نگاشته شده توسط: golmaryam | سپتامبر 7, 2009

سرکاری

نشسته ام روی صندلی. پشت کامپیوترم. توی یک دفتر 60 متری. ته سالن پارتیشن بندی شده که یک مساحت دو در دوش قسمت منه. این ته، بوی سیگار منشی و حسابدار می پیچه. هی می خوام برم و بگم لطفا سیگار کمتر بکشید. روم نمیشه. بوش مدام تو مغز و ملاجمه و دل و روده ام تو دهنم. از لحاظ تهوع. بی حوصله ترین آدمم از صبح. خواب آلوده  و در آستانه گریه. صدای ستار از اسپیکر کامپیوتر میز بغلیم، از پشت پارتیشن میاد. اشکم پشت چشمامه. منشی و پیک شرکت با هم دارن حرف می زنن. اون ورتر حسابدارها. پشت  دیوار صدای دریل میاد. یادمه یک بار رکسانا نوشته بود آمادگی شو دارم همین الان کیفمو بندازم روی دوشم و برای همیشه از محل کارم برم. من هم همینطور. فکر می کنم کجا برم؟ خونه؟ پیش یک دوست؟ خونه مامان؟ خرید؟ دکتر؟ دنبال سام؟ زندگی مجازی ام داره رو زندگی حقیقی ام سایه میندازه. مجازی ها بیشتر از حقیقی هان. دلم معاشرت واقعی می خواد. دیروز که رفتم دنبال سام با هم تو خیابون چرخیدیم تا بشه یک ساعت بعد و بریم خونه دوستم که گفته بود یک ساعت دیگه خونه است. نبود. پلاک رو فراموش کرده بودم. موبایلشو جواب نمیداد. با سام نشستیم روی زمین تا دو تا گربه ای رو که رفته بودن زیر ماشین تماشا کنیم. بهش گ وعده داده  بودم میریم خونه دوستم که پسر داره و پسرش ماشین داره. داد  و بیداد می کرد که نریم خونه. بریم خونه دوستت. گفتم مامان، تلفنشو جواب نمیده. بریم خونه. عمو محسن هست. عمو محسن خواب بود. نشستیم سی دی دوی پاندای کونگ فو کار رو دیدیم. برای شام جیگر سفیدو با پیاز فراوون و گوجه پختم. با کمی پلو سفید که عشق سامه. شبکه چهار فیلم نشون میداد. پدر و پسر و عمو انقدر شلوغ کاری و جیش و پی پی و تلفن کردن که نفهمیدم چی شد.

دیشب به علی گفتم که زندگیم به دو بخش قبل از و بعد از تقسیم شده. هر چیزی که منو یاد قبل از می اندازه حالمو دگرگون می کنه. اینو وقتی داشتم می گفتم که تلویزیون داشت ربنای شجریان رو پخش می کرد و علی می گفت که این صدا چه معنایی به این کلمات عربی داده. گفتم مثلا همین  صدا منو می بره به قبل از. دم غروبایی که مردم می نشستن سر سفره و چای و خرماشونو می خوردن. بی خبر از سال های بعدتر.  چند شب پیش هم که رفته بودیم اون تئاتر مزخرف کودک، اون لحظه ای که آهنگ عروسی قدیمیه رو پخش کرد، همین حسو داشتم. یک معصومیتی داشت اون آهنگ. معصومیت  آهنگی که هنوز نمی دونه قراره چی پیش بیاد. می دونی که چی می گم؟

 

Advertisements

Responses

  1. آره میفهمم! همه ما زنها این حس های مشترک رو داریم.به خاطر نوع زندگی زن های ایرانی هست و اینکه قبل و بعد از ازدواج تغییرات بزرگی توی زندگی زنها رخ میده .تغییر واسه مردها هم هست ولی نه به این شدت…
    ————————————
    البته منظور من ازدواج نبود.

  2. من که به شدت می فهممت بخصوص که اینجا هم تنهام هم آفتاب نیست هم خالی شدم و زندگیم خلاصه شده تو خوندن وبلاگها هم حوصله زندگی مشترک و قروفراش رو ندارم و اینکه چون زنم باید هی از خیلی چیزا بگذرم که بقیه راضی باشن. راستش فکر می کنم اکثر زنای ایرانی با ازدواج فقط به سکس و زندگی مستقل از خانواده می رسن چیزی که در دنیا خیلی وقته حل شده.

  3. جیگر یه وخت نخوری ها! هر چیزی که ویتامین آ خیلی بالا داشته باشه خطرناک. هویج اشکالی نداره.

  4. خیلی غمگین بود

  5. اما چيزي كه من فهميدم خيلي با اينا فرق داشت

    دلم برات تنگ شده

  6. من اینجا همش وقتی این حالی می شم که تو توصیفش کردی می اندازم گردن غربت… با خودم می گم اگه ایران بودی… اگه دوستات بودن… مامان بابا، خواهر برادرا، خاله،‌پسرخاله دختر خاله… می تونستی تا دلت بخواد خاله بازی کنی…

  7. منم اين قبل از و بعد از رو دارم.گاهي ياد يه چيزايي مي افتم که دلم پر مي کشه.حالا نکه چيز خاصي باشه ها.مثلا يه نورملايم و من پشت کامپيوتر و چاي و زولبيا.الانم دلم آفتاب و کلاهو چاي تو سبزه مي خواد.بدون جوراب و کفش.کسي هم بهم نگاه نکنه.

  8. می فهمم با تمام وجود و دائم می خواهم تغییر بدم این حسو ولی نمی فهمم دقیقا از چیه به خاطر آدمهایی که رفتند به خاطر اینه که کسی نیست که یکدفعه ساعت 9 زنگ بزنه و بگه سر کوچتونیم بدون اینکه نگران ریخت وپاشی خونه باشی خوشحال شی و 2 3 ساعت واقعا خوش بگذرونی به خاطر این روزهها و روزهای مبهم آینده است بعضی وقتها دلم برای ساندویچ کالباس خوردن دوتایی(با همسرم) تو خونه قبلیمون هم دلم تنگ می شه انگار قحصی کالباس اومده می دونی دلم می خواد پسرکم هم این خوشیها رو داشته باشه یک زمانی فکر می کردم که بچه های ما چه کیفی می کنند بهدها حالا هرکی یک ور …ولی باید تغییر داد حیف این روزها

  9. زندگي تو ايران كه ديگه خيلي براي من تكراري شده تو رو نمي دونم. در ضمن براي دود سيگار هم به هيچ وجه تعارف و رودربايستي نكن. برات خوب نيست اصلا.

  10. ببين گلمريمي خيلي دركت كردم و كلي دلم گرفت ولي از اين جمله‌ات تركيدم پشت ميزم:
    پدر و پسر و عمو انقدر شلوغ کاری و جیش و پی پی و تلفن کردن که نفهمیدم چی شد.

    ببين تو محشري، جدن ميگم
    ———————–
    ما کوچیک شومایم آبجی

  11. سلام گلمریم.
    چندین ماه پیش یک پست گذاشته بودی در مورد یک خونه که توش وسایل بازی بجه هست و با پرداخت مبلغی بچه ها توش بازی میکنند. من الان شدیدا دنبال اینجا میگردم. برای پسر خواهرم میخوام که بره بازی کنه و با بچه های دیگه ارتباط برقرار کنه. میشه لطفا آدرس و تلفنش رو برام ایمیل کنی؟ بسیار ممنونم.

  12. ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست! از اینکه دیر رسیدم برای خوندن نوشته هات ناراحت نیستم… چون نم نم می شه همه رو خوند! مهم رسیدنه!…
    پاراگراف آخرت رو خوب می فهمم! خیلی خوب…

  13. درسته حرفاتون. دیگه هیچ شادی عمیقی سراغم نمیاد. عکس بخشی از ک*شته شده ها رو desktop هست و هر روز نگاهشون می کنم تا فراموششون نکنم و هر روز برام دیدنشون تازگی داره. گاهی میگم میشه از خواب بیدار شم/میشه اینا همه فقط یه خواب باشه؟


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: