نگاشته شده توسط: golmaryam | نوامبر 30, 2009

مشتهی**^

ناهار نداشتم. یعنی چیزهایی توی یخچال بود که حوصله نکردم بریزم توی ظرف پلاستیکی و بیارم سرکار بخورم. سر ظهر همکار کوچیکه پرسید چی بخوریم؟ سرم به گوگل ریدرم بود. یک نفر هی نوشته بود قورمه سبزی. قورمه سبزی. من هم پروندم : قورمه سبزی. استقبال کرد. زنگ زدیم به یکی از مراکز تهیه غذا. قورمه سبزی نداشتند. گفتم زنگ بزنیم همین غذائیه که این بغله. غذاهاش خیلی خوبه. اسمش یادم نبود. آمیتیس؟ آرتمیس؟ توی کاغذها گشتیم. منوشونو پیدا نکردیم. گفتم من میرم می خرم. گفت می خوای یک پرس قیمه و یک پرس قورمه بگیری؟ گفتم: باشه. ولی من از قورمه ام به کسی نمیدم ها. گفته باشم. گفت: خوب پس دو تا قورمه.

از در مجتمع که بیرون رفتم سوز سردی می وزید. خوشحال و خندان کمی به چپ و باز هم به چپ رفتم. از خیابون رد شدم و رسیدم به مغازه مورد نظر. اسمش ایساتیس بود. گفتم دو پرس قورمه سبزی لطفا. خانومی که داشت غذا می کشید گفت : امروز قورمه سبزی نداریم. قیمه و قیمه بادمجون داریم. گفتم : نه مرسی. منوی دوبرگی رو که روی میز بود برداشتم و اومدم بیرون. اطراف ما پر از مرکز تهیه غذاست. بس که اینجا اداره و محل کسب و کار هست. پس با طی تنها صد قدم به یک سالن غذاخوری رسیدم. همون سالن غذاخوری ای که هر وقت از روی پل عابرپیاده رد می شدم -حتی سر صبح- بوی پیاز داغ و سبزی سرخ شده شون تا بالای پل پیچیده بود. پله هارو رفتم پایین. اول آشپزخانه بود و بعد سالن غذاخوری. مرد جوانی پشت میز نشسته بود. گفتم : دو پرس قورمه سبزی. می برم. گفت : نوشابه؟ ماست؟ سالاد؟ گفتم: نه. مرسی. روی یک صندلی نشستم. روبروی میز و صندلی هایی که برای مشتری ها چیده بودند. دو مرد تنها، سر دو میز جداگانه منتظر رسیدن غذاشون بودند.اونی که روبروی من نشسته بود داشت با نی نوشابه اش بازی می کرد. پسر جوونی پشت سرم  کنار بوفه-مانندی ایستاده بود. انگار که بیکار. همینطوری. غذای یکی از مشتری ها آماده بود. پسر علاف پشت سری رفت غذارو گرفت و آورد گذاشت روی میز کسی که با نی نوشابه مشغول بود. یک بشقاب ملامین بزرگ برنج با یک تکه ته چین. یک کره قالبی کوچک. چند تا فلفل کوچولو و ظرف استیل قورمه سبزی در کنارش. آرزو کردم که برنج من هم ته چین داشته باشه. مرد ته چینشو گرفت دستش و گاز زد. خیره شده بودم به ظرف قورمه سبزی. به لوبیاهای درشتش. بزاق از تمام سوراخ های ریز نامرئی زبانم جاری شد. یک نفر از آشپزخانه داد زد : دو پرس خورشت بیرون بر.

**^ : کسی که همیشه اشتها دارد.

Advertisements

Responses

  1. قرررررررربونت برم که از لوبیا پلو کشیدی بیرون رفتی تو کار قرمه سبزی ماااادر
    البته مشتهی بودن برای زنان باردار و آبیستن امری پسندیده
    بخور ،نگران نباش ،من پشتتم کسی چیزی گفت با من

  2. شنيدم كه جايي هم دعوت شدي به صرف قورمه سبزي؟

  3. ایساتیس نام قدیم یزد است.

  4. كلا لوبيا دوست شدي: لوبياپلو،قورمه‌سبزي، …
    نگي بي كلاسما ولي من جاي تو بودم حتما با پياز مي خوردمش 🙂

  5. 🙂

    منم مشتهي!

  6. من هم هوس كردم. البته ما خونه داشتيم ولي چون همسر جان نخورده بود من نگاه كردم و اون خورد.

  7. جالبه ها ! بعضی ها وقتی کم مییارن فورا وبلاگشونو
    invited readers only» میکنن!

  8. آخ می میرم واسه این هوسهای دوران حاملگی…لذتشو ببر ! بعدش هی باید رژیم بگیری

  9. برایم لذت بخش بود توصیف شهرم را از زبان کس دیگری بشنوم(بخوانم( انزلی نامه ))

  10. منم یه پست درباره خوردن گذاشتم:)


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: