حرف بزنی حتی اگه عصبانی باشی

  4. واقعا چرا بچه هاي من و تو بر عكس همه بچه ها ددر دوست ندارند؟
    البته آيين يك موقعها ميگه ددر ها ، ولي اينو وقتي ميگه كه به زعم من ما تو ناف ددريم. يعني وسط پارك يا كلاس. اونوقت ددر كجاست لطفا؟

  5. آخی…دوستم….چقدر تو را فهمیدم…

  6. سلام- بايد بگم من يه پسر 4ساله دارم و واقعا تو مشكلات بچه داري موندم ،ولي عاشق عاشق عاشق نگاهت به زندگي و شجاعتت (براي داشتن بچه دوم) هستم-

  7. مرسی از لیلا..از خنده ی لیلا.

  8. خدا قوت … من هم خیلی وقتها کلافگی و بیحالی گریبانم رو میگیره . اما چه میشه کرد ؟؟؟


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: