نگاشته شده توسط: golmaryam | دسامبر 26, 2009

یک قرار سرّی

ساعت دوازده ظهر بود که  بالاخره  قرار کاری شو گذاشت. با موبایل من هم تماس گرفت. بعد گفت عزیزم ماشینو هم می برم. گفتم خوب. می خوای موبایل من هم ببری؟گفت لازم ندارم ولی دست آخر برد. گفتم پس تا سه خونه ای؟ گفت آره . همون حدودا.غذای خودمو سام رو توی یک بشقاب کشیدم و نشستیم پای تلویزیون. یک قاشق خودم و یک قاشق سام. بعد گفت سیرم. شیر میدی؟ پا شدم و یک شیشه شیر براش آوردم. بالش و پتوشو هم خودش آورد. با موبایل علی که گذاشته بود توخونه اس ام اس فرستادم که من و سام داریم می خوابیم. تلفن هارو خاموش می کنم. بعد موبایلشو خاموش کردم و پریز تلفن رو کشیدم. یک ساعتی با کتاب و بی کتاب کلنجار رفتم که بخوابم. تشنه بودم. سام هم نخوابیده بود. دلم انار خواست. یک نصفه انار از یخچال برداشتم و در حال گودر خوانی خوردم. انار میوه حواس پرتی نیست. میوه ای که بشود مثل سیب گاز زد و چشم از صفحه کامپیوتر برنداشت. انار هوش و حواس می خواهد. ساعت سه بود. سام به پر و بالم می پیچید و نخوابیده بود. گفت :میای با هم کارت بازی کنیم؟ گفتم : نع! برو بخواب. کار دارم. منظورم از کار گودر بود و پستی که می خواستم بنویسم. وردپرس بالا نمی آمد. سام خواب آلود بود. سرش رو روی صندلی گذاشته بود. شیشه خالی شیر دستش بود و سر شیشه دیگه ای کرده بود توی دماغش. پرسیدم : چیکار می کنی؟ گفت : هیچی. شیر میدی؟ شیشه رو پر کردم و دادم دستش. به لحن موقری گفت : مامان من می خوام بخوابم. دیگه خوابم میاد. سرش رو گذاشت روی بالش و چند دقیقه بعد خوابش برد.دیسکانکت شدم. حوصله ام سر رفته بود. زنگ زدم روی گوشی خودم که ببینم کی می رسه خونه. جواب نداد. بزرگترین انار یخچال رو برداشتم و بریدم. توی انار سیاه سیاه بود. چند دانه خوردم. خیلی خوشمزه نبود. یک کاسه برداشتم و انارهای دانه شده رو توش ریختم. به فکرم رسید با موبایل خودش یک اس ام بفرستم که کجایی؟ موبایل رو که روشن کردم، پین کد خواست. نمی دونستم. دوباره با تلفن خونه زنگ زدم. جواب نداد. ساعت از چهار گذشته بود. از پنجره کنار کامپیوتر خیابونو نگاه کردم. چشم دوختم به ماشین ها. 405 های نقره ای که دور می زدند رو با دقت. شماره هاشون. تو رفتگی بغل  ماشین هارو. بلکه ام ببینم که داره برمی گرده. نبود. فکرکردم حالا چیکار کنم؟ اگه نیاد. اگه اتفاقی افتاده باشه چطور بفهمم؟از کی کمک بخوام؟ حدودا می دونستم کجا رفته و حدودا میدونستم با کی قرار داره. همین. دستم به هیچ جا بند نبود. زنگ زدم به دوستش که قبل از بیرون رفتن از خونه، قرار نیم بندی هم با اون گذاشته بود. بعد از سلام و احوال پرسی گفتم با شما تماس نگرفته؟ گفت نه.  ولی نگران نباش. گفتم شماره ای از فلانی که باهاش جلسه داشت ندارید؟ گفت نه. دکمه آف تلفن رو زدم. یک غم گنده رو دلم نشسته بود. حالا چیکار کنم؟ کجا دنبالش بگردم؟ تا ساعت چند صبر کنم؟ شش؟ هفت؟ هشت؟ نه؟ اگه ساعت هشت بشه و نیاد دیگه حتما یک اتفاقی افتاده. پا شدم کیف مدارک رو آوردم که شناسنامه موبایل رو پیدا کنم و ببینم ازروی اون میتونم پین کد رو بخونم یا نه.چمباتمه زدم روی زمین. در کیف رو باز کردم. قبض های تلفن. شناسنامه ها. دفترچه بیمه. آهان. اینجاست. شناسنامه موبایل. خیره موندم بهش. کاغذ توی دستم بود ولی نمیتونستم کاری بکنم. ساعت پنج بود. من مستاصل بودم. تلفن زنگ خورد. پاشدم گوشی رو از روی پیشخوان آشپزخانه برداشتم. شماره خودم بود. سلااام. سلام عزیزم. کجایی؟ ده دقیقه دیگه خونه ام. بابا نگران شدم. چرا؟ موبایلونمی تونستم ببرم . توی ماشین بود. چیزی لازم نداریم؟ حواسم بود  بغضم نشکنه. دیگه نباید حرف می زدم. گفتم نه. بیا. خداحافظ.

Advertisements

Responses

  1. گاهی این دلهره های الکی چه بی خبر میرسند.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: