نگاشته شده توسط: golmaryam | اوت 23, 2009

سیر و سفر در ساعت سه و سی دقیقه صبح

ساعت سه و نیم بعد از نیمه شب بود که از خواب پریدم. اینو چند دقیقه بعد که با چشم های نیمه باز به صفحه ساعت خیره شده بودم، فهمیدم. خونه ما کلا یک ساعت سالم داره که اون هم روی دیوار نشیمن-پذیرائی مونه. قاب سبز رنگ ساعت، بر اثر حادثه ای افتاده و فقط صفحه گرد بی ریختی باقی مونده که کل نیاز ما به دونستن زمان رو رفع می کنه. کمی اینور تر،   یک نیمکت چوبی هست با تشکچه قهوه ای و یک بالش سوسیسی و دو تا کوسن کوچیک قهوه ای که هیچ بویی از زیبائی نبردن، ولی من و سام به وقت تلویزیون دیدن یا شیر خوردن و یا کتاب خوندن سرمونو می ذاریم روشون و لنگامونو برحسب قد و اندازه روش دراز میکنیم. چاره ای نداشتم جز اینکه روی نیمکت کذایی دراز بکشم و موقعیت خودمو بسنجم. ساعت سه و خورده ای بود و من از خواب پریده بودم. بهترین حالت ممکن این بود که دوباره برگردم به رختخواب و سعی کنم که بخوابم. ولی خواب داشت آروم آروم به جای دوری می رفت. تشنه ام بود. سر دلم سنگین بود. شب قبل به محض خوردن مقادیر متنابهی عدس پلو و خیار و گوجه و لیمو ترش، خواب بر من مستولی شد و گرفتم خوابیدم. ساعت هنوز ده نشده بود. حالا هم که تنشنه ام بود و سردم بود و سرمای چندش آور دم دمای صبح اذیتم می کرد. فکر کردم که چی بپوشم؟ تی شرت خاکستری علی روی مبل افتاده بود. روی تاپ آبی رنگم پوشیدمش. هنوز سرد بود. از کشوی اتاق خواب شلواری درآوردمو پام کردم. رفتم آشپزخونه و از کابینت دبه خالی شربت سکنجبین رو درآوردم. کمی آب توش چرخوندم و خالی اش کردم توی لیوان. با سه تا قطعه یخ. خوردمش. کم ملاط بود.شربت سکنجبین رو بعد از این درست کردم که رفتم کتاب » هنر سیر و سفر» آلن دو باتن رو به سختی تو کتابخونه به هم ریخته جستم و شروع کردم به خوندن بلکه بتونم قسمت های ناهمواری رو درش پیدا کنم. موضوع از این قرار بود که دیروز تو گوگل ریدر یکی نوشته بود که آلن دوباتن رفته فرودگاه هیترو نشسته داره کتاب می نویسه. بعد یکی نوشته بود که چقدر خوب و اون یکی گفته بود کتاب هنر سیر و سفرش هم چه خوبه و اینها. بعد من شکر خوردم و گفتم : کسی ترجمه بهتری از اینی که خانوم امامی نوشته سراغ نداره؟ در این هنگام دوست عزیزم میم رسولی برآشفت که مگه چشه؟ منظورش ترجمه امامی بود. من هم بی قصد و غرض و با معصومیت هرچه تمام تر گفته بودم به نظرم یک جاهاییش خوب نیست و خلاصه نشون به اون نشون که قرار شده بود من برم کتابو بخونم و بگم که دقیقا کجاش چه ایرادی داره. خوب اینطوریه که آدم از استرس و تپش قلب از خواب میپره و یک هو یاد قول و قرار مجازیش می افته و میره کتاب رو پیدا می کنه و شروع می کنه به خوندن. فصل اولش که در باب دلشوره سفره خیلی قشنگ و روونه. این فصل رو بیشتر دوست داشتم. کتاب رو جسته گریخته خونده بودم. قسمتی اش رو قبل ازاینکه برم سفر و مابقیش رو هر از گاهی پیش از خواب. یک جاهایی رو علامت زدم که فردا (یعنی همین امروز چند ساعت بعد) برای رسولی بخونم. اون هم که به راحتی مجاب نمیشه. من همین جا از اینشون معذرت خواهی می کنم و می گم برو بخواب خسته ای. من هم برم بخوابم چون دیگه چشمام وا نمیشن.

 

Advertisements

Responses

  1. يادم باشه هر وقت خواستم بيام خونتون يك ساعت ديواري خوشگل و صحيح و سالم با يك لباس گرم برات بيارم. 😉

  2. من وقتی بیخواب میشم اراده بیرون اومدن از تختخواب رو ندارم.درستش اینه که بلند شی.مثل تو که بیرون اومدی ولی بعدش دوباره خوابت گرفت…منم اومدم خونه ات برات ساعت میخرم.
    ———————
    آخ جون. شد دو تا ساعت. حالا کی میاید؟

  3. سفر خوش گذشت؟ آش نمي خواي؟

  4. ولي من ا نقدر شبا خسته ميشم كه مثل سنگ مي افتم و تا صبح واقعا روح از تنم جدا ميشه و در عوالم باقي سير مي كنه. راستي چرا نيومدي؟ من فردا دارم ميرم مسافرت تا شنبه ولي بعدش در خدمتيم. شلوار پسركت رو گذاشتم كنار ببري عزيزم.

  5. بالش سوسیسی؟! بهش نمی گن متکا ، یا این فرق داره؟
    ———————
    همون


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: