نگاشته شده توسط: golmaryam | مارس 13, 2009

I’M CALLING YOU

دلشوره سفر دارم. تو حس و حالش نیستم. خسته ام. دلم گرفته. تا آخرین روز سال، اوضاع کاری مون نامشخص و پر استرسه.به همسرم می گم که آرزو می کنم کارمند بودی و الان عیدی پونصد تومنی تو گرفته بودی و دوتایی خوش و خرم داشتیم برای مسافرت با اتوبوس برنامه ریزی می کردیم . یک خونه پنجاه متری داشتیم و می دونستیم زندگی مون چی به چیه. میگه خوب بعد چی می شد؟ میگم اون وقت من حسرت زندگی کسی رو که مثل الان خودم بود می خوردم لابد! میگه : من نه الان حسرت اون زندگی رو دارم و نه اگه اون جوری بود حسرت این زندگی رو می خوردم.

روز جمعه است و با سام تنهاییم. علی می گه روزهای آخر ساله خوب. می گم اول و وسط سالت رو هم دیدیم. همچین آش دهن سوزی نبوده که. میگه همش که اینجوری نیست. روزهای بهتری هم بوده. بعد همینطوری به یکه بدو نمودن بدون تنش ادامه میدیم.  بگذریم از غرهای زناشووهری. روز جمعه است و حوصله بیرون رفتن در این هوای بهاری با لکه های کوچیک ابر تو آسمون نیست. دست و دلم به هیچکاری نمی ره. دیشب مهمون داشتیم و من با خمیازه های بی پایانم از اول شب تا لحظه رفتنشون، مهمونی رو شیرین کردم. همه هی بحث سیاسی کردن و راجع به انتخابات حرف زدن. من هی انگشتامو شمردم و خمیازه کشیدم. بعد که رفتم لباسمو عوض کنم و رسما با لباس خواب بشینم درحضور مهمانان گرامی، صدای اون آقاهه از تو تلویزیون اومد. همون آقاهه که یک کمی به امریکای لاتینی ها می زنه و کمی هم به هندی ها و می خونه : i’m calling you. بعد یک هو دنیا شکلش عوض شد. صورتی شد، بنفش شد، تار شد. از شکل افتاد. من رفتم تو تلویزیون. من یک دختر بیست ساله شدم تا اون چند دقیقه گذشت.بعد که ترانه تموم شد، دوباره شدم سی و سه ساله.مثل کارتون های ژاپنی بچگی هامون که لحظه اتفاق افتادن یک حادثه رو با  سکون  همه عوامل و دست اندرکاران و تغییر رنگ نشون میدادن ها. همونجوری. 

پ.ن : این رفیق ما ، یک سفری به قشم داشتند که تمام و کمال درموردش نوشتند. به نظرم سفرنامه خوبیه اگه کسی بخواد بره اون ورا: http://farazjoon.blogspot.com/

پ.ن دیگه : از اینجا می تونید آهنگ این روزهای منو گوش بدید : http://www.khajoo.com/khajoo/display.aspx?id=1615

Advertisements

Responses

  1. مي‌بيني آدم تو هر شرايطي يه چيز ديگه راضيش مي‌كنه. البته هميشه نه يه وقتايي كه دنيا بنفش و صورتيش كم مي‌شه 😉

  2. من جاي تو بودم دست بچه رو مي گرفتم و مي رفتم پاركي جايي.. كلا فهميدم روزهاي اين جوري بيرون رفتن يعني از خونه بيرون زدن موثره. با همراه و بي همراه. البته فقط با بچه اي كه خوابيده باشه و شيكمش هم سير باشه وگرنه حوصله حركات آكروباتيك رو تو خيابون ندارم

  3. اعصاب مصاب نداري ها 😉

  4. این روزهای آخر سال من هم دلتنگ می شم. اصلاً بهتره بگم دچار سندرم «غم آخر سال» می شم!!!! همون بهتر می دونم بشور و بسابم رو کامل کنم و هی مغازه ها رو دید بزنم تا این سندرمه یک جایی تو وجودم گم و گور بشه!
    اون قسمت آیم کالینگ رو قشنگ نوشتی. من ندیدمش. یک زمانی عاشق اون کلیپی بودم که صبحا یک دختره یک قلب گنده می گیره دستش و می ره تو خیابونامی گرده و شبا نا امید در حالیکه قلبه خیلی کوچولو شده بر می گرده خونه و فرداش دوباره روز از نو روزی از نو… خواننده اش رو الان یادم نمی یاد. بیشتر محو صحنه ها می شدم!
    بعد هم مرسی از اینکه سفرنامه رو خوب دونستی. من یک نقشۀ کتابی دارم. گوشۀ این گاهی یک یادداشت کوتاه میزارم. وقتی می خوام بنویسم از این کمک می گیرم ولی خوب اگه دیر بنویسم، طبعاً از اون یادداشته هم چیزی سر در نمی یارم و یادم میره همه چی!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: