نگاشته شده توسط: golmaryam | نوامبر 13, 2008

من و انجی

من و انجی* با هم بچه دار شدیم حالا گیرم یکی دو ماه این ور و اونور. وقتی که من با 75 کیلو وزن در ماه آخر بارداریم به زحمت خودمو تکون میدادم، اون سوار هواپیما می شد و با شوهرش اینور و اونور می رفت. تازه قبل از زائیدن دخترش، دو تا بچه سیاه پوست هم به فرزندی قبول کرده بود. آخه می دونی نه که پوستش یه نمه از من تیره تره، شوهرشم که به اون بوری، می خواست با اوردن دو تا بچه سیاه به همه عالم و آدم بگه که از من سیاه ترم هست. زمانی که من داشتم یکی تو سر خودم و یکی تو سر بچه ام می زدم که زودتر بزرگ شه، انجی بازم حامله شد. این بار دوقلو. اینجا بود که تفاوت های اندک من و انجی یواش یواش خودشونو نشون دادند.  من هم بدم نمی اومد برای سام برادری و خواهری  بیارم ولی خوب امکانات من و انجی که یکی نیست. البته علی هم تو بچه دوستی

 کم از براد* نداره ها. شاید حتی بیشتر. ما که اون همه خدم و حشم دور و برمون نیست که بخوان بچه هارو نگه دارن و ما شبا به پارتی و مهمونی بریم. یا حتی بریم رو فرش قرمز ادای عاشق و معشوقارو دربیاریم و به همدیگه نگاهای عاشقانه بندازیم. اینجاست که دلم می خواد یه دونه فقط یه دونه ننی داشتیم که گاهی اوقات بچه رو می ذاشتیم پیشش و به خودمون می رسیدیم. یا شبها که غرق خوابیم و سام صدا می زنه شیر می خوام کسی بود که شیشه معمولا کثیف رو می شست و پر از شیر و اندکی آب گرم می کرد و می داد دست بچه. بچه ای که حتی نصف شب هم یادش نمی ره که اگه مامان داره براش شیر می بره بگه : بابایی شیر بیاره و اگه بابا اینکارو کرد حتما بگه که : مامانی شیر بیاره و به خاطرش گریه هم بکنه حتی. انجی کجا از این مشکلات داره؟ یا جنیفر؟ یا جولیا؟ یا حتی بریتنی؟ در آن واحد 50 تا بچه می زان و به فرزندی قبول می کنن. بعد از هیچی شونم نمی مونن. اونوقت ما فقط با یک بچه انگار که زلزله ای تو زندگیمون اتفاق افتاده. کل پاییز و زمستون که باید ببریمش دکتر و صدای سرفه هاشونو – که واقعا شنیدنش برای مادرا زجر بزرگیه- بشنویم و غصه بخوریم. بهار و تابستونم یا درگیر اسهال و استفراغیم یا چه می دونم کلی چیزای دیگه که هیچ هیجانی درش نیست.

همین دیگه. ناتالی خانوم بعدا نگی همه هی از گل و بلبل بچه می گن. اونا لابد یک مادر بزرگ یا پدر بزرگ جان برکف، در نزدیکی خودشون دارن که گاه و بیگاه بچه رو نگه داره و به خودشون برسن. یا اینکه عاشق لحظه لحظه بچه داری بودن یک ژنیه که در وجود هرکسی نیست و بنده هم هیچ ادعایی درخصوصش ندارم.

پ.ن : قصد داشتم یک پست شاد بنویم. نمی دونم این بالاخره شاده غمگینه غرغرداره چیه؟

Advertisements

Responses

  1. خدایی دلم کباب شد … واقعا این نصفه شب بیدار شدن جزو سخت ترین قسمت های مادر بودنه ..

  2. :)) از دست تو گلي، اولش حواسم نبود انجي منظورت چيه :)) راستش من از اولي كه اين جا رو پيدا كردم از همين خوشم اومد كه صبح تا شب قربون دست و پاي بلوري سام كوچولو نمي‌رفتي! يعني واقع بينانه درباره‌اش حرف مي‌زني. هم دوستش داري، باهاش حال مي‌كني و هم گاهي كلافه مي‌شي 🙂 راستش من تازه فهميدم چرا قديما يكي بوده واسه شير دادن به بچه ها! اسكارلت هم نشديم مامي داشته باشيم كه! D:

  3. اخ گفتی

  4. مرده این پست هایت هستم باور کن به صد تا پست شاد می ارزید ………لاو یو

  5. ای انجی… ای انجی… چرا آخه دل این گلمریممون رو آب می کنی؟ حالا یه چیزی داری هی باید بیای پزش رو بدی؟

    گلمریم بانو. از قضا به نظر میاد با وجود بچه و بچه داری همچنان استقلال هویتت رو حفظ کردی و از قضا همینه که لوبیای بچه ندار رو به اینجا می کشونه. گمان نکنم اگر بجای گلمریم روزی بشی مریم مامان سام یا همچین چیزی دیگه رغبتی داشته باشم بیام اینجا هر بار. هرچند از داستانهایی که بچه ها بوجود میارن هم خیلی خوشم میاد. ولی خوب هرچی در تعادلش دیگه.:)

  6. منم دلم ننی خواست که بیاد کفشامو پام کنه! مگه ما بچه ندارا چیمون کمتره از داراهاست خواهر! بچه داشتن مثل ازدواج. اونایی که دارن حاضرن یه چیزی دستی بدن از دستش خلاص شن اونایی که ندارن خودشونو دارن میکشن که دار شن!

  7. یاد نصف شب پا شدن و شیر دادن که می افتم حالم از هر چی بچه بهم میخوره!!منم اون ژن مادری و عاشق بچه بودن را ندارم!!

  8. آی گفتی مادر. والله به خدا

  9. اين يه طنز تلخ بود به نظرم، اين انجي رو خيلي خوب اومدي خدايي 🙂

  10. پست خیلی لذیذی بود .مرسی عزیزم

  11. حالا نصف شب بيدار شدن يك طرف اون شيشه كثيفه رو شستن يك طرف تازه بچه هي گريه كنه كه شير ميخوام.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: