نگاشته شده توسط: golmaryam | نوامبر 1, 2009

مادر نمونه

دیشب به همراه سام، شام پختیم. من خوراک لوبیا سبز  و اون هم مخلوطی از سس قرمز و سیب زمینی آب پز تکه شده و آب فراوان در یک تابه بزرگ که روی پیشخوان آشپزخونه منتظره، یک نفر بره و بشورتش.

خوب؟ تمام مادرانی که جمله خبری بالا رو خوندن آه کشیدن؟ همه تون از صبر و حوصله من و بی حوصلگی خودتون و این که بعضی ها چقدر خوشن و اینها به خودتون گفتید؟ پس می ریم سر اصل ماجرا. همون طور که مستحضرید یک سندرمی وجود داره به نام سندرم » من مامان خوبی نیستم» . این سندرم پس از تولد نوگل نوشکفته در مادران به وجود میاد و احتمالا تا زمانی که بچه ها تبدیل به خرس های گنده ای شدن ادامه پیدا می کنه. دیده شده که مادرانی با بچه های زیر دو سال هر هفته چند بار و بالای دو سال حداقل ماهی یک بار دچار این سندرم می شوند. اگر اصلا دچار این حالت نمی شوید یا هنوز بچه ای نزائیده اید، یا پدر بچه اید یا اینکه ای ول به شما. القصه دیروز عصر که داشتم می رفتم دنبال بچه، یک چشمم اشک بود و یک چشمم آه. برای تکمیل روضه درونم آهنگ های غمگین گوش می دادم و خودم رو سرزنش می کردم که ای نالایق، ای مادر بی فکر آخه تو  چه فکری کردی که دوباره بچه دار شدی؟ تو که ساعت پنج داری میری دنبال بچه ات، تو که هر روز بچه رو با آه و ناله می فرستی مهد، تو که فیلان، تو که بیسار، اصلا فکر هم می کنی؟  دیدم که نه. من فقط احساس می کنم و عضوی به نام مغز قسمت سالم و دست نخورده ای از وجودمه که خیلی هم لاغر و نحیف مونده (از لحاظ عدم استفاده).

رسیدم به مهد کودک. سام خوشحال و قبراق اومد بغلم. بعد گفت مامان لگوهام  جا موندن بالا. و اشاره کرد به چند تا لگوی قرمز رنگی که صبح به عنوان موبایل سرهم کرده بود و گرفته بود دستش. گفتم بریم بالا پیداشون کنیم. از لحاظ مادر نمونه ای که من بودم. رفتیم طبقه بالا. کسی نبود. چراغ کلاس سام رو روشن کردیم. دو تا دونه از لگوهای قرمز رنگ رو پیدا کردیم. گفتم بقیه شو هم فردا پیدا می کنی. دست همو گرفتیم و از پله ها رفتیم پایین. نیم ساعت توی استخر توپ و خونه پلاستیکی بازی کرد. ساعت نزدیک شش بود. دو تا دختر بچه هم بودن که هنوز کسی نیومده بود دنبالشون. سه تایی تو استخر توپ بودن. من هم داشتم با مربی گپ می زدم. از آنفولانزای خوکی. از بچه دوم. از همه چی. تا اینکه یکی از دخترها گفت : مامان سام میشه سامو ببرید؟ اذیت می کنه. چنگ می ندازه. خوب من نمی خواستم فضای پروانه ای رو که به زحمت بین من و بچه ام به وجود اومده بود به خاظر چند تا چنگ ناقابل خراب کنم. این بود که به سام گفتم : می دونی تو ماشین چی برات گرفتم؟ آدامس. باز هم دست در دست هم، دلی دلی کنان رفتیم و سوار ماشین شدیم. سر راه یک دانه سنگک خریدیم. به خانه رسیدیم و طبق قرار نانوشته ای که با هم داشتیم، سر هم داد نزدیم. جیغ نکشیدیم. کتک کاری نکردیم. سه تا شمع روشن کردیم. غذ ا پختیم. خونه رو به گند کشیدیم ولی اعصابمون استراحت کرد. حالا خواستم بگم که یک مادری میاد می نویسه که با بچه ام چنین و چنان کردم و رفتم بیرون و ناهار خوردیم و بردمش پارک و اینها، بدانید و آگاه باشید که اونها هم لحظات سخت زیادی رو پشت سر می گذارن که  نمی خوان با به خاطر آوردنش،  روح و دلشون رو به درد بیارن. کاش اگر یک روزی، روزگاری سام خواست خاطره ای از من  واسه کسی تعریف کنه، یاد اون لحظه ای بیافته که ایستاده بود روی نرده میز جلوی نونوائی سنگکی و من پشت سرش ایستاده بودم و می گفتم : مامان نیگا. تنورو دیدی؟ نون از اون تو درمیاد.

Advertisements

Responses

  1. من كه از اين سندرم رهايي پيدا نمي كنم. نمي دونم نظر من چقدر برات مهمه ولي بدون كه من هميشه غبطه خونسردي تو رو و تربيت بچه ات رو مي خورم.
    دختر شد؟ جوابم رو ندادي كه.
    —————-
    تو که نمی دونی من تو خونه چقدر جیغ می کشم؟

  2. جيگرتو….!
    جانا سخن از زبان ما مي گويي….

    مامان يه بچه زير دو سال

  3. سلام دوستم
    قبولت داريم كه نمونه هستي ماماني. نگرانت بوديم حالت بهتر هست؟؟؟ كم پيدايي خانم.
    —————
    ممنون از احوال پرسی. خوبم.

  4. چي بگم والا بعضي وقتا شك ميكنم كه من و تو در يك ماه بدنيا اومديم تازه نكته آموزيت به بچه هم ، خيلي جالبه!!!!!!!!!!!!!!!!!
    دلمم برات تنگ شده

  5. آخي دلم رو كباب كردي كه. يك مادر در وضعيت مشابه تو!

  6. وقتي گفتي نوون از تنور در مي ياد,نپرسيد اوون وقت بچه از كجا مي ياد؟

  7. این سندرم جدیدن اپیدمی شده!

  8. عزیزم تو بهترین مامان دنیایی
    اینجایی که من هستم هیچ مادری به اندازه یک دهم مادرای ایرانی زحمت نمی کشه و حرص نمی خوره
    البته خود منم دچار این سندرم میشم که با قدری گریه حل میشه

  9. چی؟ بچه ی دوم؟ یعنی اون وقت که نوشتی کودکی از درون و کودکی از بیرون ، منظورت «کودک درون» نبود؟ منظورت نی نی بود؟

    واااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییییی مبارکه … قربونت برم من .. کاش بودم محکم بغلت می کردم می فشردمت …

    ای جان …

  10. چقدر این صداقتت ارزشمنده…

  11. اين بي شيله پيله بودنته كه آدم رو مجذوب نوشته هات مي‌كنه

  12. تا حالا همیشه فکر میکردم چه مادر بدی هستم…ای خدا خیرت بده….پس این یه سندرمه… راحتم کردی…

  13. راستی این که چه کارمند بدی هستم و چه خانه دار بدی هستم و چه …. بدی هستم و … اینا همه سندرمن دیگه، نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  14. یعنی به خاطر این پستی که نوشتی بهت ایمان آوردم….. عالی بود. عالی

  15. آفرین به تو. دقیقا هم همینه. بچه داری که همش گل و بلبل نمیشه. ولی چه فایده که هی لحظات تلخ رو مرور کنیم. هممون خسته میشیم ولی اون اوقات خوبشه که همیشه میمونه. راستی چقدر تا اومدن نی نی جدید مونده. خوب باشید 🙂

  16. یه جورایی احساس راحتی کردم.هم با خوندن پست و هم کامنتها …پس همه همین مشکل رو دارند!

  17. خیلی زیبا بود. خیلی. پس شما دوباره داری مامان میشی. مبارکه.

  18. من وقتی خوب داد و بیداد میکنم. یادم میافته که بچم دو شیفت رفته مدرسه و بعدش هم رفته مهد و چقدر خسته و دلتنگ منه. اما چه فایده که وقت خوابشه. حالا هی ماچش کن و ببوسش. چه فایده سندرومه اومده و تا فردا صبح که باید ساعت شش بیدارش کنی کارم در اومده.

  19. من کشته مرده ی این جرئیات زندگیم.

  20. man ke khodam az in joor khaterat az mamanam yadam miad kheili lezat bordam az neveshtat mamnoon

  21. عجب! من فکر کردم فقط من بعضی وقتا وجدان درد دارم!
    ولی من واقعا» در حق دخترم مادری نکردم!

  22. خوشبختم.
    میگم کی باز سوآپ دارید؟ هاها…چه پیغام جالبی به عنوان اولین کامنت!
    ضمنن اگه دیدید آمار بلاگتون امروز رفته تا آسمون بدونید من بیدم که آرشیو میخوندم!!! اونم برای هر پست یک رفرش!!!!
    ———————
    من هم خوشبختم. اتفاقا به زودی می خوام یک سواپ بذارم با موضوعیت و توجه به زنان باردار و بچه دار. نمی دونم براتون جالب هست یا نه.

  23. از اون روزی که این پست رو هوا کردی من علیرغم خروسک مزمن شاید بیست بار اومدم و خوندمش یعنی نمیدونی چقد دوستش دارم من که هیچی بابای بچمون هم هی میره تو گودر میخونه بعد میاد میگه نسیم ناردونه عجب پست قشنگی راجع به خودش و پسرش نوشته من میگم ناردونه نه ! گلمریم!
    بعد دوباره میاد میگه نسیم من این پست ناردونه رو خیلی دوست دارم
    ———————
    قربونتون برم نسیم خانوم. چوبکاری نفرمایید. زودتر بیاید ترشی تونو ببرید، حلوا اردمونو هم بیارید. با تشکر

  24. سلام
    من خیلی وقته که خواننده وبلاگت هستم. اما فکر نمی کنم تا بحال برات کامنت گذاشته باشم. این ماجرای نی نی دوم بهانه ای شد تا از خاموشی! در بیام. دوباره مادر شدنت رو تبریک میگم.
    درضمن می خوام بگم که قلمت و این نوشته های پر از جزییات رو دوست دارم. خیلی از دغدغه هات برام قابل درکه. بخصوص تکه آخر این پستت رو با تمام وجودم می فهمم. چون خودم هم بارها دچار این سندرم شدم و آرزوم اینه که فقط همین لحظه های ساده با شادی های کوچک توی ذهن پسرم بمونه!!

  25. گلمريم جان اين پستت از بهترين ها بود … پس اين سندرومه براي همه هست ؟؟!!! مردم بس كه خودم رو سرزنش كردم و هي كارم رو توي اداره كم كردم و چسبيدم به بچه ام كه جبران كنم اين مادري نكردنمو… خب با خوندن اين پست و كامنتهاش خيلي خيالم راحت شد …ممنون خانومي
    بابت ني ني دوم ، هم بهت دست مريزاد مي گم ، هم تبريك و هم خدا قوت

  26. معرفی این سندروم خیلی می تونه برای جامعه » مادران تازه به دوران رسیده!» مفید باشه . ممنون

  27. راستی تبریک منو هم به خاطر » معجزه درونتون » پذیرا باشید

  28. خیلی زیبا بود سخن کو از دل برآید لاجرم بر دل نشیند
    این سندرومی که گفتید بدجوری اینروزها دامنگیر ما شده!

  29. گمونم این سندروم همون سندروم نمره بیسته!بچه ها بزرگ میشن و با نگاهشون به زندگی نشون میدن که کدوم صاحب ادعایی راستگو بوده.نه اون مامانی که مدام از خودش ستایش میکنه نمونه است نه اون مامانی که با انتظارات بالا خودش رو زیر سوال میبره .
    و مطمئنا توی مخمصهای ارتباطی با بچه ها همه مامانا مثل همفکر میکنن!!!!!!!!!
    از راه رسیدن دومین فرشته زندگیتون رو بهتون تبریک میگم…ارزو میکنم در پناه حق شاد و سلامت و در ارامش باشید

  30. يني من عاچقت شدم گل مريمي راستگوي صادق.
    ماچ ماچ.
    مياي دوست بشيم؟

  31. من تورو لينكيدم!

  32. و اتفاقا من همين چند وقت پيش مطلبي ترجمه كردم كه تو ايران دخت فكر كنم چاپ شد البته با اسم مستعار راجع به همين سندرم عذاب وجدان مادران. خلاصه اش اينه كه طبيعيه و نگران نباش. همه م ادر هاي امروز به نوعي درگيرشن. خودت كه ديگه خوبي؟همه چي روبراه؟ بقول اون خواننده هه همه چي آرومه؟

  33. چقدر دوست داشتم این پست و
    اومدم الان دوباره خوندم :دی

  34. خیلی شجاعی که دومی رو هم داری میاری. بهت حسودی میکنم . راستی میدونی با این مدل نوشته هات باعث میشی عذاب وجدانم کم بشه؟؟ نمیدونم چرا همیشه فکر میکنم مادرهای دیگه مهربونتر ، خوش اخلاق تر ، صبورتر و بهترن و منم که آخر گنداخلاقی و جیغ جیغویی و … هستم. تازه گاهی هم دست بزن دارم که ای بره زیر گلللل

  35. هي اومدم ديدم بازم مادر نمونه اس، هي خوندم، ديگه فك كنم دارم حفظ مي شم…!!!!

  36. سلام دوست همدرد من.موضوع خوبی را مطرح کردی تا ما مادرها فکر نکنیم تنها هستیم .حالا می دونم که اکثر مادرها همین حس منو دارند و کمتر عذاب وجدان دارم.اما به نظر شما واقعا این مدلی مادری کردن خوبه؟میبینی که من هنوز هم به این مساله حساسیت دارم…

  37. […] همه ی وجود آدم رو می گیره، از سندرم های مادرانه (یکیش این) و از انقلاب مادری که همه چیز آدم رو متحول می […]

  38. […] همه ی وجود آدم رو می گیره، از سندرم های مادرانه (یکیش این) و از انقلاب مادری که همه چیز آدم رو متحول می […]


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: