نگاشته شده توسط: golmaryam | سپتامبر 22, 2009

شهری

آپارتمانی که ما توش زندگی می کنیم، یکی از چهار آپارتمان این ورودیه . درِ خونه هر کدوم از ما فقط  چند قدم با آسانسور فاصله داره. خونه ما و خونه بغلی چسبیده به هم. انقدر نزدیکیم که صدای قفل کردن در و باز کردنشو به راحتی می شنویم. با این حال وقتی مستاجر قبلی از این خونه رفت، ما نفهمیدیم. وقتی هم که مستاجر جدید اومد ندیدمشون. تا دو ماه. همین چند وقت پیش بود که کسی در خونه رو زد. باز کردم. یک دختر مو بلوند کرده بامزه پشت در بود. پرسید ببخشید این همسایه تون تازه عروس- دامادن؟ گفتم: نمی دونم. تا به حال ندیدمشون. گفت : «راستش دنبال خونه خواهرم می گردم. یه هو شک کردم که اینجاست یا نه. هر چی زنگ می زنم درو باز نمی کنن. موبایل هم آنتن نمیده.» بعد رفت پایین. چند دقیقه بعد همدیگه رو تو آسانسور دیدم. داشتن می اومدن بالا. ما می رفتیم پایین. با یک دختر موبلوند کرده بامزه دیگه تو آسانسور بود. دختر دومی گفت که همسایه ماست و صدای سامو گاهی می شنوه و چقدر بانمکه و اینها.

همسایه روبرویی مون زن و شوهر جوونی هستن که صبح میرن سر کار و عصر برمی گردن. خیلی اتوکشیده و تمیزن و فکر کنم به نظرشون ما موجودات شلخته و پرسر و صدایی میایم. چند بار بهمون تذکر دادن که اشغال هارو قبل از اومدن مسئول بردن آشغال ها بیرون نگذاریم. ما هم گفتیم چشم. بیشتر آخر هفته ها نیستن. در کرکره ای جلوی خونه شون معمولا قفله. من همیشه فکر می کنم اینا کجارو دارن که هی پامیشن میرن؟  گاهی هم از خونه شون بوی غذای خوبی میاد. مثلا قورمه سبزی.

همسایه چهارم، همین چند وقت پیش خونه رو خالی کرد. البته باز هم ما نفهمیدیم. فقط یک روز دیدم در بازه و خونه خالیه. زن و شوهر جوونی بودن با یک پسر دوست داشتنی هفت هشت ساله. بچه رو گاهی اوقات توی آسانسور میدیدیم که داشت می رفت تو محوطه مجتمع بازی کنه. مادره خانه دار بود. یکی دوباری که رفتم در خونشون، آرایش کامل داشت. یک جور دلپذیری. از خونشون صدای تلویزیون و فوتبال و غذا خوردن می اومد. اون ها هم معمولا نبودند. ولی وقتی فهمیدم کلن رفتن، دلم گرفت. خونه از اون موقع خالیه. کسی جاشون نیومده.

رابطه ما چهار تا همسایه بیشتر به واسطه جا گذاشتن کلیده. یک بار همسایه روبرویی کلیدشو جا گذاشته بود و علی رفت درو براشون باز کرد. دو بار هم من کلید جا گذاشتم. یک بار همون همسایه بهم کمک کرد و دفعه دوم که همین چند روز پیش بود زنگ خونه عروس – دامادو زدم. ساعت نه و نیم صبح پنج شنبه. انقدر با عجله دراومدم که کیف پولمو جا گذاشتم. کلی کار بانکی و اینا داشتم و عملا رفتنم بدون کیف پول بی فایده بود. تنها در بدون قفل در اونها بود. زنگشونو زدم و تازه عروس خواب آلود درو برام باز کرد. بعد رفت شوهرشو صدا زد که بیاد قفلو باز کنه. شوهرش پسر جوون بیست و چهار پنج ساله ای بود. بی سرو صدا و خواب آلود، با یک پیچ گوشتی پیچ هارو باز کرد و من رفتم توی خونه. بعد دوباره  پیچ هارو بست سرجاشون و رفت خونشون تا به ادامه خواب صبح پنج شنبه اش برسه. 

Advertisements

Responses

  1. چقدر این و دوست داشتم گلمریم
    میدونی خیلی برام مجسم بود و در عین اینکه خیلی واقعی بود
    راست میگی خیلی زنده گیها این مدلی شده همه دنبال کار خودشونن
    میبینی بچه های ما هیچ ذهنیت ی نسبت به روابط فشرده همسایه ها با هم ندارن از این مدلا توی کوچه نشستن و اینا (البته مال من داره ها مال شما پایتخت نشینها ندارن) در گذشته های نه چندان دور همسایه ها رویهم درست به اندازه خانواده هاشون حساب میکردن ولی الان حتی ممکنه همو نشناسن
    میگم حالا نرخ این واحد خالیه چند هست ببینم میتونیم همسایه بشیم و روابط فشرده برقرار کنیم یانه؟
    ——————
    نسیم جان نمی دونم. شاید پنج-شیش تومن پیش. ماهی ششصد هفتصد. اگه می خوای برم بپرسم؟

  2. زندگي ها عوض شده ديگه. ما الان 5 ساله تو اين خونه ايم ولي فقط اسم 2 تا از همسايه ها رو مي دونم كه يكيشون مدير ساختمونه.

  3. انقده دلم مي‌خواست با تو همسايه بودم ولي خداييش سروصدا نمي كرديا

  4. من که هیچ کدوم رو نمیشناسم.هروقت هم پشت در موندم رفتم کلید ساز آوردم و یه عالمه پول ازم گرفته.قدر بدون …
    بعد میگن اوضاع مسکن کساده.همین الان دو تا مشتری واسه واحد خالی شما پیدا شد.هرچند همسایگی با شما و سام یه ویژگی خوبه واسه اون واحدا…

  5. توی چندپست قبل نوشته بودی دلت روابط فراترازدوستیهای مجازی می خواد،خوب این همسایه هاکیس هاس خوبی هستن که باهاشون آشناشی.
    ——————————-
    والا من هم بدم نمیاد ولی به نظر نمی رسه اونا خیلی علاقه ای داشته باشن.

  6. من اثاث كشي كردم به آدرس جديدم

  7. گلمریم کاش همسایه می شدیم. از فکرش هم دلم خوش خوشان می شه

  8. امروز دقیقن از همین واژه همسایه متنفر شدم. امیدوارم این همسایه ما که اینطور اشکمونو درآورد تو غروب دلگیر جمعه تقاص کارشو ببینه.
    همسایه خوب قیمت نداره و همسایه بد هم خدا نصیب نکنه

  9. من آپارتمان رو البته بيشتر از مجتمع دوست دارم. بعضي مجتمع ها رو هم مثل اكباتان اصلا دوست ندارم چون به نظرم مثل هتل اند. به نظرم زندگي آپارتمان نشيني اگه آدمهاي جفت و جوري باهم باشن خوبه چون بچه هم حوصله اش سر نميره ولي خدا نكنه يه همسايه بد گير آدم بيفته

  10. ساده و قشنگ می نویسی.متنت منو دنبال خودش کشید.به خاطر سادگی زیادش .با اجازه لینکتون کردم

  11. همینه دیگه شدیم مثل روبوتی که همه کار میکنه اما بدون فکر و احساس … البته تو مجتمع های شلوغ طبیعیه که آدم همه همسایه ها رو نشناسه … خانومی خودت و گل پسری خوبین ؟ خیلی وقته ازت بی خبرم


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: