نگاشته شده توسط: golmaryam | اکتبر 28, 2009

این یک وصیت نامه نیست.

پریروز مژده و بنفشه اومدند خونمون. شام هم خودشون پختن. غذای گیاهی. سیب زمینی و کدو و بادمجون و گوجه. وقتی داشتند پوست می کندند و خورد می کردند و سالاد درست می کردند، من داشتم با یک نفر دیگه که برای کاری اومده بود خونمون صحبت می کردم.*  بعد اون رفت و گیتی اومد. سرما خورده بود. فقط دست دادیم. نوک انگشتامون خورد به هم. اومد یک چیزهایی از من گرفت و رفت.**  بعدتر شهرزاد اومد. تازه از بستر آنفولانزای خوکی دراومده بود. هشت روز گذشته بود. دست هم ندادم باهاش. اون هم یک چیزهایی گرفت و برد. *** تا آخر شب نشستیم با مژده و بنفشه و علی به گپ و گفت و خنده. روز بعد طبق معمول رفتم سرکار. ناهار نداشتم. همونطور که حدس می زنید مهم ترین موضوع کاری، خوردن ناهاره. این یک امر بدیهیه. از ساعت یازده فکر می کنیم که چی بخوریم. از مژگان پرسیدم چی بخوریم؟ گفت نمی دونم. گفتم پیتزا؟ گفت نه. از مریم پرسیدم چی بخوریم؟ گفت گل کلم و کدو آوردم با تخم مرغ، یه چیزی درست کنیم و بخوریم. گل کلم ها و کدو رو ریختند توی روغن و سرخ کردند. تخم مرغ هارو هم جدا سرخ کردند و شد ناهار. سالاد هم داشتیم. کلا خوشمزه بود. اصلا از گل کلم یک همچین انتظاری نداشتم. ولی من خیلی گرسنه نبودم. گل کلم ها باد کردند و موندند سر دلم. عصر که برمی گشتم خونه کمی بدن درد داشتم. توی ترافیک حکیم، ماشین هی پیش می رفت و می ایستاد. حالت تهوع گرفتم. تا برسم خونه تقریبا مطمئن شدم که خوکی گرفتم. زنگ زدم به علی که میوه و هویج بگیر و لیمو شیرین. یک دونه مرغ هم بگیر. بگو هشت تیکه اش کنه. رسیدم خونه. با احساس انسانی که در آستانه خوکی و مرگ قرار داره رفتم حمام. گفتم لااقل تمیز باشم. زنگ زدم به لیلا. گفت که پیاز فراوان بریزم تو قابلمه با آب بپزه. به جهت ضد عفونی خونه. سه تا پیاز رو با یک شلغم و سیب زمینی میکس کردم و ریختم توی قابلمه. نارنگی های پلاسیده و چند تا دونه لیمو شیرین توی یخچالو دراوردم و شستم و آبشونو گرفتم. علی و سام و میوه ها و مرغ خورد شده اومدند. برنج توی پلوپز پخت. میوه ها شسته شد. نصفی از مرغ رو با یک دونه پیاز سرخ کردم و بعد آب و زعفران زدم. به این امید که لعاب بندازه  که ننداخت. بعد که پخت آبش رو به سوپ اضافه کردم. با یک دونه هویج. مزه کردم. شور بود. شیر هم ریختم توش. به مرغ ها زرشک و شکر و کره افزودم. اونی نشد که می خواستم. زرشک ها سیاه بود. رشته فرنگی ریختم توی سوپ. قل و قل می جوشید. برای شام آخر مادری در آستانه خوکی، بد نبود. قرار بود شهرزاد بیاد خونمون بابت کاری****. زنگ زدم که من تصادفا شام دارم. با همسرت بیاین بالا. دور هم باشیم. آمدند. سعی کردم با همه مهربان باشم. سام رید به کل خونه. حرفی نزدم. رفتم. آمدم. نشستم. پا شدم. بدن درد خفیفم رو با بناگوش درد و سایر دردها کشون کشون این ور و اون ور بردم. شب شد، خوابیدم. البته قبلش داد بلندی سر سام کشیدم و دستشو تکون دادم و اون بغض کرد. خوب یک انسان در آستانه خوکی خسته میشه.از مهربان بودن، بیشتر از هر چیزی.دردسرتون ندم. دو روزه که این دردهای خفیف رو همراه با سردردی کش دار این ور و اون ور می برم و شب  با خودم می خوابونمشون. خواب هم  می بینیم. دست از سرم برنمی دارن. از اون جایی که زنان باردار جزو دو درصد انسان های در معرض خطرتر خوکی هستند، خواستم بدونید که ممکنه نگارنده  دیگه اینجا چیزی ننویسه. نه این که نخواد. بلکه برحسب تصادف ممکنه جزو دو درصد واقع بشه و ریق رحمت رو سر بکشه. آدمیزاده دیگه. یک روز میاد. یک روز هم میره. سعی کنید همین دو روز دنیارو دریابید. هیچکی از فرداش خبر نداره. خوشی کنید. بخندید. چیزی رو جدی نگیرید. پشت سر من مسخره بازی دربیارید. یادتون نره که چقدر سعی می کردم با نوشته هام بخندونمتون. حتی اگه اشتباهی گریه تون انداختم.

*، **، ***، **** : یه کاری دیگه. حالا دیگه چه فرقی می کنه. بیزنس ام هم بی مادر میشه طفلک.

Advertisements

Responses

  1. اگه اینطوره پس چرا من بعد از ده روز سروکله زدن با این درد هنوز زنده ام؟ حالا درسته تو حامله ای ولی دلیل نمیشه …

  2. موش می خوردتااا …خوک فکر نکنم!
    یه دکترم برو بد نیست 🙂

  3. این شکلکای ورد پرسم خیلی بی خوده ها…من یه لبخند خوشکل کشیدم اینجا , با این و این …اما شبیه خنده ی یه آدم الکی خوشحال شده!

  4. میگم منم چند روزه بدن درد خیلی بدی دارم یعنی تو میگی من ام حامله ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  5. شایدم از من گرفتی. نه این که ایمیل بازی کردیم.
    بعدشم هم این مرضیه هرچی می گذره بدتر میشه . یه دکتر برو

  6. زیاد امیدوار نباش . معمولا آدما وقتی انتظارش رو ندارن می میرن .

  7. از چند ساعت پیش که این یادداشتت رو خواندم گلوم داره زق زق می‌کنه یه بدن‌درد خفیفی هم احساس می‌کنم

  8. I love you

    والسلام نامه تمام

  9. تو يه بيماري گرفتي كه مي خواهي باهاش حس ترحم آدمارو به خودت جلب كني همين!اگه انقد مريضي….پش اوون گودر بازيهاي ديروزت چي بود؟يا قرار با مرضيه و فاطمه توو نشر چشمه؟فكر مي كني من نمي دوونم؟

  10. الان چطوری حالا؟ بیتر شدی؟. این کارا( پیاز و میاز این صوبتا جواب نداد ینی؟).
    می دونی، دانشمند میگن آدم وقی بارداره، گاهی دلش میخواد مردم رو شریک کنه با دردش و خلاصه تنها نباشه! یحتمل مورد تو از این نظریۀ دانشمندا تبعیت میکنه
    جدای از شوخی مراقب باش. یه سر به دکتر هم بزن.
    خوش باشی

  11. بهتر شدی؟ دکتر هم رفتی؟ امیدوارم بهتر باشی تا حالا. گل‌مریم جان ای.میلت رو اینجا پیدا نمی‌کنم. می‌خواستم یه سوالی ازت بپرسم اگه بشه یا بهم ای.‌میل یزنی یا همین‌جا ای.‌میلت رو بگذاری ممنون می‌شم.

  12. agar khoki ham begeri moheem nest, chon hamela hasti khoda jan ra khosh name ayad ke aan na deda jahan ra ba khod ba aan jahan bebari, pas be kheyal az raftan amadaye pazeraye shahzadaye kocholo bash ok

    tareq
    ———————-
    چقدر خوندن این نوشته سخت بود. من زیاد متوجه نشدم راستش چی گفتید.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: