نگاشته شده توسط: golmaryam | نوامبر 8, 2008

در یک روز بارانی

1- دوستی از مادرش می گفت که این روزها افسرده و غمگین و عصبیه. بهش گفتم که مادر من هم. بعد هم اینکه اون دسته از مادرایی که از اول خانه دار بودن و دایره آشناهاشون از فک و فامیل و بچه هاشون فراتر نرفته، خیلی خیلی تجربه کمی از زندگی دارن. یعنی منظورم اینه که یک دسته از مسائلو انگار هیچ وقت تجربه نکردند. به نظرشون مشکلاتشون ته مشکلات دنیاست. نمی دونن که تو این دنیا انقدر آدمای بیکار، زن و شوهرای مشکل دار و خلاصه انقدر چیزای دیگه هستن که مشکلاتی از شکل مسائل اونها گم میشه . البته شایدم آدم  سنش که بالا میره  ظرفیت مشکل پذیری و مبارزه جویی اش پایین میاد. ولی من از دایره محدود زندگی مادرم عصبانیم. دیگه مدتهاست که کتاب هم دستش نمی گیره. بی حوصله است و تو خودش. نمی تونم کمکش کنم چون  برای کمک و همدلی با اعضای خانواده خودم آموزش ندیدم. می تونم با غریبه ها راجع به هرچی که فکرشو بکنی ساعت ها حرف بزنم و مشاوره بدم. ولی نه با آدم هایی که با هم یک رگ و ریشه داریم. چند روز پیش وقت دکتر گرفت. یعنی انقدر حالش بد شد که بعد از 10 ماه بره پیش دکترش. دکتر شاکرین که متخصص مغز و اعصابه. و مدتهاست که مادرم تحت نظرشه و به قول خودش قرص هاش بهش می سازه. همون روز بارونی بود که از تموم سوراخ سنبه های آسمون داشت می بارید. مطب دکتر همیشه خلوته و هر وقت می ریم اولین نفریم. نزدیک به نیم ساعت وقت گذاشت و معاینه کرد و نوار قلب گرفت. بعد گفت خانوم سین شما هیچ وقت به نظرم خوشحال نیستید، چرا؟ من می پرم وسط که مادرم افسرده است و کمی درمورد مسایل این روزها توضیح میدم. میگه خوب چرا بهم نمیگی؟ من باید به زور از دهن شما حرف بکشم؟ بگو تا داروهای مناسبی بهت بدم. کلی حرف و دلداری و این ها. بسیار پزشک همدل و مهربونی ه. جالبش اینه که چقدر حرف های دکتر برای مادرم قابل قبول و تاثیرگذاره. به طرز محسوسی بهتر شد. قابل توجه آقای بلت که دنبال دکتر دقیق می گشت.

2- به جای بی بی تی وی که قطع شده، اسمایل آو اِ چایلد نگاه می کنیم. مستقیم از خاک پاک امریکا پخش میشه و پر از آموزه های مذهبی و جیزِز و میزز. حوصله آدمو سر می بره. میگن آدم از هرچی بدش بیاد سرش میاد، حالا حکایت ماست.

3- فیلم دکامرون پازولینی رو دیدم. فکر کنم پازولینی هم یه چیزی تو مایه های کیارستمی و مخملباف خودمون بوده خدابیامرز. فیلم های جشنواره ای کسل کننده که خیلی حرف و حدیث توشه ها.

4- دلم داستان، رمان خوب می خواد. از این هایی که شب موقع خواب بخونی و بخوابی.» آخرین بازی بانو» رو خوندم. بلقیس سلیمانی. خیلی خوشم اومد. از اون کتاب هایی که نمیشه زمین گذاشت.  «سه مرد در قایق» هم خیلی بامزه بود. از همینا می خوام. سراغ ندارید؟

 

Advertisements

Responses

  1. خوبه مامان شما باز يك نفر را قبول داره !

  2. البته به نظرم همه دچار اين افسردگي شديم. همه به نوعي و پيرها بيشتر. چند روز پيش تو پارك داشتم فكر مي كردم آدمها چي بي عاطفه شدن. هر كسي در پي منفعت خودشه. انگار نه انگار كه اين نسل گذشته بودن كه نسل جديد رو بزرگ كردن. گاهي دلم براشون مي سوزه. كلي زحمت ما رو كشيدن و حالا ما…تو بچه خودمون مونديم

  3. والا من خودم هم دنبال يك روان درماني خوب مي‌گردم خواهر، منفي بافي هام خيلي زياد شده 😦

  4. ravanpezeshk ba neurologist fargh dare
    (hamintor ravanshenas ba ravanpezeshk)
    ini ke shoma neveshty ghaedatan yani neurologist na ravanpezeshk(psychiatrist)
    ————————————–
    من کلا متوجه نشدم منظورتونو. دکتر مغز و اعصابه دیگه. یعنی اشتباه گفتم؟ روانپزشک و مشاور نیست. مامانم برای مشکلات قلبش هم با همین دکتر مشورت می کنه.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: