نگاشته شده توسط: golmaryam | ژوئن 27, 2009

قورباغه ات را بجو

ساعت چهار و ده دقیقه بود که پلاستیک بستنی یخی پرتقالی دایتی  مو باز کردم و یه گاز از قسمت آبکی اش کندم و با یک کوله پشتی سنگین بر دوش و یک پلاستیک از خریدهای شرکت تعاونی دم دفتر کارفرما اینا ، خوشحال و خرم رفتم طرف ماشینِ دم کرده از گرما. شنبه سخت پر ماجرای گرمم به نیمه رسیده بود. دو روز قبل ترش از کافه آلبالو دراومده بودم، صلات گرما، با سام و مقادیری کتاب و کیف و وسایل بچه و دیده بودم، یعنی ندیده بودم ماشین رو .هی چشممو ریز کرده بودم به جای خالی ماشین، هی کمتر ماشین دیده بودم. از آقاهایی پرسیده بودم که شما ماشین منو ندیدید؟ و اونها ندیده بودند. بعد سام به بغل و کیف به دوش و اینها راهمو کشیده بودم-پیاده- تا میدون ونک که از پلیس داخل کیوسک بپرسم که ماشین ما کو؟ هی سام تو راه پرسیده بود : پلیس ماشینو برده؟ هی من گفته بودم : آره. هی گفته بود: خیلی کارش بده، تا رسیدیم . داخل کیوسک چند تا پلیس جوون دور میز نشسته بودند. سماوری هم گوشه اتاقک می جوشید و قوری سرش بود. بعد از اینکه ازشون در مورد ماشین پرسیدم و گفتن که احتمالا بردنش پارکینگ شیخ بهایی، یک پلیس دیگه با سینی استکان های شسته شده اومد داخل. اصلا کنجکاوی نکرد که  با بچه اینجا چکار می کنی و من هم نگفتم که این  داخل می ایستم تا دوستم بیاد دنبالم. یکی شون گفت که قند تموم شده. نفری دویست تومن بذاریم قند بخریم. بقیه تایید کردند. سام گفت : پلیس باید ماشینمونو پس بده. من گفتم – با غیظ- که پلیس فقط آدمارو کتک میزنه و ماشین هارو می بره. پلیس به آدم کمک نمی کنه. پلیسی که نزدیک تر بود شنید شاید. زن متفرعن بورژوایی که من بودم. از کافه درآمده ، چیتان، پیتان، بچه بغل. از در اومدم بیرون. تو سایه کیوسک ایستادم تا دوستم رسید. رفتیم دم پارکینگ. امیدی به گرفتن ماشین نبود. پارک ممنوع بوده گویا. برگه ای گرفتم و شنیدم که روز شنبه باید برم و خلافی بگیرم و خلاص. رفتم پیش سرهنگ فلانی، شاید فرجی شد. سرهنگ فلانی نبود. برگشتیم خونه. شنبه صبح هر چی مدرک ازدواج و ماشین و بچه و فیلان که داشتیم ریختم توی کوله پشتی. و یک بسته بیسکوییت ساقه طلایی و کلی چیزهای دیگه و عینک و موبایل و کیف پول. دست سام رو گرفتم و از خونه زدیم بیرون. سه بار سوار و پیاده شدیم تا رسیدیم به مهد. قبلش رفتم پلیس به اضافه ده تا پرینت خلافی رو بگیرم. دویست و چهل هزار تومن از سال 85.  به نظرم بد نبود. اعتراض زدم و گفتند که دو ساعت دیگه جواب میده. سام رو رسوندم. به مربی گفتم که صبحونه نخورده ولی تاکید نکردم. دلم پیش بچه موند که آیا صبحانه میدن بهش یا نه. بعد رفتم سید خندان. رفتم بلوار فردوس. رفتم میدان شهرداری. رفتم پلیس به اضافه ده. رفتم میدان کاج. رفتم ستارخان . دوباره برگشتم میدان سرو. رفتم شیخ بهایی. بعد رفتم جلسه و ساعت چهار و ده دقیقه پلاستیک بستنی یخی پرتقالی مو باز کردم و یک گاز از قسمت آبکی اش کندم.

Advertisements

Responses

  1. and here : The Champion!!

  2. حالم از پلیسی كه همه كار میكنه به جز كمك به مردم به هم میخوره. پلیس كه میبینم تمام تنم میلرزه. از ماشین پلیس ، لباس پلیس، اسم پلیس بدم میاد.

  3. oh, my Goddddd
    چقدر گناه داشتی تو…

  4. روزمرگي هاي جالبي داري. اصلا مال هممون يه خورده بالا و پايين شبيه هم شده

  5. من دلم برای سام صبحانه نخورده و دنبال ماشین تو گرما این ور اون ور بدو بدو کرده کباب شد. من احساس لوس و گه بودن کردم از زندگی در اینجا و پلیس های خوب مامانی خوشتیپ مهربون اینجا. من احساس غربت کردم که چقدر به نظرم عجیب بود همه این اتفاق ها که در یک روز برای یک گل مریم افتادند و خسته اش کردن. من احساس می کنم پسرکم اینجا یک موجود لوس بار خواهد آمد شاید. من بدجوری احساس غربت کردم
    ————————-
    عزیزم سخت نگیر. هیچ هم لوس نمیشه پسرت. تازه بعدشم خیلی خوب بود اون خستگیه.

  6. دل و رودمون اومد تو دهنمون با این تیترت . عرض شود که منتظر بودم آخر ماجرا بخونم که نوشته باشی ناگهان اون پلیسه که پیشش همچان حرفی زده بودید آدم خیر خواهی از آب در اومده و سبب شده که ماشینتونو بهتون پس بدن. نشد که حیف .
    راستی گلمریم بانو .ای ملکه وردپرس . ای نماد خوش اخلاقی و سخاوت. آرتیمیس زمانه . بیزحمت این ماسماسک ما رو هم لینک کن تو ورلد واید وبت . وردپرسی شدیم ما هم .
    ——————
    پس آدرست کو؟

  7. می‌گم که به‌اش صبحانه دادن اون‌روز تو مهد یا نه؟
    ————————–
    لابد دادن. پرس و جو نکردم راستش. وقتی می بینم حال بچه خوبه و سرحاله دیگه خیلی پاپی چیزی نمیشم.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: