نگاشته شده توسط: golmaryam | ژوئیه 10, 2010

یک روز تعطیل

امروز عصر با سام رفتیم جشن تولد. ماندانا رو نبردیم. گذاشتیم خونه پیش پدر و جفت مادربزرگ هاش.اندازه چند سی سی هم شیر دوشیدم و ریختم توی شیشه که بدن بخوره. افاقه نمی کرد البته. گفتم قنداب(قنداغ؟) قاطی اش کنند. تولد بیشتر آدم بزرگ داشت تا بچه.  سام همون اول مهمونی  توی بغلم خوابش برد. وسط صداها و زوزه ساسی مانکن و بقیه. بردم گذاشتمش رو تخت بچه متولد شده. بچه هایی که داشتند بازی می کردند بالای سرش ماسک های ترسناک و شمشیر گذاشتند. هی رفتم و برداشتم. تکونش دادم که بلند شه. سام پاشو کیک  آوردن. سام پاشو کادوهارو دارن باز می کنن، ببین. سام پاشو شام بخور. سام پاشو بریم. بعد از دو ساعت بیدار شد. ساندویچ و نوشابه به دست سوار ماشین شدیم. برگشتیم خونه.  الان ساعت از دوازده گذشته. خوابش نمیاد. سه تایی با هم توی اتاقیم.  پتوشو پهن کرد کف اتاق. وقتی رفتم برای جفتمون بستنی بیارم،  ماندانا رو چند قدم جابه جا کرده و گذاشته بود  روی پتو. چه جوری این کارو کردی؟  خوب بزرگ شدم.تونستم. من مواظبشم.  اسباب بازی هارو چید دور و برش . به ماندانا شیر دادم. بدقلقی می کرد. زمان برد تا بخوابه. سام گفت : مامان بستنی ات تموم شد؟ چرا هی تو برنده میشی؟ نخور تا من برنده شم. ماندانارو گذاشتم سرجاش. سام توی برگه های سررسید نامه نوشت. بلند بلند قصه هاشو تعریف کرد. مثل این که شارژش داره تموم میشه. سرشو گذاشته روی بالش که بخوابه. چشماش داره هم میاد. دارم گودرمو صفر می کنم. سرمو که برمی گردونم می بینم نیست. رفته روی تخت دراز کشیده. شاید هم خوابش برده باشه.

پ.ن : محض دل دوستان «خوششش به حالت چقدرررر تو خوشی» عرض شود که فردای روز پست قبلی مریضی ام عود کرد. به چند تا  ز دوستام زنگ زدم که بیان پیش بچه ها که برم دکتر. نشد. نتونستم صبر کنم تا علی بیاد. به سام گفتم من میرم دکتر . بابا هم چند دقیقه دیگه میاد. بغض کرد. نرو. وایسا تا بابا بیاد. داشتم می مردم از دل پیچه. رفتم. بعد علی آمد با بچه ها. داروهامو گرفته بودم. سرم وصل کردم. رفت نیم ساعتی تو خیابون چرخ زد و دوباره اومد دنبالم. خوب شدم. بعد فکر کردم لابد می تونستم زنگ بزنم اورژانس و بگم حالم اینطوریه و دو تا بچه کوچیک دارم. شاید می اومدن خونه بهم سرم وصل می کردن.

Advertisements

Responses

  1. ای خدا … معلومه که میشد . همون بهتر بود به اورژانس زنگ میزدی .
    امیدوارم دیگه مریض نشی واقعا . هر وقت بچه ها مریض میشن من میگم کاش من مریض شده بودم جای بچه و هر وقت خودم مریض میشم تازه میبینم چه فاجعه ای پیش اومده …
    سلامت باشین همگیتون .

  2. طفلکی….با دو تا بچه مریضی خیلی سخته…کاش از دستم کاری بر میومد…اصلا کاش بهم زنگ می زدی!

  3. من همش فکر می کنم آدم تو ایران باشه حداقل تنها نیست. مامان و بابا و یک ایل فک و فامیل و دوست و آشنا هست برای چنین مواقعی. اما وقتی اینجور پستهای تو رو می بینم فکر می کنم انگاری آدم همیشه تنهاست به خصوص وقتی که نیاز به کمک داره.

  4. bebakhsid mishe esme bashgah ya kelase senaye same azizobehem bedid , chon man ham pesaram hmsenesame shomast va har ja miram sabteam migan khoosi darim va donbale ye kelase khobam chon kheili doost dare ma kh.sattarkan zendegi mikonim shomare onjaro bdid mamno misam ….mamnon

  5. آره بابا،ویزیت در منزل رو برای چی گذاشتند پس

  6. من فکر می کردم من اینجا تنهام . یک بار که شوهرم حالش بد بود می خواستم زنگ بزنم اورژانس بیاد چون کار دیگه ای از دستم بر نمی آمد کسی ر هم ندشتم البته زنگ نزدم اما همه اش گفتم اگر ایران بودم…حالا این هم از تو که ایران بودی.طفلک تو.
    و اما اینکه مریم جان از خوشی نوشتن هایت را قطع نکن.

  7. سلام گل مریم
    من تازه پیدات کردم
    من صفورام
    من درست فهمیدم دیگه؟ دیگه گل مریم دیگه ای با دو تا نی نی و سواپ روزای جمعه تو دنیا وجود نداره که؟

  8. عرفان هم ديشب خوابش نمي اومد. عقلم نرسيد نذارم بچه تمام بعد از ظهر رو بخوابه. مثل يک مادر فرهيخته که بچه رو از سر خودش باز مي کنه يک دايره المعارف گذاشتم جلوش تا عکساشو نگاه کنه.البته جاشو انداختم تو اتاق خودمون و رفتم خوابيدم نفهميدم کي خوابش برد….

  9. راستي اينجور موقع ها بهم زنگ بزن . همسايه پس به چه درد مي خوره فوقش آدم اگه گرفتار باشه يه راه حلي پيشنها ميده

  10. ااااا گلمریم! صدای آمریکا داره وبلاگ ِ تو رو می خونه


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: