نگاشته شده توسط: golmaryam | آوریل 13, 2009

بگیرینش.

خوب رفته بودم کتاب بخرم از شهرکتاب ابن سینا مثلا. هول بودم. ساعت سه و نیم قرار داشتیم. می خواستم که من اول برسم. که مانتوام کوتاه بود و فکر می کردم یعنی گشت ایستاده یا نه. نایستاده بود. موبایل و کیف پولمو برداشتم و کیفمو ول کردم روی صندلی جلو. قفل رو زدم. از ماشین جلویی که نقره ای بود، کاغذ بیسکوییت بیرونافتاد. فکرکردم برم و بزنم به شیشه و بگم لطفا آشغالاتونو بیروننریزید. عجله داشتم. نرفتم. دوییدم اون سمت خیابون. ابن سینا انبار گردانی داشت. کتاب های هزار سال پیشش رو ریخته بود بیرون. چند تا کتاب انتخاب کردم و کادو پیچ نمودم و برگشتم. ماشین نقره ای هنوز اون جا بود. نشستم. ماشینو روشن کردم. چراغ زدم. اومدم سمت چپ.دور زدم. رسیدم پشت چراغ قرمز. طولانی بود. دنبال چی بودم که چشمم افتاد به صندلی کنار راننده؟ آهان. دستمو دراز کرده بودم که کیف پولمو که سرخورده بود و رفته بود پایین بیارمش دم دست. یک هودیدم  کیف  دستی کرم رنگم نیست. ا؟ کجاست؟ دور و برمو نگاه کردم. چراغ داشت سبز میشد. تصمیم گرفتم دور بزنم و برگردم سرجای اولم. دور زدم و برگشتم همون جایی  که بودم. از ماشین پیاده شدم. در سمت شاگرد خوب بسته نشده بود. زیر قفل یک سوراخ کوچولو بود. آه از نهادم براومد. سوار شدم و دوباره دور زدم و رفتم  سمت چراغ. سعی کردم به خاطر بیارم که تو کیفم چی داشتم. اولین چیزی که یادم اومد عینک آفتابی ام بود. گران قیمت ترین شیء موجود در زندگیم. دلم لرزید. یک جور بدی. دوباره فکر کردم. یاد فلاسک آب جوش و دو تا لیوان کوچیکی افتادم که گذاشته بودم برای چای خوردنمون. گفتم شاید چای هم نداشته باشن یک وقت. یاد دستکش های چرم مشهد قهوه ایم افتادم که از زمستون جا مونده بود توی جیب کیفم. نکنه کیف آرایشم هم اون تو بوده؟ دو به شک بودم. شاید هم نبوده. شاید لحظه آخر که رژ زدم به هوای اینکه دیگه به کارم نمیاد گذاشتمش روی جا کفشی؟ باز هم فکر می کنم. فکر می کنم و به خودم دلداری میدم. باز قلبم می ایسته ازحرکت. کارت ماشین؟ کارت بنزین؟ بیمه نامه؟ دیروز ماشین دست کی بود؟ علی. امروز کارت ماشینو ازش گرفتم؟ نه. موبایلشو می گیرم. خاموشه. یادم می افته که تو جلسه است. به خودم دلداری میدم. فکر می کنم :خدا رو شکر کیف قرمزم نبود. می رسم دم مهد سام. میرم بالا. می بینمش و دلم گرم میشه. سوار ماشین می شیم و میریم. توی راه همینطور که با هم گپ می زنیم، هی شادتر می شم. هی یاد همه چیزهای زندگیم که بیرون از کیف قرار دارند می افتم و قند تو دلم آب میشه. حالام که نشستم و دارم اینارو براتون می نویسم یک جور شادمانی الکی در وجودم هست که ناشی از حس بی شائبه عشق به دزد محترمه. فقط تو رو خدا اون عینکو ارزون نفروش.

Advertisements

Responses

  1. برو خدا رو شکر کن . اینجا دوربین ما رو دزدیدن …

  2. برو خدا رو شکر کن . اینجا دوربین ما رو دزدیدن …
    ———————–
    ای وااای! چه بد.

  3. اینطور که شما نوشتی انگار توی کمتر از پنج دقیقه کیفو زده…
    بازم شانس اوردی مدارک توش نبوده، وگرنه آدم بدبخت میشه

  4. خوبه ماشنتو نبردن ها ………. در مورد عينك گرون قيمت هم نگران نباش ..دو تا شو گم كردم ..يكيشو تو تاكسي جا گذاشتم ..آخريشم دختره شكوند …از اين ببعد فقط عينك 5000 توماني كنار خياباني مي خرم

  5. تجربه نشون داده عينك گران قيمت به آدم وفا نمي كنه به جان خودم

  6. سلام. ببخشيد من يه سئوال دارم. الان چند روزه كه نمي تونم تو wordpress وارد شم و تو وبلاگم بنويسم. يعني از صفحه‌ی sign in به بعد رو نمی‌ره و هیچ کاری نمی‌کنه می‌خواستم بدونم شما همچین مشکلی ندارید؟ خیلی ممنون.
    ———————————
    چرا من هم این مشکل رو داشتم . ولی شما که تا به حال چیزی تو وبلاگتون ننوشتید. کی درستش کردید؟

  7. من از شهریور توش نوشتم. منظورتون اینه که مطالب نوشته شده رو نمی‌تونید ببینید؟ http://bahaar87.wordpress.com/

  8. از 28 مارچ به این‌ور دیگه نتونستم توش بنویسم. یعنی نتونستن log in کنم.
    ——————————
    آهان دیدم.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: