نگاشته شده توسط: golmaryam | اوت 5, 2009

میدان بهار شیراز- سهروردی

از شرکت  اومدم بیرون. ایستادم دم در و به ده بیست تا تاکسی گفتم سیدخندان تا بالاخره یکی شون ایستاد. همونی که راننده اش سیگار می کشید. دور میدون هم توقف کرد که مسافر بزنه. یک خانومی ازش پرسید سر هویزه میرم می خوره مسیرتون؟ یه خورده فکر کرد و گفت آره بیا. من مسافر خوشبخت صندلی جلو بودم-سیگارشو پرت کرد از پنجره بیرون- ماشین راه افتاد. ساعت سه و نیم بعد از ظهر 13 مرداد 88 بود و باد خنکی می وزید. حداقل باد گرمی نمی وزید. بادی می وزید ولی از خنک بودنش اطلاعی در دست نیست. ماشین پیچید تو خیابون بهار شیراز. درخت ها درهم و کوچه ها خلوت. از کنار جگرکی و الکتریکی رد شدیم. بوی کباب پیچیده بود تو خیابون. رسیدیم به خیابون  سهروردی. خیابون میز و کابینت و شیرینی ناتالی و بوی شیرینی و کافه و مغازه و درخت و اینها. خیابان فرش فروشی رجبی یا فرش فروشی نعمتی یا نعمت رجبی. خانومه  سر هویزه پیاده شد. جا داشت که من ازش تشکر کنم بابت اینکه می خواست سر هویزه پیاده شه،  وگرنه ما عصر سه شنبه 13 مرداد توی خیابون سهروردی چیکار می کردیم؟ بعد ما پیچیدیم توی یک خیابونی که سمت چپش پارک اندیشه بود. از جلوی پارک هم رد شدیم و دوباره  پیچیدیم توی شریعتی. کرایه مو یک ربع قبل حساب کرده بودم. مثل همیشه که هنوز راه به نیمه نرسیده کرایه مو حساب می کنم. یک دویست تومنی و دو تا صد تومنی . از ماشین پیاده شدم و رد باقی سیزده مردادمو گرفتم.

 

Advertisements

Responses

  1. ?!khob

  2. خوبي؟ هر وقت بگي بيا خونمون من با دست پر آش ميام خونتون ها. فقط 2 روز زودتر بگو.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: