نگاشته شده توسط: golmaryam | نوامبر 27, 2009

ساعت نه و نیم ِپنج شنبه شبی، پنجم آذر بود.

این که بیای بنشینی یک پست راجع به خوب بودن فلان ساندویچی در خیابان  جمهوری نرسیده به خیابان ظهیرالاسلام  بنویسی، کار درستی نمی تونه باشه.چون لذتی که از اون ساندویچ جگر مرغ و سیب زمینی سرخ کرده و سالاد مکزیکی و نوشابه مشکی بردی، فقط کار ساندویچی باغ نبوده و باید بیای حال و هوای سه ساعت قبلشو هم توضیح بدی و بگی که دوستی اومده در خونه تو زده و بعد از  گپ و گفت یک ساعته و نوشیدن چای، گفته : بریم؟ تو هم گفتی بریم. بعد پدر بچه رو بیدار کردی و بچه رو سپردی بهش و باهاشون خداحافظی کردی و تو هوای سرد اوایل آذر سوار ماشین دوستت شدید و روندید تا وسط شهر.به زعم تو مسیر بدی انتخاب کرده. به جای اینکه خیابون مفتح رو بره پایین و بپیچه تو جمهوری و توی یکی از پارکینگ ها پارک کنه، پیچیده تو کریمخان و حافظ رو رفته پایین و افتاده تو ترافیک چرند روی پل و بعد از پل.غر زدی که اصلا بهتره پیاده شم، برم برای خودم یک ساندویچ سوسیس بخرم و با مترو برگردم خونه و تو راه ساندویچمو سق بزنم.جواب داده : کثافت آشغال. خوبی معدود رفاقت های به جا مونده از نوجوونی همینه که راحت به طرفت بگی کثافت آشغال. پیچیدیم توی جمهوری. جلوی  ورودی تمام پارکینگ ها نوشته بودند : ظرفیت تکمیل. پیچیدیم توی لاله زار .رسیدیم به پارکینگ کریستال. با خوشحالی وارد شدیم.هوا سرد بود. فکر کردم : اه! پیاده شدیم. اومدیم تو خیابون.هوا سرد بود و بارون. ولی خیابونها شلوغ. چند تا پاساژ  رفتیم. داخل ساختمونها هوا بهتر بود.سوز نداشت. خلقم  اومد سرجاش. یک مانتو برای من و یک پلوور برای علی  خریدیم. دوباره آمدیم  سمت شرق. لاله زار رو رد کردیم.پیچیدیم تو باغ سپهسالار.بوی آش می آمد. بنجول فروشی هارو رد  کردیم. گرسنه ایم. برگردیم ساندویچی؟ نه اول خرید کنیم، بعد. چند تا چکمه می پوشم.می بینم که با این شکم از پس باز و بسته کردن زیپشون برنمیام. بی خیال میشم. دوستم یک جفت چکمه و من یک جفت کفش نسبتا  تابستانی می خریم. من طبق معمول  کفش جدید رو می پوشم و کفش قدیمی رو می اندازم توی پلاستیک. سرخوشیم. بارون بند اومده. بوی آش سیردار میاد. مصی یک کاسه برای خودش می خره. دو سه قاشق میخوره و سلانه سلانه میریم سمت ساندویچی ها. از سر چهارراه مخبرالدوله تا سر ظهیرالاسلام چند تا ساندویچی و رستوران و آبمیوه فروشی هست. خیلی باصفان. چیزی نیستن که شما به هواشون شال وکلاه کنی و برنامه ریزی کنی و بیای مثلا  ساندویچ شونو بخوری. مزه اش به همینه که از اونجا رد شی و هوا سرد باشه و بی هوا بری داخل. بشینی رو به آشپز/صندوق دارها. رو به یخچال. بپرسی این چیه؟ اون چیه؟ سفارشتو عوض کنی. دو تا نوشابه سیاه بگیری. با دوستت حرف بزنی. خوشحالی عمیقتو بروز بدی. بیخودی بخندی. از معدود ساعت های فراغ بالت لذت ببری. از پشت سر پیرزنی رونگاه کنی که اومده و به آشپزها گفته سیب زمینی سرخ کرده میدید بهم؟ فردا پولشو میارم. میشه یه خورده هم مرغ بذاری؟  بعد نشسته سر میزی پشت به شما و با موبایلش شماره ای رو گرفته و گفته : حوصله ام سر رفت. اومدم بیرون، مخبرالدوله. خواب بودی؟

Advertisements

Responses

  1. ای خدا این نوشته هات چقدر منو دلتنگ شهر و دیار میکنه کاش جای اون دوستت بودم که اومده دنبال تو و اینهمه خوش گذروندید…….هاااااااااااااااااه

  2. عجب مرامی، ینی جدی بدون پول مرغ و سیب زمینی رو داد؟
    ———————–
    سیب زمینی رو آره. ولی مرغ اضافه نکرد بهش.

  3. وقتي پست رو مي خونم و مي رسم به آخرش و طبق معمول به كتگوري پست كه اين بار نوشته : رفاقت ، روزمره – كلي دلم هوايي مي شه و چقدر خوشم مياد از اينكه ميون اين همه مشغله و بچه داري ، آدم يه كتگوري داشته باشه كه توش فقط از رفاقت كردنهاش بنويسه … بدجوري دلم خواست 😦

  4. مممممممم….عاشق این جور جاهام یعنی. عاشق بی تکلف بودنش، بی برنامه رفتنش و صندوقدارای همیشه خوشرو و مهربونش.

  5. چه خوب… این دفعه که اومدم ایران می گذاریم توی برنامه تهران با گلمریم بریم ساندویچی 🙂
    —————-
    من هستم. هر وقت اومدی. کامنت دونی تو بستی؟

  6. به به. من که کیف کردم. عجب 5 آذر دلچسبی بو ده ها:)

  7. گلمریم جونم. کامنت دونی من بازه بازه… البته من خودم فقط با فایرفوکس کار می کنم. بقیه بروزرها رو نمی دونم. اگه مشکلی می بینی خبر بده.

  8. چه روز خوبي…
    اين تيكه رو دوست داشتم. خيلي زياد
    «کفش جدید رو می پوشم و کفش قدیمی رو می اندازم توی پلاستیک»

  9. ماجرای پیرزنه خیلی باحال بود !
    من اصولا با خواهرم از این بیرون رفتنها داریم.معدود دوستای نوجوونی خیلی عوض شدند!

  10. ببین تو اینترنت سرچ کردم شماره این کلینیک رو پیدا نکردم.میشه شماره کلینیک رو برام کامنت بذاری؟
    یه بار دیگه هم راجعه به مهد از وبلاگت کمک گرفتم.»امید فردا» اون موقع پسرکت می رفت.البته من از مدیر زیادی فشن اونجا خوشم نیومد!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: