نگاشته شده توسط: golmaryam | سپتامبر 21, 2009

لطیفه

میگفت توی دهمون یه بنده خدایی بود چوپان. بعد این آقای چوپان تو فامیل خودش بزرگی بود و برای کارها باهاش صلاح و مصلحت می کردن. یکی بچه دار میشه ازش می پرسن اسمشو چی بذاریم؟ میگه : مژگان. میگن آخه پسره. میگه نمیشه اسمشو بذاریم مژگان، صداش کنیم آقا مژگان؟

حالا حکایت ماست. همین جوری بی ربط. محض زدودن غبار و این حرفا.

برمی گردم.

Advertisements

Responses

  1. نظر

    (ببخشید ها ، نه که این پستت لطیفه بود و مزه پراکنی، منم تا دیدم نوشته شده یه نظر بنویسید یاد اون قسمت از برنامه سیب خنده افتادم که مجریه به آقای کارشناس می گفت یه مثلا بگین کارشناسه میگفت مثلا… یادته؟ خوب این هم نظر… در ضمن این یه نظر بنویسین فقط برای اولی ها میاد D:)
    ——————————
    اون یه نظر بده درافشانیه خود وردپرسه. من بی تقصیرم.

  2. برگرد…منتظریم

  3. خیلی هم بیربط نبود که. حکایت خودمونه الان


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: