نگاشته شده توسط: golmaryam | مه 19, 2010

یک روز، یک پاراگراف

صبح که از خوب بیدار شدم و رفتم تو آشپزخونه، اول سینک های ظرفشویی رو سابیدم. بعد روی کابینت هارو. بعد کف آشپزخونه رو جارو کردم و تی کشیدم. بعد جلوی در ورودی رو. اومدم تو اتاق کامپیوتر که کتابخونه رو مرتب کنم. چند تا کتاب جابجا کردم. از روزی که نگار اومده بود خونمون و کتابخونه رو نشونش داده بودم، کتاب ها همون طور پخش و ولو مونده بودن. علویه خانوم پیش آشپزی رزا. بازمانده روز پهلوی فرهنگ فارسی معین. چند تایی رو جابجا کردم. بعد کامپیوتر رو روشن کردم و کمی با مودم ای دی اس ال ور رفتم بلکم بتونم درستش کنم که نشد. قبلش دی وی دی پلیر رو روشن کرده بودم و فیلم 2:37 رو گذاشته بودم که ببینم. این وسط قارچ ریز کرده بودم توی تابه با مرغ پخته تفت داده بودم و ریخته بودم وسط نان تست و کمی پنیر و گذاشته بودم توی ساندویچ میکر. با لیلا تلفنی حرف زدم. فیلم دیدم. بعد دیگه یادم نیست که از کجا حوصله ام ته کشید. در کتابخونه باز موند. کامپیوتر به حال خودش رها شد. ظرف های غذا روی پیشخون. سام اومد و با هم کارتون سیاره 51 رو برای صدمین بار تماشا کردیم. نزدیک به یک لیتر شیر خورد. توی شیشه شیر. با کلی نون و پنیر. از توی کیفش یک برگ نقاشی پیدا  کردم. یک زن و مرد کشیده بود با یک بچه که بینشون ایستاده. می پرسم این کیه؟ میگه مامان و بابا. این بچه کیه؟ نی نی. پس تو کجایی؟ تو دل مامان.  دلم گرفت. گریه کردم. گفتم  بیا کارت بازی کنیم. بعد گشتم دنبال کارت هایی که مد نظرم بود. یک سری آدم با وسایل مربوط به شغل هاشون. پیدا نکردم. اشاره کرد به پلاستیکی که بالای کمدش بود. گفت اونارو بیار بازی کنیم. یک سری کارت ویزیت و کاغذ پاره و نقاشی های نصفه نیمه و پازل های قلطی پاطی توی پلاستیک بود. پازل درست کردم. با کارت ها بازی کرد. آخرش نشد که با هم بازی کنیم. خوابیدم. ماندانا هم خواب بود. سام اومد کنارم با ماشین هاش. صدای بازی شو می شنیدم ولی نمی دونستم کجاست. صدای در ورودی اومد. سام؟ گل مریم؟ بله؟ سلام. خوابم میاد. حوصله ندارم. دلم گرفته. چیکار کنیم؟ شام چی داریم؟ قارچ. بریم بیرون؟ بریم پارک؟ بریم کالسکه بخریم؟ نع. مودم رو نتونستم کاری کنم. وصل نشد. نون نداریم. اول اینو بنداز روی دایال آپ بعد برو با سام نون بخر. یک ساعتی توی گودر چرخیدم تا برگشتند. مامان، سی دی کوفته قلقلی خریدم. ا؟ ببینم؟  ماندانا روی مبل کنارم ورجه وورجه می کرد. سام دراز کشیده بود و کارتون باران کوفته قلقلی تماشا می کرد. من و علی،  قارچ و سبزی و ماست و نون سنگک می خوردیم.

Advertisements

Responses

  1. دلم کوفته قلقلی خواست…

  2. نگفتی ، چراغ ها رو کی خاموش می کند ؟

  3. مودم درست شد؟ اگه نه بگو تلفن يارو رو بهت بدم چون همه اينايي كه شرح دادي به خاطر اعتيادت به اينترنته.

  4. «پس تو کجایی؟ تو دل مامان. دلم گرفت. گریه کردم. گفتم بیا کارت بازی کنیم.»… گمونم نقطه ی عطف این روزه اینجا بود

  5. نکته اول اینکه خوش به حالت که نون سنگک خوردی.
    نکته دوم اینکه نکنه افسرده شده باشی؟
    نکته سوم را هم جرات ندارم بگویم به خاطر اینکه خیلی بی تجربه هستم اما ببخشید دیگه احساس وظیفه می کنم و می گم:
    ای کسانی که بچه دومتان به دنیا آمده است سندروم خطرناکی هست برای بچه اول که اگر حسادت کند ممکن است به وجود بیاید و آن هم ریزش موهای بدن است .
    قبلا هم این سندروم بوده اما الان خیلی زیاد شده است و در این خارجی هم که من هستم و همه دو تا یا سه تا بچه شت سر هم دارند راجع بهش اطلاع رسانی می کنند و من هم گفتم که بدانید همه.

  6. با سلام و درود؛ شما دعوت به عضویت در سایت میکروبلاگینگ و جامعه مجازی بلاگچه شده اید.
    بلاگچه، یک سرویس میکروبلاگینگ فارسی و یک جامعه مجازی برای ارتباط شما با افکار, عقاید و نوشته های دوستان، آشنایان و افرادی است که منتظر آشنایی با شما هستند!
    blogche.ir

  7. نتیجه اینکه هر وقت دلت گرفت برو گودر بچرخ:))

  8. سلام عزیزم
    چه وبلاگ بامزه ای داری .
    نوشته های قشنگتو می خونم .


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: