نگاشته شده توسط: golmaryam | ژانویه 17, 2010

من می ترسم، تو چی؟

شب بود. ما توی پارک بودیم. به قولی بوستان. بازیگاه کودکان. یک وسیله بازی کشتی مانند درست کرده اند که بچه ها از پله هاش بالا برند و از سرسره هاش سر بخورند و بیان پایین. سام اصرار می کنه که تو هم بیا بالا. میرم. سر می خوره میاد پایین. میریم برای پیاده روی. دوباره برمی گردیم. این بار سرسره رو برعکس میره بالا. تا نصفه میره و هی لیز می خوره میاد پایین. دستمو میذارم زیر باسنش و هلش میدم بالا. نمی تونه و دوباره لیز می خوره پایین. غش غش می خندیم. به مرارتی خودش رو می رسونه اون بالا. من هم میرم و می شینم کنار همراهانمون. میگم : اصلا یادم نمیاد که قبل از دنیا اومدن سام علاقه ای به قسمت بازی بچه ها نشون داده باشم. ببخشید. حوصله تون سر میره. یکی شون میگه: نه. من همیشه بچه های خواهرامو می بردم پارک. بعد میگه : چه ترسوئه این پسر و اشاره می کنه به سام که دولا دولا روی کشتی چوبی راه میره و هنوز جرات نکرده از سرسره ای پایین بیاد. می خندم : آره به من رفته. من هم از ارتفاع می ترسم. از آب می ترسم. کلا از هرچیزی که جونمو به خطر بندازه. بعد با علاقه بهش نگاه می کنم. به دو به شک شدنش. به ترس هاش که انقدر برام آشناست. که جزئی از منه.

چند روز پیش پام خورد به کنج دیوار اتاق خواب. پوست انگشت کوچیکه پام کنده شد و خون اومد. داشتم میرفتم برای سام از اتاقش کتاب بیارم. یک دستمال کاغذی پیچیدم دور انگشتم. سام می پرسید چی شده؟ گفتم : هیچی مامان. خون اومد. گفت : می ترسم. از خون می ترسم. گفتم : من هم همینطور. من هم از خون می ترسم. ولی الان تموم میشه. دراز کشیدیم پیش هم و قصه های من و بابام رو خوندیم تا ترسمون ریخت.

Advertisements

Responses

  1. بهت نمياد از چيزي بترسي! جدن ميگم.

  2. برعکس من و پسرم که خیلی کله خرابیم به اتفاق
    ولی به تو هم نمیاد که ترسو باشی کلا اهل ریسکی پس، ترسو نیستی

  3. منم از همه اينا مي ترسم.اتفاقا ديروز همکارم ميگفت بايد از ترس بگذري تا آزاد باشي .

  4. عجب!

  5. سلام.
    این قسمت بازی بچه ها واقعا هوس انگیزه. آدم دلش می خواد خودش هم کوچک باشه و بتونه روی این اسباب بازی ها بالا و پایین بپره.

  6. قصه های من و بابام …

  7. عالی ، مثل پست های قبلی عالی بود.

  8. ببخشید خواهر اومدی خونه مون نتونستیم با اون کیک ازتون پذیرایی کنیم ها! خاک عالم، زن حامله، دلت هم خواسته حتما! روم سیاه!

  9. من هم می ترسم و ترسم اذیتم می کنه. برای همین وقتی پسرم می ترسه خیلی ناراحت می شم.

  10. عزیزم کیک و خامه ش که قابل شما رو نداره. حتما یک روز برات درست می کنم و میارم. اما برات ایمیل زدم که این هفته نمی تونم بیام. 😦 مادر شوهرم مهمونی داره. برای خونه نو که رفته. حیف!

  11. چرا نمينويسي؟؟


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: